تبليغاتX
حوا سپید
هر چه آگاه تر . گم راه تر
 

برای یه دوست که خودش همه چی داره  . چی باید کادو خرید .  به هر گزینه ای که فکر میکنم تکراری میشه . لطفا  یه جای خالی برای هدیه و کادو بگذارید . لزومی نداره همه چیز را خودتون بخرید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 9:30 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

 * نشانگر موسم  دچار لقوه شده ،  هر جایی که میخوام کلیک کنم،  می لرزه و چپ و راست میره . 

 دوستش دارم .خیلی با نمک شده .

* این تصویر های پایین  اذیتم میکنه . عادت ندارم  همه جور رنگ  را تو بلاگم ببینم . تا میتونید نگاهش کنید و پلک نزنید . فرصت را مغتنم بشمارید ، ممکنه  حذفشون کنم . 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

مبنای تدریس  رنگ  شناسی  تو دانشگاه  ما  " کتاب رنگ ایتن" بود بارها   رنگها را از سرد به گرم ، از تیره به روشن و  از سیاه به سفید در مربع هایی کوچک  و ردیف کنار هم به هم رسونده و اجرا  کرده  بودم .  اما ضرورت این کار را درک نمیکردم .  یه چیزهایی برام گنگ می موند و تو ذهنم  مقایسه ای بین  خاکستری های یه رنگ  باید انجام میدادم .  بیچاره  ایتن خودشو  به هر دری زد هی شکل و  توضیح داد من یه چیزهایی را نفهمیدم که نفهمیدم . اما  دیشب کتابی را گرفتم که  نظریه رنگ از آلبرت مانسل را نوشته بود.  با یه نگاه به چرخه رنگش  به اندازه چند ترم واحد رنگ شناسی در دانشگاه  پیش رفتم . خدا پدرش را بیامرزه .

کتابی که گرفته بودم  با نام  " رنگ در طراحی داخلی " نوشته جاناتان پوره . ترجمه  فرزانه پایدار داریان ، انتشارات یزدا

* آلبرت مانسل  در سال ۱۸۹۸  بر اساس  فام روشنی و اشباع ، سیستمی را  برای  تشریح ابعاد سه گانه  بر مبنای چرخ رنگ بنا نهاد . در این سیستم  فام حول دایره چرخ ، کروما  در محور و  روشنی  عمود  بر چرخ  تغییر میکند .

 

 توی منابع فارسی اینترنتی چیز بدرد بخوری پیدا نکردم ولی منابع کامل و کافی  با زبان انگلیسی زیاده .

     مانسل (ویکی پدیا )

 

 *تصاویر حذف شد *

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

   غذای نظری ( نذری)  ، اکبر جوجه را تناول کردیم و جای شما خالی . خداوند قبول کند و جای صاحب  نذر را یه جوری با پارتی بازی  در بهترین نقطه بهشت  قرار دهد که پنجره پنت هاوس اش  مشرف به حیاط  ائمه  و معصومین باشد .  الهی آمین !

 پ.ن :  با یه غلط املایی قلمبه  اول کلام  متن را فرستادم رو هوا ، طرف بلافاصله با سرعت نور پیغام گذاشته و  میگه: سلام موفق باشید .  به چی من دلش خوشه که میگه موفق باشم . نمیبینه من  چه دیکته ای دارم . ممنون  عزیز جان ، ممنون. تو هم موفق باشی  .  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

 کاغذ a4  رو    توی یه دفتر قدیمی پیدا کردم  که دو تای افقی و عمودی روشه .  یه طرفش نوشتم : مُثُل افلاطون . یه طرفش نوشته :  ۱ - سایه های تو خیابون  ۲- عکسهایی که گرفتی ۳ -  شعر شکسپیر   ۴- تصویرت شب هنگام در آینه.   پشت کاغذ هم یه طرح فیلمنامه با خط خودمه که راجع به یه سرباز و اسیره .

تناسبات این نوشته ها را درک نمیکنم . اصلا بعید میدونم که من همچین طرحی نوشته باشم چون کاملا فضای جنگه و من هرگز نمیتونم اینقدر دقیق نوشته باشم چرا که  هیچ وقت سرباز نبودم . اما خط خودمه . حالا اون چهار مورد نام برده شده هم باز بی ربطه . کی بوده که  اینقدر علایق من را میدونسته ؟ خط یه ناشناس ......

گاهی پیدا کردن یه کاغذ که میتونه عمری  بالای ده سال داشته باشه  منو گیج میکنه .  یعنی من ظرف این دهه  حافظه ام را از دست دادم . هیچ چیز به خاطر ندارم .


ای " یک دلتنگ از جایی در اون دورها " که اسم سرخپوستی گذاشتی واسه خودت  خب اگر میدونی کیه  بگو .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

دست دادن جنس مخالف با یک فرد دیگه توی محل کار  ، جلوی همکاران  چاپلوس ،حکم در آوردن اسلحه  از جیب را داره .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 9:34 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

 "  ساری گلین "  شاهکار ی از حسین علیزاده

 سوار بر  موجی از این  آهنگ دارم  به دور دست ها میرم . به سرزمین های سرد قطب شمال که دوستان  من رو   ربودند...........................................

