|
هر چه آگاه تر . گم راه تر
|
برای خودم کلی دلیل و برهان داشتم که موندنم تو خونه کنار دخترو کار درستیه و تا وقتی که به من نیاز داشته باشه این کار را میکنم . با کسی داشتم حرف میزدم که تمام معادله های من را بهم ریخت.
انگار که آب یخ روم ریخته باشن . در کمال گیجی و ناباوری جلوی کتابخانه ایستادم ، یه کتاب برداشتمو شروع کردم به ورق زدن. داخل کتاب هر چه نوشته بود برای نویسنده اش بود و من داشتم توی ذهنم کتاب دیگری را مینوشتم و همزمان میخوندم . من با خودم چی کار دارم میکنم ؟
تو را به جان جدت هیچ وقت حقیقت را به کسی که حالش خوبه نگو. بگذار زندگیشو بکنه. الان دلم تا نوک انگشتهای دستم داره شور میزنه.
درسته که من هنوز هم به حرف خودم اعتماد و اعتقاد دارم ولی نمیخوام کبریت به دست بیایی و زوایای تاریک زندگی را برام روشن کنی بگذار گنگ بودن موضوع برام لذت بخش بمونه . هیجانش را ازم نگیر . من هنوزم دوست دارم تو تاریکی راه برم. این کبریت خِرَد را روشن نکن .