|
هر چه آگاه تر . گم راه تر
|

وقتی برف میاد دیدن این قلب خوشگل وسط کوچه کلی بهم انرژی میده . امروز صبح اومدم جلوی پنجره و غافلگیر شدم . انگار برف میدونه چجوری باید بباره و برای هر کسی به نقشی و نگاری . مثل ابر ها که برای هر کس حرفی دارند.
روی تخت دراز کشیدم و قاب پنجره شد دروازه چشمهام ، با دونه های برف باریدم و باریدم . به هبوط ادم و حوا فکر میکردم . حرفهایی برای گفتن،فقط در همین چند لحظه،از آسمان تا زمین .