تبليغاتX
حوا سپید
هر چه آگاه تر . گم راه تر
 

 - دخترم این یه رازه بین ما ، باشه؟

-باشه به همه میگم.

- راز رو فقط من و تو باید بدونیم

- باشه .

 

یک ساعت بعد

 

- آخ جون حالا ما یه راز داریم

- آره 

-رازمون چی بود ؟

-نمیدونم

 خنگ کدوی من هنوز نمیدونه راز چیه. شاید هم منو سر کار گذاشته.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

 

فقط برای امروز و فردا و شاید هفته بعد میتونم تصمیمی بگیرم که شاید عملی بشه.  نوع زندگی در چند سال اخیر جوری شده که داشتن اهداف بلند مدت وقت تلف کردنه و زندگی چنان با افساری گسیخته می تازه که هر لحظه غافلگیر میشم. هر فکری  که داشتم و تمام برنامه هام همه بنا به دلایل اجتماعی، اقتصادی ، سیاسی و پیشامد های ناگوار  بهم ریخت . و این موضوع را دارم با شکلهای مختلف در زندگی اطرافیان و دوستان میبینم.

فعلا باید آرام بود . دست و پا زدن در دریای طوفانی کار عاقلانه ای نیست . آرام باش حوا . آرام .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

- دوستت دارم ، بازم بیا خونمون .

 این عبارتی بود که دخترو موقع خداحافظی با من به کار برد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

کلروفیل دانش آموزان امروز بالا زده بوده حتی در مقاطع راهنمایی. روزتون مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

دچار افسردگی قبل از زایمان شدم . سر موضوع هایی که اصلا اهمیت ندارن   ناراحت میشم و فکر و خیال و شیون و زاری راه میندازم . البته تو تنهایی هام مثل وقت ظرف شستن و ....

قربون خدا برم  با اینهمه عظمتش  نتونسته یه هورمون را تو بدن زنها تنظیم کنه . افسردگی قبل و بعد از زایمان ، قبل و بعد از پرید و..... هی میگم پیر شده ،چشمهاش ضعیفه، منو نمیبینه .بگو نه! حکمتی توشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:18 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

امروز تولد دخترو است . چند تا بادکنک خریدم . اما هر کاری کردم نتونستم بادشون کنم . نمیتونم عضلات شکمم را جمع کنم .

 . نیروهای کمکی برای بالا رفتن  از  چهار پایه و باد کردن بادکنک فردا از راه میرسند.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

اول صبح وقتی عکسهای زایمان سزارین را با فضولی تمام سرچ میکنی ، حقته که اینجوری حالت بد بشه.من این چند ماه را چجوری باید با حافظه ام کنار بیام ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

عصر کنار نرده های ایوان خانه مادر بزرگ  چشمش به ماه کمرنگی میافته که در آسمان دیده میشه ودستهای کوچولوش را کنار هم میگیره و رو به آسمان میکنه .آروم زیر لب چیزی میگه .

- خدایا  همه پرنده ها و پیشیا و هاپوا با من دوست باشن.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 9:9 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

  - چند روزه که دخترک توی دلم  کلاس بدنسازی میره و مربی ورزشش بد جور به حرکت و بالا و پایین پریدن اعتقاد داره . یه ساعتهایی هم از عصر کلاس رزمی داره و من حدس میزنم وقتی به دنیا بیاد یه سره میره برای جام جهانی .

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط حوا   |