|
هر چه آگاه تر . گم راه تر
|
* امروز سفره هفت سین را جمع کردم . دخترو میگفت که مامانی ببین تبلد خونمون شده . بعد وقتی دیده که خبری نیست میگه امروز تبلد منه . نمیدونم این تولد چیه که بچه ها اینقدر دوستش دارن . اغلب توی مهد کودک و دبستان به دوستاشون الکی میگن که فردا تولدمه . فکر کنم که دخترو هم از اونها باشه . خیلی وروجک شده الان هم به زور خوابوندمش .
وقتی خوابه میتونم بهش فکر کنم . درست نگاهش کنم و نوازشش کنم . دلم براش تنگ شد یهویی