|
هر چه آگاه تر . گم راه تر
|
با دخترو رفتیم بیرون برای هواخوری ، هر چند دقیقه یک بار گوشه ای مینشست و مداد و دفترش را از کوله اش در میاورد بعد لحظه نگاری میکرد : ما الان تو خیابونیم . یه پیشی زرد اینجاست و.......
عاشق این خط خطی های پر احساسشم ، از ذوق این ابتکار رفته بودم تو رویا ، بزرگ میشه اینجوری میشه و اون جوری .. وقتی خوابه هزار بار تو اتاقش سرک میکشم .نگاهش میکنم ،بوش میکنم . دلم براش تنگ میشه . یه شاهکار هنری پویا است که من غرق تماشای اونم برای همیشه .
همراه آدم رفتیم سونوگرافی ، دخترک کوچکمون را دیدیم که با دست و پایی جمع در فضایی کوچک زندگی میکنه .و از شدت خوشحالی هر دو چشمهامون نمناک بود. از این به بعد دخترک در این بلاگ سهمی در نوشته های حوا خواهد داشت.
یه مشکلی که دارم اینه که موقع صدا کردن دخترو گاهی وقتها میگم : مامانی .....
بچه ام دچار توهم شده و فکر میکنه مادرمه . من را بیشتر با عنوان " دخترم " صدا میکنه و مدل مامانها مواظبمه . هر چه سعی میکنم این کلمه را بکار نبرم نمیشه . و اون هم کوتاه نمیاد . کار به جایی رسیده که شبها برام قصه میگه .
پ.ن: فردا باید برم سونوگرافی . یه جوریم . باهاش کلی حرف زدم که فردا میام به خونه ات سر میزنم ، ببینم جات راحته یا نه ؟ مثل مادر و خواهرت شلخته ای یا خونت تر و تمیزه ؟ کوچولوی من ببخش که بی اجاره به دنیای کوچیکت وارد میشیم . از حالا دلم برات تنگ میشه.
دخترو به بخار چای صبحگاهی نگاه میکنه ،
-دخترو : مامانی بخار چایی شبیه موهای تو میمونه .
و من امروز را در ابرها خواهم بود .
دخترو اومده شب به خیر میگه و شکمم را بوس میکنه. به نینی هم شب به خیر میگه. بعد با انگشتش رو دلم فشار میده و میگه بگذار چراغ خواب نینی را هم روشن کنم.
کفشهای منو از تو کمد بر میداره و پاش میکنه بعد برای اینکه من چیزی نگم زودی میگه : آخه میدونی مامانی تو دیگه گلمبه شدی کفشهات پات نمیره !!!
مثل ندید بدید های بچه وقتی خوابه میشینم نگاهش میکنم . هیجان زیادی دارم که بدونم چند ماه دیگه چجوری میتونم دو تا بچه را یک اندازه دوست داشته باشم . ولی اینو میدونم که لذت زیادی از بودن کنار این فرشته ها خواهم برد. امیدوارم بتونم مامان خوبی برای دو تاشون باشم .