|
هر چه آگاه تر . گم راه تر
|
دخترکم کنارمه . صبح از اینکه دو تا لیوان چای میریختم تا با هم بخوریم احساس شعف میکردم لیوانها را چسبونده بودم به هم . یکی کمرنگ برای دخترم . یکی پر رنگ برای خودم . اومده برای تشکر بوسم کنه چنان صورتش را با فشار به من میچسبونه که آب بینی اش می مونه رو صورتم . از بودنش در کنارم خوشحالم . همین الان هم داره از سر و کولم بالا میره و صفحه کیبرد در حال رقص بین دستان من و دخترو است و تایپ کردن و نوشتن بلاگ در این شرایط برای هر روز فکر کنم فقط از پر رویی مثل من بر میاد .
اما ...
همونقدر هم دلم تنهایی میخواد . برای یک لحظه تنها بودن و فکر کردن باید انتخاب های عجیبی داشته باشم متناسب با شرایطم . مثلا ظرف شستن و جلوی سینک بودن یعنی پشت به همه چی و مهلتی برای فکر هام که با حباب و کف از سوراخهای شش گانه سینک جاری بشن و برن به جریان زندگیشون ادامه بدن . فکر های من همه جا پخش میشه . غصه هام و شادی هام . اینده ام و گذشته ام . با اب همراه با روغن و پس مانده های چسبیده به لیوان و بشقاب و قابلمه عبور میکنند از حفره ای تنگ برای زندگی جدید . درست مثل زایش و من هر بار دردی را تجربه میکنم . این درد زایش زنانه است و من یک زن . افرینش حباب هایی که با دو انگشت سبابه و شصت میسازم . باز عبور از حفره ای تنگ و فرزندانم . هر یک اسمی دارند . می ایند و میروند .
و من هر روز چنین ام ....