|
هر چه آگاه تر . گم راه تر
|
هی میگم دیگه تو یاهو مسنجر برای دوستهام آف نمیگذارم . این کار را میکنم و خبری ازشون نمیشه .
پیغامها نمیرسه و ترجیحا ایمیل یا تلفن بهترین راه حله .
قصه دوری و غربت نشینی هم واسه خودش داستانیه . ای بخشکی خشکی قاره آسیا که همه درد ها درد بود وقتی درد تو سرد بود و جایی نبود و پناهی جز کنار اون اسکیموها که رنگ خرس و روباه و گوزن و خرگوش و خونه و لباس و دریا و خشکی و همه چیزشون سفید ه. گفتن ما دوست شما ئیم و ما با دهانی باز و ذهنی خسته خودمون را مثل پنگوئنها میندازیم رو یخ های خشک اونها و میگیم: آخیش !
* پ.ن : تخیلات ذهن من گاهی دست و پا گیر میشه ولی خب من تو ذهنم به همه چیز فکر میکنم حتی این چیزایی که این پایین نوشتم :
وقتی دوستم بچه اش را میبره پارک میتونه رو سرسره یخها بچه اش را بگذاره و سر بده . یا اون یکی وقتی برای تعطیلات آخر هفته میره بیرون زیر پاش استخوان دایناسور پیدا میکنه . اسکیمو ها همچنان با سورتمه و سگ از وسط خیابونها و اتوبانها عبور میکنند . وقتی دارن ساندویچ همبرگرشون را گاز میزنن و هات داگها را رو اجاق گذاشتن برای کبابی شدن . خرسهای سفید که عاشق هات داگن سر میرسن و چون اهلی شدن خودشون را مثل گربه لوس میکنن و میمالن به پای دوستم .
اینجا من هم به طبع برای اینکه کم نیارم و تو عکسهایی که براشون میفرستم آثاری از حیاط وحش را بخوام نشون بدم میرم یه ببر از مازندران میخرم و میارم تو خونه کلی باهاش عکس میگیرم . بعد بهش یاد میدم که مثل من و دخترو بیاد کنار پنجره و آدمها و ماشینهایی را که رد میشن نگاه کنه تا حوصله اش سر نره . براش کوفته درست میکنم .بهش یاد میدم بگه : آی لاو یو .