تبليغاتX
حوا سپید
هر چه آگاه تر . گم راه تر
 

میگه یه خورشید بکش .

حالا باباشو بکش . مامانش . بچه اش

بابا این خورشید بی پدر مادره من چجوری بهت بگم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

امشب این لُپ تاپ ادم دچار معجزه شده و ما از خوشحالی دلمون نمیاد بخوابیم.

 

دخترو تو پارک با یه دختره دوست شده . بهش گفتم اسمت چیه ؟    میگه: مامان بزرگ

فکر کنم دختره دچار خود بزرگ بینی بود .

من که به دخترو یاد میدم بگه : هر چی شما دوست داری . (آخر پاچه خواری) 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

 

 

یکی نیست بگه مگه مجبوری با این وضع بینیویسی . اما اگر پتج تا انسان خوب تو دنیا یاشه یکیش منم. اگر شیش تا باشه  من دیگه نیستم . رو من حساب نکنید .

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

بابا خب پول ندارم . این کامپیوتر قدیمی من  که یه زمانی همه چیزش جدید بود حالا دیگه باید با از بین رفتن یک قطعه اش کلش را عوض کنم . منم دیدم چی بهتر  از اینکه برای خودم کلی دامن بدوزم . حالا با پررویی دارم تدارک دوخت  لباسهای مختلف را میبینم . .

دلم برای خوندن نوشته های خوبتون تنگ شده . اما این کامپیوتر پسر خواهر  جان را نمیشه بیشتر از چند دقیقه اشغال کرد .

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

من نمردم

کامپیوترم مرده

 من مثل مرده ها شدم ؟

کامپیوتر  را جمع کردم و چرخ خیاطی را راه انداختم . چند تا لباس و دامن خوشگل دوختم .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط حوا   |