*وای ییییی تازه یادم افتاد . چه بازی ایییی شد   بازی امروز . من به  یاد ندارم تا حالا  نشسته باشم پای بازی پرسپولیس و باخته باشه . مشغول کار بودم و پسر خواهرم اومد گفت  خاله داریم می بازیم  یکی خوردیم .  . حالا چی دقیقه 78. من را میگی هااااااا  بدو رفتم پای تلویزیون .  ایمان داشتم که گل را میزنه .  آخه من با جادوگر بلین   یه نسبتی دارم .   هی تمرکز و  اینا و خلاصه دقایق آخر یه تعویض از استقلال  . امیر جون میخواست  روحیه تضعیف کنه و  خط دفاع را  قوی کنه . وای چه کیفی داد همین علیزاده  باعث شد  یه پنالتی بگیریم .و گل !!!!! داشتم ذوق مرگ میشدم . این عشق  پرسپولیس از 9 سالگی با منه..
 

*یادته هر وقت  میخواستی تاس بندازی  میگفتی چی میخوای و من  فقط کافی بود به دستت نگاه کنم .  جفت   ؟ تک ؟ بیا یک بار دیگه تاس بیانداز و  بگو چی میخوای .  توی دلم  داره برات می لرزه . 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

هفته بعد  آخرین دوست بازمانده را راهی  دیار غربت خواهم کرد. . میدونم که به فرودگاه نخواهم رفت . میدونم وقتی دارم خداحافظی میکنم سعی میکنم قوی باشم . چرت و پرت میگم و میخندم . نمیخوام  جدا شدن هام    همراه ناراحتی باشه . ولی هیچ دوستی ندیده که وقتی   درب را می بنده سیل اشک  منو میبره .من هم  ندیدم که پشت درب چی میگذره. ولی میدونم که حالمون یکسانه .    دیگه سهم من  تموم شد.  ولی هزاران دوست نشناخته دیگه هم دارم که رفتن و دارن میرن . اینجا سرزمین رفتن است و نه ماندن . فرار است و نه قرار.سالهاست که عادت کردم، دونه دونه  ، یکی یکی، پشت سر هم ، همه رفتن . این هم اخری از من  .   خودم را برای پنج شنبه بعد دارم آماده میکنم .  روز سختی در پیش دارم .
....  و این واژگان غار غار کلاغی است که بر بام خانه ای جا مانده .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

 خانمه سه ماهه حامله است .

ازش میپرسم:

- ویار  هم داری ؟

-آره از بوی غذا حالم بد میشه اصل نمیتونم  غذا درست کنم اما  توالت که میرم بوی غذای همسایمون را بدم نمیاد ، بوش خوبه و.......

 من با فکی آویزون  تو ذهنم  دارم به توالت خونه شون نگاه میکنم.   اییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی، خدایی  از صرافت غذا خوردن افتادم.  بیچاره اون بچه  .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 11:26 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

دخترکم اومده از من می پرسه " تو بلدی پرواز کنی ؟" 

بعد با هم پرواز کردیم . دستهامون را   بالا و پایین میبردیم و  تو خیال به هر جایی که خواستیم پرواز کردیم . دلم برات تنگ شده بود .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

میخوام چشمهام را ببندم ،      آروم اشک بریزم        ،     بعد چنان فریادی بزنم که  عرش خدا را بلرزونم

کاش در امروز را گل بگیرن .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

بچه های کوچولوی محل همراه با چند تا از بزرگترها اومدن رو پشت بومها و داد میزنن الله اکبر ......


چندین سال پیش  بالا پشت بام منزل   پدر حوا :

حوا در حالی که  میخواد نشون بده صداش از همه بلند تره و میتونه بیشتر جیغ بکشه  گلوشو جر میده  تا اصوات و حروف الف  لام الف  ه  .... بلند تر و بلند تر از  حنجره اش بیرون بیاد . رضا  و ممد  صداشون بلندتره  ، هانیه و برادرای  کوچولوش دارن جیغ میزنن ، بیتا  را باباش اجازه نمیده بیاد  از این کار ها بکنه و فردا مطمئنم که منو مسخره  میکنه. ولی به نظر من کار بدی نبود. آخه آقای قربانی که چند کوچه  پایین تره     هم     داره داد میزنه. اون یه مرد گنده است  و اگر کار بدی باشه نمیکنه . جیغ میزنم و داد .اونقدر که ته گلوم می خاره و به سرفه می افتم . من کم آوردم و دیگه نمیتونم داد بزنم . مامان و بابا از تو حیاط  هی صدا میکنن که دختر! بیا پایین از بالا پشت بوم  . من  با نیشی باز و هر هر کنان دست برادر کوچولوم را میگیرم و از نرده های فلزی میام پایین.


