تبليغاتX
حوا سپید
هر چه آگاه تر . گم راه تر
 

با دخترو-

توی خیابون داریم راه میریم و یکهو دختر من چشمش به یک آخوندی میافته که داره جلوتر راه میره . میافته دنبالش و داد میزنه

- مامانی ، ببین این آقای الله اکبره هاااااا ، همین الان از تلبزیون اومده هااااااا

حالا مگه ول میکنه طرف را ...... دیدن صحنه های نماز به وقت اذان در تلویزیون  میتونه همچین دلبری ای را توجیه کنه.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 8:48 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

سر سفره شام:

- دخترو میشه بری نمکدون را بیاری ؟

- نه ، دوست ندارم .

 

قیاقه من دیدنی بود. من از وقتی یادمه سر سفره همیشه بچه ها این کار را میکنند و تا حالا نشنیدم بگن نه . شاید جمله ام یاید بیشتر امری باشه ! دارم تمرین میکنم . - بچه پاشو برو نمکدون رابیار.   ا ی روزگار یه عمر نمکدون خونه ننه بابا را تامین کردم حتی  یک  بار هم به عقلم نرسید بگم نه .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

دوستان سرزمین های شمالی من بدانند و آگاه باشند که من دسترسی به یاهو ندارم و بسی این درویش  من را اذیت میکند . نه میتونم عکس بفرستم ، یاهو مسنجر باز کنم ، جدیدا ایمیل هایی هم که میفرستم نمیرسه .فعلا پیغامهای مهم را در بخش نظرات خصوصی بگذارید تا بعد . ( در ضمن نمی میرید اگر زنگ بزنید )فیس بوک را هم که ازش حرفی نزنم بهتره .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 5:3 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

تمام داروهای سرماخوردگی در دوره بارداری منع مصرف دارن . حتی نوع گیاهی .

فقط بخور آب . (دستگاه بخور)

پ. ن : امروز برای اولین بار کلم پلو  درست کردم . دوستم گفت وقتی داره دم میکشه پنجره هار ا باز کن بوش بره.اما غذای من خیلی خوش بو شده بود . ادویه های خوب و کمی پودر پوست پرتغال ، خلال هویج و....  همش میگفتم خدایا شکرت که غذام خوش مزه شده .اونم  با رویی زیاد میگفت  قابلی نداشت . توی چشماش نگاه کردم و گفتم  : من اینو پختم . گفت  : منظورت اینه که بگم تو خدایی!

داشت چپ چپ نگام میکرد و تند تند قاشق را به دهانش میبرد . گفتم : نوش جان .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

همگی سرما خوردیم اما نامردیه، اینها دارو میخورن و من نمیتونم . لیموی شیرین و ترش و عسل هم جواب نمیده .

انواع لباسهای حاملگی را دارم برای خودم میدوزم . نه اینکه خیلی تناسب اندام پیدا کردم ، خوشم اومده از این کار . خیلی دلم میخواد بدونم اینهایی که چاقن از کجا و چجوری لباس تهیه میکنند . با چه مشقتی ار بازار تجریش یه شلوار تو خونه خریدم که اندازه ام باشه ولی فکر کنم تا دو سه هفته دیگه بازم تنگ بشه .

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

  - برای دخنرک یه لباس خریدم سایز (۰) آویزونش کردم از دستگیره کمدش و هر بار از جلوش رد میشم میگم : ووووووووووووی

  - چقدر همه چیز زود میگذره . باورم نمیشه که ما بیشتر از یک ساله که اسباب کشی کردیم تو این خونه . 

  - میگم خدا هم خدای قدیمی ها. همچین جذبه داشت، آه !.   تو داستانهای قرانی همش میگه فلان قوم کافر شدند خداوند پدر جدشون را اورد جلوی چشمشون . قارون آدم بدی بود خدا اینجورش کردو اونجوری کرد و......   ببخشید! ببخشید ! الان خدا کجاست ؟

 

 

پ.ن : برای زهیر - مبارکه همه چیز . چند بار برات پیغام گذاشتم تو صفحه جدیدت اما ارور داد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط حوا   |