تبليغاتX
حوا سپید
هر چه آگاه تر . گم راه تر
 

دوست دارم بنویسم .  همه  چیزهایی رو که بهش فکر میکنم . اما در عمل این طور نیست . خیلی حرفها گفتنی نیست . نمیدونم چه وقت میتونم لذت آ‌زاد نوشتن را تجربه کنم . خیلی چیزها را فقط میشه حس کرد . مثل بوی مرگی که تا خرخره تو خونه ما اومد و رفت و من با تمام وجود سعی میکنم فضای خونه را عوض کنم . تا بهش فکر نکنیم . اما هنوز خودم شوک هستم . نمیتونم راجع بهش بنویسم .

میتونم جنبش های ریز یک موجود کوچک را در اعماق وجودم حس کنم که داره با هر حرکت زندگی را دوباره برام تعریف میکنه و دنیای راز آلود زنانگی را تو رویاهام نشانم میده  .

میشه تمام شیرین زیونی های دخترو را ثبت کنم .اما هیچ جمله ای نمیتونه حس شنیدن کلماتش را با صدای زیباش و گرمای تنش و لبخند قشنگش یکجا تعریف کته .

میتونم صدها بار از خدا شکایت کنم و همزمان شکر . حوا روزگار عجیبی را میگذرونه .

من به چیزهایی بیش از اینها فکر میکنم اما نمیتونم بنویسم .  به تازگی هیچ اخباری را دنبال نمیکنم .  از گوینده های خبر بدم میاد . احساس میکنم  روسپی های وقیحی هستند که به چشمانم نگاه میکنند و منو میدرند . من فقط کارتون میبینم .

ملافه ها را میشورم، خشک میکنم ، تا میکنم  و پهن میکنم .روی تخت دراز میکشم به سقف نگاه میکنم ، گوسفند ها را میشمرم تا خوابم ببره.  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

دلم فرشته مهربون میخواد . از همونها که با چوب جادویی  تو را به آرزوهات میرسونند . تو این روزها که سرعت ، زمان را به رخت میکشه، دیگه صبر کردن معنی اش عوض میشه . احمقانه به نظر میرسه که برای ساده ترین و دم دستی ترین عناصر زندگی رویا پردازی کنی .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 9:35 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

به همین سختی میشه خسته شد و برید و به همین سختی میشه ادامه داد .

کی گفته به همین سادگی؟ من به سختی ادامه میدم اما جا نمی مونم.روزهای سختی است .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

اگر خدا بودم اسم اعظم را به همه یاد میدادم .  هر شب  شنیدن صدای  خشمناک حنجره هایی که خداوند بزرگ را  بر بامها صدا میکنند لزوم دانستن این اسم را بیشتر میکنه.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 9:34 قبل از ظهر  توسط حوا   |