|
هر چه آگاه تر . گم راه تر
|
- دخترم این یه رازه بین ما ، باشه؟
-باشه به همه میگم.
- راز رو فقط من و تو باید بدونیم
- باشه .
یک ساعت بعد
- آخ جون حالا ما یه راز داریم
- آره
-رازمون چی بود ؟
-نمیدونم
خنگ کدوی من هنوز نمیدونه راز چیه. شاید هم منو سر کار گذاشته.
فقط برای امروز و فردا و شاید هفته بعد میتونم تصمیمی بگیرم که شاید عملی بشه. نوع زندگی در چند سال اخیر جوری شده که داشتن اهداف بلند مدت وقت تلف کردنه و زندگی چنان با افساری گسیخته می تازه که هر لحظه غافلگیر میشم. هر فکری که داشتم و تمام برنامه هام همه بنا به دلایل اجتماعی، اقتصادی ، سیاسی و پیشامد های ناگوار بهم ریخت . و این موضوع را دارم با شکلهای مختلف در زندگی اطرافیان و دوستان میبینم.
فعلا باید آرام بود . دست و پا زدن در دریای طوفانی کار عاقلانه ای نیست . آرام باش حوا . آرام .
- دوستت دارم ، بازم بیا خونمون .
این عبارتی بود که دخترو موقع خداحافظی با من به کار برد.
کلروفیل دانش آموزان امروز بالا زده بوده حتی در مقاطع راهنمایی. روزتون مبارک
دچار افسردگی قبل از زایمان شدم . سر موضوع هایی که اصلا اهمیت ندارن ناراحت میشم و فکر و خیال و شیون و زاری راه میندازم . البته تو تنهایی هام مثل وقت ظرف شستن و ....
قربون خدا برم با اینهمه عظمتش نتونسته یه هورمون را تو بدن زنها تنظیم کنه . افسردگی قبل و بعد از زایمان ، قبل و بعد از پرید و..... هی میگم پیر شده ،چشمهاش ضعیفه، منو نمیبینه .بگو نه! حکمتی توشه.
امروز تولد دخترو است . چند تا بادکنک خریدم . اما هر کاری کردم نتونستم بادشون کنم . نمیتونم عضلات شکمم را جمع کنم . ![]()
. نیروهای کمکی برای بالا رفتن از چهار پایه و باد کردن بادکنک فردا از راه میرسند.
اول صبح وقتی عکسهای زایمان سزارین را با فضولی تمام سرچ میکنی ، حقته که اینجوری حالت بد بشه.من این چند ماه را چجوری باید با حافظه ام کنار بیام ؟
عصر کنار نرده های ایوان خانه مادر بزرگ چشمش به ماه کمرنگی میافته که در آسمان دیده میشه ودستهای کوچولوش را کنار هم میگیره و رو به آسمان میکنه .آروم زیر لب چیزی میگه .
- خدایا همه پرنده ها و پیشیا و هاپوا با من دوست باشن.
- چند روزه که دخترک توی دلم کلاس بدنسازی میره و مربی ورزشش بد جور به حرکت و بالا و پایین پریدن اعتقاد داره . یه ساعتهایی هم از عصر کلاس رزمی داره و من حدس میزنم وقتی به دنیا بیاد یه سره میره برای جام جهانی .