 حوا سی و سه ساله :   توی توالت نشستم و دارم فکر میکنم . تنها جایی است که چند لحظه از دست دخترو امان دارم .  ادم صداش از جلوی پنجره  میاد که  :دارن الله اکبر میگن . بدو میام بیرون .  میرم جلوی پنجره . میدانهای بزرگ شهر دارن آتیش بازی میکنن . صدای جیغ بچه ها  میاد که دارن داد میزنند .  حسرت میخورم    ، به حال او ن بچه ها که چقدر بهشون خوش میگذره و   آرزو میکنم  براشون که ای کاش  وقتی بزرگ میشن .  هیچوقت ندونن برای چی داد زدن .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 9:26 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

من نمیخواستم  که مهمونمون زود بره فقط بهش پیشنهاد دادم  در عوض اینکه  دخترو را نگه داشته تا من برم دکتر ، فردا میبرمش راهپیمایی ، نمیدونم چی شد تصمیمش عوض شد  گفت میره خونه خاله اش شنبه بر میگرده .  در هر صورت خونه ما بهش خوش میگذشت  نمیدونم چرا نموند .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

 برای مهمان  شام پختی و منتظری ، کمی میگذره زنگ میزنند ، مهمان با چمدانی یک نفره و چرخ دار  پشت در ایستاده . خب معلومه یعنی رسما چند روز تعطیلی ،

در راباز نکنم چی میشه ؟  نه بوی غذا از لای در بیرون رفته و حتما دلش  خواسته که کاش من این غذا را پخته باشم . باشه،  بیا گوگولی ! بیا تو ، بیا غذا به خور .

اومده چند روزی هوا خوری .  روحیه اش خوب بشه . براش  برنامه ریزی کردم روز اول از هنرمند محبوب و نمکی جواد رضویان درخواست کردم بیاد براش شو اجر اکنه روزهای دیگه هم تور تهران گردی با  تاکسی و ....  ولی من بدجنسم عمرا بهش خوش بگذره دخترو را سرش هوار میکنم و خودم میرم ددر . ای قربون چمدونت برم .

 تا چند روز تعطیلم . السلام و علیکم و رحمة الحوای عالمین .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

دوستی از من پرسید که چرا  ما تو ایران انیمیشن تخمی میسازیم
 تنها چیزی که میتونم بگم اینه:  معمولا تهیه کنندگان این کار یا سرمایه لازم را ندارند که نیروی متخصص را در خدمت کار بگیرند و یا  ترجیح میدن که با  هزینه کمتر و سریعتر به  پول برسند .  سلیقه این کار را  هم ندارند .  معمولا کسانی که در راس  کارهای مدیریتی قرار میگیرند و کارهای بزرگ دستشونه  سواد لازم را برای این کار ندارند و متاسفانه با اعمال سلیقه  گند میزنن به کار . کسی که باید در راس یک مجموعه  قرار بگیره  باید اونقدر آگاهی نسبت به کار و زیر مجموعه اش داشته باشه که  بتونه کار را پیش ببره و ما  معمولا نداریم این  ها را . وشاید دلیل دیگه اش هم اینه که ما نیروی متخصص تربیت نمیکنیم . و یه سری محدودیتهایی که  بنا به عرف و شرع داریم اجازه ارائه یک کار فانتزی درست و حسابی را نمیده  ما  حتی شوخی های  خیلی معمولی را هم با ترس و لرز تو فیلمنامه میگذاریم .   توی یکی از کارهام داشتم فکر میکردم به شوخی های بین مادر و بچه که دیدم اصلا ما نمیتونیم این کار رابکنیم  . اینجا مادر ها همیشه تو فیلمها نقش دستگاه سبزی خرد کن و کلفت خانواده را دارند و نمیشه و نمی گذارند که پرداخت بهتری روی کار بشه . به محضی که  یه کم نو آوری تو کار باشه  همه افکار  پلاسیده و عهد حجر شون را از لای بقچه در میارن که آی اینجاش به فلانی برمیخوره و اونجاش به  اونورش .   اینها مشکلاتی بوده که من  توی سالها کار بهش برخوردم ممکنه که  علتهای دیگری هم باشه که من بی اطلاعم . به تازگی چند تا کار قابل تامل دیدم که   دارم امید وار میشم . یکی از بزرگترین آرزو های من  داشتن یه گروه خوب برای کار انیمیشنه .  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

ای خدا بگم چیکار نکنه کسی که این جک را ساخته  هر بار که این جمله  "من کیم؟ "  را میگم یا جایی میشنوم حتی تو جدی ترین حالت نیشم باز میشه .

* یه روز یکی میافته  تو توالت  غش میکنه بعد که به هوش میاد  میگه : اینجا کجاست ؟ چی شده ؟ من کیم ؟ کی منو ریده ؟

