|
هر چه آگاه تر . گم راه تر
|
با دخترو-
توی خیابون داریم راه میریم و یکهو دختر من چشمش به یک آخوندی میافته که داره جلوتر راه میره . میافته دنبالش و داد میزنه
- مامانی ، ببین این آقای الله اکبره هاااااا ، همین الان از تلبزیون اومده هااااااا
حالا مگه ول میکنه طرف را ...... دیدن صحنه های نماز به وقت اذان در تلویزیون میتونه همچین دلبری ای را توجیه کنه.
سر سفره شام:
- دخترو میشه بری نمکدون را بیاری ؟
- نه ، دوست ندارم .
قیاقه من دیدنی بود. من از وقتی یادمه سر سفره همیشه بچه ها این کار را میکنند و تا حالا نشنیدم بگن نه . شاید جمله ام یاید بیشتر امری باشه ! دارم تمرین میکنم . - بچه پاشو برو نمکدون رابیار. ا ی روزگار یه عمر نمکدون خونه ننه بابا را تامین کردم حتی یک بار هم به عقلم نرسید بگم نه .
دوستان سرزمین های شمالی من بدانند و آگاه باشند که من دسترسی به یاهو ندارم و بسی این درویش من را اذیت میکند . نه میتونم عکس بفرستم ، یاهو مسنجر باز کنم ، جدیدا ایمیل هایی هم که میفرستم نمیرسه .فعلا پیغامهای مهم را در بخش نظرات خصوصی بگذارید تا بعد . ( در ضمن نمی میرید اگر زنگ بزنید )فیس بوک را هم که ازش حرفی نزنم بهتره .
تمام داروهای سرماخوردگی در دوره بارداری منع مصرف دارن . حتی نوع گیاهی .
فقط بخور آب . (دستگاه بخور)
پ. ن : امروز برای اولین بار کلم پلو درست کردم . دوستم گفت وقتی داره دم میکشه پنجره هار ا باز کن بوش بره.اما غذای من خیلی خوش بو شده بود . ادویه های خوب و کمی پودر پوست پرتغال ، خلال هویج و.... همش میگفتم خدایا شکرت که غذام خوش مزه شده .اونم با رویی زیاد میگفت قابلی نداشت . توی چشماش نگاه کردم و گفتم : من اینو پختم . گفت : منظورت اینه که بگم تو خدایی!
داشت چپ چپ نگام میکرد و تند تند قاشق را به دهانش میبرد . گفتم : نوش جان .
همگی سرما خوردیم اما نامردیه، اینها دارو میخورن و من نمیتونم . لیموی شیرین و ترش و عسل هم جواب نمیده .
انواع لباسهای حاملگی را دارم برای خودم میدوزم . نه اینکه خیلی تناسب اندام پیدا کردم ، خوشم اومده از این کار . خیلی دلم میخواد بدونم اینهایی که چاقن از کجا و چجوری لباس تهیه میکنند . با چه مشقتی ار بازار تجریش یه شلوار تو خونه خریدم که اندازه ام باشه ولی فکر کنم تا دو سه هفته دیگه بازم تنگ بشه .
- برای دخنرک یه لباس خریدم سایز (۰) آویزونش کردم از دستگیره کمدش و هر بار از جلوش رد میشم میگم : ووووووووووووی
- چقدر همه چیز زود میگذره . باورم نمیشه که ما بیشتر از یک ساله که اسباب کشی کردیم تو این خونه .
- میگم خدا هم خدای قدیمی ها. همچین جذبه داشت، آه !. تو داستانهای قرانی همش میگه فلان قوم کافر شدند خداوند پدر جدشون را اورد جلوی چشمشون . قارون آدم بدی بود خدا اینجورش کردو اونجوری کرد و...... ببخشید! ببخشید ! الان خدا کجاست ؟
پ.ن : برای زهیر - مبارکه همه چیز . چند بار برات پیغام گذاشتم تو صفحه جدیدت اما ارور داد.