|
هر چه آگاه تر . گم راه تر
|
دوست دارم بنویسم . همه چیزهایی رو که بهش فکر میکنم . اما در عمل این طور نیست . خیلی حرفها گفتنی نیست . نمیدونم چه وقت میتونم لذت آزاد نوشتن را تجربه کنم . خیلی چیزها را فقط میشه حس کرد . مثل بوی مرگی که تا خرخره تو خونه ما اومد و رفت و من با تمام وجود سعی میکنم فضای خونه را عوض کنم . تا بهش فکر نکنیم . اما هنوز خودم شوک هستم . نمیتونم راجع بهش بنویسم .
میتونم جنبش های ریز یک موجود کوچک را در اعماق وجودم حس کنم که داره با هر حرکت زندگی را دوباره برام تعریف میکنه و دنیای راز آلود زنانگی را تو رویاهام نشانم میده .
میشه تمام شیرین زیونی های دخترو را ثبت کنم .اما هیچ جمله ای نمیتونه حس شنیدن کلماتش را با صدای زیباش و گرمای تنش و لبخند قشنگش یکجا تعریف کته .
میتونم صدها بار از خدا شکایت کنم و همزمان شکر . حوا روزگار عجیبی را میگذرونه .
من به چیزهایی بیش از اینها فکر میکنم اما نمیتونم بنویسم . به تازگی هیچ اخباری را دنبال نمیکنم . از گوینده های خبر بدم میاد . احساس میکنم روسپی های وقیحی هستند که به چشمانم نگاه میکنند و منو میدرند . من فقط کارتون میبینم .
ملافه ها را میشورم، خشک میکنم ، تا میکنم و پهن میکنم .روی تخت دراز میکشم به سقف نگاه میکنم ، گوسفند ها را میشمرم تا خوابم ببره.
دلم فرشته مهربون میخواد . از همونها که با چوب جادویی تو را به آرزوهات میرسونند . تو این روزها که سرعت ، زمان را به رخت میکشه، دیگه صبر کردن معنی اش عوض میشه . احمقانه به نظر میرسه که برای ساده ترین و دم دستی ترین عناصر زندگی رویا پردازی کنی .
به همین سختی میشه خسته شد و برید و به همین سختی میشه ادامه داد .
کی گفته به همین سادگی؟ من به سختی ادامه میدم اما جا نمی مونم.روزهای سختی است .
اگر خدا بودم اسم اعظم را به همه یاد میدادم . هر شب شنیدن صدای خشمناک حنجره هایی که خداوند بزرگ را بر بامها صدا میکنند لزوم دانستن این اسم را بیشتر میکنه.