هر بار چشمم به پست قبلی میافته   نیشم باز میشه

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

یه وقتهایی سکوت دارم . مثل الان .  از تو ساکتم .  ولی میدونم که جریان  متلاطمی   را پشت سر گذاشتم که الان ساکتم .  من جور دیگه زندگی میکنم و  ناخود آگاهم برای خودش جور دیگه .من  دارم روزهام رو  سرشار از انرژی و  امید به اینده میگذرونم ولی انگار باورهام چیز دیگری بوده که داره رو میاد . اثراتش را روی جسمم دارم میبینم .  مثل اینکه  احتیاج به مراودات بیشتری با خودم دارم . یه خلوت  که همه چیز  حقیقت محض باشه . نه چیزی از جبر باشه نه وظیفه . خودم باشم و صادقانه ترین های خودم . من کیم ؟ تلاشهایی که برای زندگی داشتم چقدر بخاطر خودم بوده ؟ چرا وقتی امروز از شدت ضعف روی کاناپه ولو شدم حس مرگ داشتم . به دخترو نگاه میکردم که داره بازی میکنه احساس کردم . اگر همین لحظه من رفته باشم چه  چیزی در این زندگی تغییر میکنه .  ماگهایی که از  بالای سینک ظرفشویی آویزونند همانجا میمانند .  کتری همچنان روی گاز به وظیفه خودش عمل میکنه و آب را گرم نگه میداره و جوش میاره . وابستگی من به دنیای مادی چیه ؟  کدوم حس  داره مثل آهنربا  من را به زمین وصل میکنه . مادر بودن سخته . ولی  من و دخترو هر کدوم هویت مستقلی داریم . پس این نیست . شاید فرصت زندگی کردن  . نشناختن اینده مبهم . دم را برای من غنیمت میکنه و من را بر اصرار باز دم   مطمئن تر .  حتی نفس تنگی ها نمیتونه منو  از فرصت زندگی  محروم کنه .

من پوست کلفت تر از  این حرفهام .

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

عاشق اون لحظه ام که دخترو از خواب بی صدا بیدار میشه و صدای  ضعیف پاشو که تاپ تاپ میاد میشنوم . تا به نزدیک من برسه هزار بار قربون صدقه اش میرم  با چشمهایی خواب آلود و نیمه باز  و مو هایی فرفری که مثل فنر بالا پایین میپره میاد تو بغلم و چند دقیقه ای را چشمهاش را به آرامی میبنده . آرامش صبحگاهی . وقتی تو خواب صدام میزنه  مامان . تازه به خودم میام و احساس میکنم که وظیفه سنگینی به دوشم دارم .به چشمهاش که نگاه میکنم دلم مثل قند آب میشه . هرگز نمیتونم به یه بچه دیگه فکر کنم مگر میشه این عشق را تقسیم کرد و هراس اینکه نکنه فرقی بین بچه هام بگذارم جرات فکر کردن را از من میگیره. خدا یکی   بچه یکی.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 9:34 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

ماهی کوچولو ها تخم گذاری کردند . 
زندانی با کله گنده ریخته رو هم .  حتما  خار مادر نداشته وگرنه اینا  نژادشون هیچ ربطی به هم نداره .  عینکم را خیلی دوست دارم   یه فریم  حسابی داره که وقتی  به چشمهام نزدیک میشه  حس میکنم باید  حتما یکبار خودم را تو آینه ببینم .  چقدر بهم میاد . . مثل بچه ها گاهی از داشتن چیزهای کوچک لذت میبرم .  مثلا یه مداد  خوشکل  موقع نوشتن لذت نوشتن را برام دو چندان میکنه . بعضی چیزا برام مهمه مثل کفش . کتابی که میخونم . سیگاری که میکشم  یا ؟ میوه ای را که از توی سبد انتخاب میکنم  به نظر خودم باید خوشگل ترین میوه سبد باشه و هرگز تا به حال کسی ندیده که من میوه لک دار بخورم .  یه چیزایی خیلی برام مهمه یه چیزایی به فلانم هم نیست .  مثلا برام مهم نیست که  فلانی  راجع به من چی فکر میکنه .اما برام مهمه که  من راجع به فلانی چی فکر میکنم .چون تو اون لحظه بخشی از ثانیه های  زندگی منو اشغال کرده . کلی طول کشید تا بفهمم که  هیچ چیز تقصیر بقیه نیست و با اولین  برخورد  با مشکل دنبال مقصر نگردم بدونم که اولین کار حل کردن مشکله . کلی زحمت کشیدم تا تمرین کنم و باور کنم  و بدونم که   این منه انم که زندگیم را  دارم میسازم منتظر نباشم تا کسی بیاد دستم را بگیره و زندگیم را بسازه .  یه وقتهایی یه چیزایی  رو زود فهمیدم . یه چیزایی را دیر و یه چیزایی را هرگز نفهمیدم و نمیدونم که نمیفهمم .  ولی میدونم که هست و من نمیدونم . والسلامو علی سیفونالطاهرین .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

  به محضی که دچار یه مشکل میشم و یا جاییم در میکنه ، اولین کار اینه که  یه سرچ گوگلی انجام میدم . دکتر گوگل اعلام میکنه که  چه نوع بیماری است و  یا خیالم را راحت میکنه که چیزی نیست و طبیعیه . گاهی حتی  نسخه هم میپیچه . الان با کلی اطلاعات و راهنمایی های خانم دکتر گوگولی  دارم میرم پیش یه دکتر واقعی .  دکتره وقتی یکی دو تا اصطلاح به کار میبره کیف میکنم که دیگه مثل خنگها نگاش نمیکنم و حتی میتونم سوال تخصصی تری بپرسم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

