|
هر چه آگاه تر . گم راه تر
|
میگه یه خورشید بکش .
حالا باباشو بکش . مامانش . بچه اش
بابا این خورشید بی پدر مادره من چجوری بهت بگم .
امشب این لُپ تاپ ادم دچار معجزه شده و ما از خوشحالی دلمون نمیاد بخوابیم.
دخترو تو پارک با یه دختره دوست شده . بهش گفتم اسمت چیه ؟ میگه: مامان بزرگ
فکر کنم دختره دچار خود بزرگ بینی بود .
من که به دخترو یاد میدم بگه : هر چی شما دوست داری . (آخر پاچه خواری)
یکی نیست بگه مگه مجبوری با این وضع بینیویسی . اما اگر پتج تا انسان خوب تو دنیا یاشه یکیش منم. اگر شیش تا باشه من دیگه نیستم . رو من حساب نکنید .
بابا خب پول ندارم . این کامپیوتر قدیمی من که یه زمانی همه چیزش جدید بود حالا دیگه باید با از بین رفتن یک قطعه اش کلش را عوض کنم . منم دیدم چی بهتر از اینکه برای خودم کلی دامن بدوزم . حالا با پررویی دارم تدارک دوخت لباسهای مختلف را میبینم . .
دلم برای خوندن نوشته های خوبتون تنگ شده . اما این کامپیوتر پسر خواهر جان را نمیشه بیشتر از چند دقیقه اشغال کرد .
من نمردم
کامپیوترم مرده
من مثل مرده ها شدم ؟
کامپیوتر را جمع کردم و چرخ خیاطی را راه انداختم . چند تا لباس و دامن خوشگل دوختم .