همیشه از شرکت در هر جشنواره و مسابقه ای  گریزان بودم . شاید تا به  حال یکی دو بار درگیر این قضیه شده باشم  که همین تجربه کافی بود برای اینکه بدونم چجوری  و چرا داوری ها  جهت داره . دوست دارم هنرم خارج از قضاوت جشنواره ای باشه . مستقل و با هویت خودش . آزاد . نهایتا  برپایی یک نمایشگاه و چاپ کتاب یا اجرای یک نمایش ، میتونه من را راضی نگه داره . قضاوت عام صادقانه تره .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

 

بوی نسکافه گلد طعم دلشوره داره . دوستش ندارم وقتی قاشق توی فنجان را هم میزنم . توی دلم را انگار هم زدم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 9:38 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

 چرا نماد دوست داشتن قلبه ؟  روز ولنتاین  همه جا پر میشه از قلبهای خوشگل و قرمز و... یا وقتی  میکی موس عاشق میشه  قلب قلب های قرمز از چشمش میاد بیرون .  قلب هم  مثل هر کدوم از اعضای بدنه دیگه . 

حالا اگر به جای قلب مثلا کلیه  نماد میشد . دانه های لوبیای زرد  را به هم هدیه میدادیم

اگر ریه ها نماد میشدن . دو دانه  لوبیای  به هم وصل شده شیشه ای را به هم هدیه میدادیم

 یا مثلا دماغ . چشم .  گوش  . معده . روده .   أییییی  مثلا به جای این قلب کنار شکلک یاهو  تصویر معده بود با غذای جویده أییییییییییی . هی خودم میگم بیشتر حالم بد میشه .أییییییییی

  ای مرگ! خب مگر مجبوری اراجیف بنویسی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

 

راننده تاکسی صحبت من را با خانم کناری شنیده  که راجع به  هرج ومرج و کرایه دلخواه  راننده هاست . موقع پیاده شدن  یک مسیر خیلی کوتاه را که به زور میشه  ۱۵۰ تومن گرفت از من  ۲۵۰ میگیره( فاصله بین دو پل عابر در یک خیابان مستقیم )که شاید یک کیلومتر باشه ) با اعتراض من چشم غره میره.  و میخواد به این آتش هرج و مرج دامن بزنه و بگه اره  و اینا . گفتم اقا اگر شما  صحبت منو شنیدی اشکال نداره و لی اگر میخوای بهش عمل کنی اینجاش را نشنیدی که من چیکار میکنم اگر کسی زیادتر از من پول بگیره . حالا  پول اضافی که از کرایه برداشتی را  برگردان  . عجله دارم و میخوام پیاده بشم . 

 خب غر غر کنان  تسلیم شد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

صبح کله سحر  پا شدم  یکی از متن ها را تایپ کنم .  گشنمه . خیلی وقته اینجوری گشنه ام نشده بود . همیشه سر وقت چیزی خورده بودم . دلم نمیاد چیزی بخورم . حیفه . حالا یه کم  بگذره بعد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 7:55 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

من  به مردم غزه فکر نمیکنم .

 به همسایه مون فکر میکنم  که داره زنش را کتک میزنه .

 به این که چرا  اینقدر آمار طلاق بالارفته .

به این فکر میکنم که ما  یه جاده و راه سالم تو کشورمون نداریم .

 به این که   به هر بلاگی که سر میزنم  بوی غم و طعم گس افسردگی میده . اینها جوانهای بین ۱۵ تا ۳۰ سال کشور من هستند که نابود شدند .

 من اگر در مسابقه های تلویزیونی برنده بشم  برای خود شیرینی نمیام جایزه ام را به کودکان غزه ببخشم . یه تعاونی تشکیل میدم و مدرسه میسازم .

من اگر بتونم تمام مسجد های کشورم را تبدیل  به مدرسه میکنم  و معلمهای پیمانی را استخدام میکنم .

 به هزاران بیکار فکر میکنم که هر روز داره به تعدادشون اضافه تر میشه و این که این فاجعه لااقل در هر خانواده ای داره رسوخ میکنه . شما چند نفر بیکار در دور و بر خودتون دارید ؟ چند نفر که به سن ازدواج رسیدن ولی نمیتونن  ازدواج کنند . ...

به هوای آلوده شهرم فکر میکنم که دیگه ریه های من گنجایش این سیاهی را نداره .

من  از مردم غزه حمایت نخواهم کرد .

من حتی بلد نیستم از  خودم خواهرم بچه ام حمایت کنم . دستم به هیج جایی بند نیست . مردم کشور من خنثی شدند . هیچ عملی عکس العملی نداره . اگر امروز شیر را لیتری ۴هزار تومان بفروشند مردم هیچ واکنشی نشون نمیدم . این مردم که  نوع زندگی خودشون یک فاجعه است چجوری میتونن به مردم دیگری فکر کنند و یا ازشون حمایت کنند . ما مطمئنیم که ناخواسته داریم به مردم غزه کمک میکنیم .  من هم به اندازه کافی متاسف شدم از اینکه  بیگناهانی در اون سرزمین به خاک و خون کشیده شدند و لی من اگر توان داشتم یا علی میگفتم و نوع زندگی خودم و خانواده ام را درست می کردم . ما بلد نیستیم برای خواسته های بدیهی خودمون اقدامی کنیم  چه رسد به ....

ما فقط زود احساساتی میشیم  . بازاری های تهران و اصفهان و ... به خاطر پرتاب لنگه کفش حاضرند میلیونها تومان  از خانواده   خبرنگار  حمایت کنند  و یا با تبلیغاتی که انجام میشه در مساجد و ...  باید برای مردم غزه اشک بریزیم  مانند اشکی که بر صحرای کربلای خیالی ذهنمون میریزیم .اما خودمون را نمیبینیم که در چه وضعیت اسفناکی داریم زندگی میکنیم . دیروز یه پستی خوندم که خیلی ذهنمو مشغول کرد . دوست ندارم راجع به این مطالب بنویسم اما  نا خواسته در گیر میشم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

 پای تلفن به آدم میگم  :  بیا از فردا صبح ورزش یا نرمش صبحگاهی داشته باشیم . اصلا به ورزش توجه نمیکنیم و به سلامتی مون فکر نمیکنیم .... . بعد از کلی دلایل سخت میگه که: باید صبح سه ربع بدوی و بری دوش بگیری و صبحانه بخوری و تازه ما کفش ورزشی مناسب نداریم .باید بریم بخریم  ... نمیتونم به موقع سر کار برم و پیشنهاد میده که بعد از ظهر ها بریم پیاده روی تو سر بالایی کوچه مون و اینبار من : آخه هم من هم تو زانوهامون آسیب دیده است و سر بالایی برامون خوب نیست و بهتره .....

در آخر آدم پیشنهاد میده باشه از شنبه شروع میکنیم . (یه چیزی تو مایه های  بی خیالش بابا !)

منم با  خنده میگم  پس حتما از شنبه .

هر وقت هر چیزی از شنبه قرار بود شروع بشه بدون  تموم شده .

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 4:29 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

قیافه من الان دیدنیه !

یکی از متن ها را موقع  بازنویسی  به جای کاغذ باطله  ریز ریز کردم و ریختم  سطل زباله . بعد با آرامش نشستم که  رونویسی کنم دیدم کاغذ اصلی نیست و الان در حال ساخت یک پازل  چند صد تکه هستم . خوبه  دیگه چند روز پیش یه پازل هزار تکه قیمت کرده بودم ۲۱ هزار تومن حالا به همین راحتی  صاحب یک پازل  خانگی شدم .

 

* وای این زن همسایه   پدر سوخته چی داره میپزه . بوش ترشه و دلم لواشک و تمبر هندی خواست . نمیدونم چیه؟ بوی سبزی هم توش داره . هر چیه توی منوی غذایی ما نیست و به جای غذا هم نمیتونم بخورمش. همون تمبر هندی را ترجیح میدم .

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

گاهی  تمام راه های موجود را بهش فکر میکنی  یا عمل میکنی و نتیجه ای نمیگیری منتظر یه  معجزه میمونی . حتی یه معجزه احمقانه !

تو میخوای از خونه بری بیرون و نمیشه . هر جوری فکر میکنی بیرون رفتن محاله . میای کنار پنجره  به بیرون با حسرت نگاه میکنی . تلفن زنگ میزنه ، دخترت خوابه و میخوای با سرعت خودت را به تلفن برسونی .پات گیر میکنه به  گوشه فرش  ، کم مونده بیفتی خودت را به زحمت نگه میداری ، "چهارمین زنگ تلفن " به نزدیک تلفن که میرسی دستت را با سرعت جلو میبری لیوان از قبل کنار  تلفن بوده و در صحنه ای آرام دستت به لیوان میخوره  میافته زمین روی بند انگشت وسطی پات و جرش میده . با جیغ میگی :  الو  . پشت خط  صدای بوق فکس میاد . دکمه استارت را میزنی . دختره با جیغ تو بیدار شده  و از پات بدجور خون میره  . سریع لباست را میپوشی و دختره را حاضر میکنی با انگشتی خون آلود و یه دمپایی داری میری درمانگاه سر کوچه . از روی فضولی به کاغذی که داره  دستگاه فکس بالا میاره نگاه میکنی .   از ستاد برآوردن حاجات  دعای بلند بالایی ارسال شده که به سبب  معجزه ای که اتفاق افتاده و شما داری میری بیرون  باید شب را به دعا و شکر گذاری سپری کنی . در را با عصبانیت میبندی  و منتظر یه معجزه هستی تا از این وضعیت خلاص بشی و معجزه بعدی هر چند احمقانه    به کرررررات برات اتفاق میافته .

 * این معجزه میتونه احمقانه تر هم باشه . زنگ در را میزنند.  همسایه بابت سر و صدای زیادشون داره عذر خواهی میکنه ،  کمی جلوتر میایستی که خونه  در هم و برهم دیده نشه و در را پشت سرت نگه میداری  . همسایه میگه ببین این خونه روبرویی چقدر راهرو را کثیف کرده کمی جلوتر میری  باد درب را به هم میکوبه  . می مونی بیرون خونه و آرزوت برآورده شده . به همین سادگی و به همین احمقانگی!

* معمولا این معجزات به صورت زارپ از وسط آسمون میافتن و جای گله گزاری ندارن .

* علت نوشتن این پست  ، خوندن متنی در رابطه با انتخابات  داخلی بود . به یک معجزه فکر میکردم حتی  از نوع احمقانه اش .

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

در خواب فیلمی دیدم که فیلمنامه اش را من نوشته بودم . خودم از شاهکاری که میدیدم در حیرت بودم . چقدر تمام پلانها و شکل گیری داستان درست بود . در ضمن انگار خود فیلم را هم من ساخته بودم چون به شدت ذوق میکردم وقتی نمای خوبی میدیم . همه چیز درست و اصولی بود .

هر چی فکر میکنم هیچی یادم نمیاد فقط میدونم که  خیلی داستان خوب و روانی داشت .

گاهی وقتها هم در حال نقاشی کشیدن روی بوم هستم  و یا دارم  اتود یه  طرح را میزنم  که بی نظیره . ولی فقط حس اون خواب یادم میاد نه اصل موضوع .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 9:35 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

برای شخصیت پردازی داخل فیلمنامه  با عباراتی مانند :

 قهرمان مرد     hero protogonist
 قهرمان زن                   heroine
 ضد قهرمان                anti hero  
و ....

 سر و کار داریم. همیشه  برای من عجیب بوده که چرا ماده مخدر هرویین همنام  با  نام قهرمان زن انتخاب شده . برای مثال: 
کلمه ترياک در اصل از کلمه يوناني (ترياکا ) Theriaka گرفته شده که به مخلوطي از 60 تا 70 ماده مختلف مخلوط در عسل اطلاق ميشده است . اين مخلوط عليه سموم بعضي از حيوانات اثرپادزهري داشته و به همين منظور ( پادزهر ) استفاده مي شده است. واژه ترياکا از کلمه تريون Therion  گرفته شده که در يوناني نام حيواني با سم خطرناک بوده است. 

  واژه هروئين از کلمه يوناني هيروس(Heros) يا هيرو (Hero) که به معني مرد قهرمان است گرفته شد. با اين تفاوت که هروئين به معني يک زن قهرمان است , يک زن برجسته وايده ال .  هروئين اولين بار به عنوان داروي ضد درد وضد اعتياد و در واقع براي ترک معتادين به مرفين به دنياي پزشکي معرفي شد .واحتمالا وجه تسميه اين واژه براي اين ماده شيميايي احتمالا انتظاراتي بوده که از اين ماده ميرفته است . 

اگر کسی اطلاعات بیشتری راجع به این کلمه داره ممنون میشم برام بفرسته .

***

ایواز کجاست ؟  شاید در یک عملیات انتحاری به بلاگش نارنجک بسته !

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

*من و دوستهام اصطلاحی  داریم به نام اژدری .وقتی طرف خیلی خرابکاری میکنه و همش پشت سر هم گند میزنه میگیم اژدری شد . حالا منم  چند روزه همش اژدری میکنم . گند هایی زدم که اصلا سر در نمیارم چرا اینطوری شد.

* در راستای  ایجاد مشاغل در سطح جامعه شغلی ایجاد شده با نام " کار چاق کن "  بسیار هم شغل پر درامدی است . اگر کسی به مشکل قضایی بربخوره  میتونه اول به این ادمها رجوع کنه اینها  کلی اشنا و پارتی از جمله وکیل و قاضی دارن که در ازای دریافت ملک و پولهای میلیاردی  کار را راه میاندازند . اغلب هم مراسم پذیرایی از جمله مخدرات سنتی و غیره را  برای پارتی هاشون فراهم میکنند . یکی از کثیف ترین افراد جامعه هستند که میتونن با ظاهری فاخر  در یک چراغ قرمز با ماشینی آنچنانی کنار ماشین شما منتظر سبز شدن چراغ باشند . من این آدمها را از نزدیک دیدم باور کنید . پول حروم براشون مثل  ریختن خون شما مباحه و فرقی نداره .

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

یه فایلی را با اینکه دستگاه پیغام داد  که ویروس داره باز کردم و حالا به غلط کردم افتادم . بلد نیستم از آنتی ویروسم استفاده کنم . هر بار که به خودم در آیینه نگاه میکنم  شرمنده میشم .

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 9:24 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

میگه امروز یک شنبه است .

 هیچ وقت یک شنبه ها برام جذاب نیستن . ببین!  شنبه  تکلیفش معلومه یه روز کاریه و اول هفته است ورنگ نسکافه است ،  از روز قبل  براش برنامه داری و میدونیه که  چه خبره . دوشنبه  نزدیک وسط هفته است و  رنگش نارنجیه  . سه شنبه وسط هفته است و یه روز مهربونه و صورتیه . چهارشنبه  فرداش پنج شنبه است و شبیه درخت کاجه. پنج شنبه رنگش زرده آسمانش آبیه و فرداش تعطیله و بیشتر از جمعه خوش میگذره چون میدونی فردا میتونی خوب بخوابی .  جمعه تعطیله و بوی پودر لباسشویی میده و رنگش سفید خاکستریه وعصرهاش زرشکی دود گرفته که دلت شور میزنه و چون میدونی چه لحظه مزخرفیه از قبل یه موسیقی خوب میگذاری یا میری بیرون و خلاصه یه کاری میکنی تا غروب جمعه را نفهمی . اما امروز چه رنگیه ؟  هیچ وقت یک شنبه  تکلیفش معلوم نیست  درسته که فردای شنبه است ولی خب که چی ؟
دیدی یه وقتی دوست داری به یه چیزی گیر بدی  حالا منم امروزم گیرکردم تو یکشنبه .

*سعی کردم یه مطلب با مضامین عرفان و اینا بنویسم که خواننده ها ی عارفم  خوششون بیاد . (اشارتی به بخش نظرات)

***

بعد نوشت :

در حالی که داشتم برای دخترو به سبب اعتصاب غذاش  کباب تابه ای با اشکال  لوله ای ماری ،حلقه ای ، ستاره ای ، مدل ماهی ، مثلث و... درست میکردم تا اگر خدا بخواد اشتهاش باز بشه  به نظرم اومد چرا امروز اینقدر برام خنثی بوده و بی مفهوم. کمی در میان افکار و قلقلی هایی که برای دخترو درست میکردم غوطه ور شدم  شاید دلیلش خوابی بوده که دیشب دیدم :

در محوطه ای باز ایستادم مردم با هیاهو در حال دویدن به این طرف و اون طرف هستند . ما انسانها قراره تا ۶ ماه دیگر بیشتر روی زمین نباشیم و بعد کره زمین نابود میشه . من اعتراض میکنم که ولی طبق پیش بینی قوم مایا ما تا سال ۲۰۱۲ فرصت داریم و شخصی که نمیدونم کی بود و فقط صداش میاد میگه حرف خدا بالاتره یا قوم مایا .میگم آخه چرا قراره از بین بریم ؟ میگه چون دیگه کره زمین قابل سکونت نیست و قراره انسانها به جای دیگری منتقل بشن .

بدم نمیاد از اینکه به جایی خوش آب و هواتر برم ولی ماتبعیدی بهشت هستیم و این روزگارمون شد نتونستیم از زمین مواظبت کنیم و این شد آخرمون از کجا معلومه که جای بعدی بهتر باشه . دخترو در خواب محکم بغل  میکنم  ، بو میکشم ، از کجا معلوم که من عزیزانم را بعد از این انفجار پیدا کنم . حالا شانس گند من اگر همه مردن و فقط من زنده موندم چی ؟  این شش ماه با چه انگیزه ای زندگی کنم ؟

یک شنبه لعنتی !

* کسانی که در بلاد متبرکهء کفر زندگی میکنند میتوانند روزهار ا جابجا کنند و به جای یکشنبه لعنتی بخوانند سه شنبه لعنتی.

اطلاعات قوم مایا در ادامه مطلب.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

بعضی وقتها خوندن  صفحه عبارات جستجو شده و اینکه چجوری رسیده به بلاگ من تفریح  جالبی است . مثلا  سوال کرده از گوگل " شقایق نورماندی چیه ؟ "  . یا طرف سرچ کرده " عکسهایی از آفرینش آدم و حوا " پیش خودش چی فکر کرده  ؟ مگه چند ساله که دوربین عکاسی ساخته شده .شاید اسم یه فیلمه و خواسته  عکسهای پیش تولیدش را ببینه .

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

جایی خوندم بچه ها تا حدود پنج سالگی  میتونن به راحتی هاله دور انسانها را ببینند . واین نکته در اغلب نقاشی های بچه ها دیده شده که توجهی بهشون نمیشه .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

پادشاه  سیاه جهان از دیروز در قلعه ای سفید ، مشغول آشپزی  شد .

امیدوارم دستپخت خوبی داشته باشه .

* عصر ایران گزارش تصویری خوبی را ارائه کرده . ولی به قول یکی از اقوام ما  احتمالا امریکایی ها همه پرسپولیسی هستن . وفور رنگ قرمز را در بین لباسهای تماشاچیان ببینید .

 

*دخترک چهار ساله وقتی با ماشین  از جلوی یک امامزاده  رد شدیم گفت : آخی،  مسجد ، خدا بیامرزتش !

انگار که بوی قبرستان را در حیاط امامزاده حس کرده بود.

 

* وقتی مراسم  ورود اوباما به صحن را دیدم واقعا احساس کردم باید الان تاجی بر سرش بگذارند . تاج پادشاهی جهان . حسودیم شد به امریکایی ها و اینکه ما چجوری مراسم تحلیف داریم . مراسم شام و رقص و ... آی من یه کشور درست حسابی میخوام . اگر بهم بگن میتونی دوباره به دنیا بیایی و کشورت ر ا انتخاب کنی کدوم کشور را انتخاب  میکردم ؟ !  

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 10:3 قبل از ظهر  توسط حوا   |