|
هر چه آگاه تر . گم راه تر
|
امروز مرا چه شده ؟ وقت زیادی میارم . به همه کارام رسیدم . یه کوه ظرف شستم اتاق دخترو را که مثل اتاق خانه پدری من آش و لاش شده بود از شدت شلختگی مرتب کردم . با دوستی قدیمی تلفنی صحبت کردم . مراسم ناهار با دخترو ... جارو و تی و حمام و خوابوندن دخترو در این بین کلی تحقیق اینترنتی و نوشتن بلاگ و روزنامه خوانی و تورقی بر کتاب شاملو و دوباره بلاگ و ...در ضمن ما شب جایی دعوتیم و من الان حاضر و آماده نشستم . از اون روزهاست که خودم هم باورم نمیشه هنوز ساعت ۵.۵ و من کلی وقت دارم .
..... اگر دخترو خواب نبود الان در حالی که داشتم سنگهای کف خونه را گردو شکستم بازی میکردم سوت هم میزدم . راستی اگر یه وقت زنی بچه بغل را دیدید با یه کوله پشتی به پشت که داره روی جدول کنار خیابون یه لنگه پا راه میره بدونید منم ولی به روم نیارید.
من نمیدونم
خواهش ، خواستن ، خواهر ،...
خانگی ، خانواده ،خاویار ،خاک ،...
چرا این چند تا استثنا را مثل بچه ادم نیومدن درست بنویسن که هی بچه های مردم نمره دیکته شون کم نشه . مثلا خاهر ،خاستن،خاهش . چی میشد ؟ چه اتفاقی میافتاد ؟ توجیه این چند تا " و " چی بود ؟ من یادم نمیاد راجع به این چند تا کلمه ما را چجوری توجیه کردند که اینها را اینجوری مینویسی وگرنه جیزت میکنیم .
حالا تو زندگی هم چند تا جیز هست که باید رعایت کنی . فقط چند تا است ، اما هیچ توجیهی نداره و من همچنان در پی پیدا کردن علت و تلف کردن وقتم .
خاهرم حووا موازب خدت باش . ضیاد ثخط نگیر . قوانی ن را باید رعای ت کرد .
* پی نوشت : آها ! پس اینه ! ناتانائیل حرف قابل قبولی زده . خب حرف حساب را میشه قبول کرد چون قبلا تلفظ خا با خوا فرق داشته و الان نداره . خب الان نداره . باز هم میشه یه کاریش کرد ما که کلا زبانمون را تخته گاز به سمت عربی و .. پیش بردیم این چند تا کلمه هم روش . الان من خواهر را با خاویار در ادای حروف خ و الف یکی ادا میکنم . تو به اون بچه های طفل معصوم فکر کن سر کلاس درس که دارن تو چشمای معلم نگاه میکنن و بر و بر به این چند تا کلمه ولی از همون جا یاد میگیرن که همه چی استثنا داره .و یه جایی یه چیزایی را نمیشه نه و نو کرد .
**
**
وقتی تصور میکنم که کسی اینطوری بخنده. در حالی که از شدت هیجان پره های دماغش کش اومدن و دندانهاش ردیف با چشمانی که مستقیم به تو نگاه میکنه . چه کیفی میده یک بار امتحان کنید . همین الان به مانیتور نگاه کنید و بخندید همینطور که در شکل آمده .. خب ممنونم حالا تلخی پست قلمبه نوشته های قبلم را با این خنده امیدوارم از بین برده باشم .شرمنده ها ! هر کی یه جوره دیگه .
دخترو هوس سابینجی کرده بود (ساندویچ) .نزدیکترین رستوران بوف را انتخاب کردیم . با دیدن لیست قیمتها واقعا شوکه شدم پیتزا بوف ۵۵۰۰ تومان چندی پیش این پیتزا را با قیمت ۳۸۰۰ خریده بودم. معمولا قیمتها خرد خرد میره بالا و این اختلاف قیمت خبر از یک فاجعه است . اولین جمله ای که گفتم این بود : من قیمت ۴۰۰۰ تومانی این پیتزا را ندیدم !
انگار که چیز مهمی را از دست داده باشم . ![]()
همه قیمتها بالا رفته مثلا یه شونه تخم مرغ تا همین ماه پیش ۳۰۰۰ تومان بود و من امروز خریدم ۴۰۰۰ تومان . شنیدم تو اغلب نقاط جهان اوضاع اقتصادی بهم ریخته اما انگار این زلزله اقتصادی پس لرزه هاش تمومی نداره . تو کشور ما هم که همه بی جنبه ، هر کی هر قیمتی گفت کسی جرات اعتراض نداره .
***
چند روز پیش یه بستنی چوبی خریدم که روی جلد، تصویری از یک بستنی دو رنگ بود که قسمت بالایی اش خرده شکلات های رنگی داشت و هوس انگیز بود . بعد از باز کردن دیدم به جای خرده شکلات رنگی پودر نارگیل روش ریختن . یعنی احترام به مصرف کننده در حد پشم گوسفند !
یه بسته ادویه را با بسته بندی خوب خریدم و سعی داشتم از قسمتی که نوشته از اینجا باز کنید باز کنم هر چه کردم نشد بعد متوجه شدم قسمت برش در سمت روبرو است و من را سر کار گذاشته اند .
چرا همه چی بهم برمیخوره ؟ مگر من اولین بارمه که این چیزا را دیدم تو کشورم ؟ هر کاری میکنم عادت نمیشه که نمیشه .
* تنها حدسی که میزنم برای بالا رفتم بیش از حد قیمتها اینه که ما الان نا خواسته داریم به هموطنان غزه کمک میکنیم (بعد از اینهمه سال اخوت !). این اسرائیل پدر سوخته فکر جیب ما را نمیکنه هر بمبی که می ترکونه ما حالا حالا ها باید برای نو سازیش عوارض بدیم . کاش کمی احترام به حقوق مردم معنی داشت و چیزی در حد همان پشم گوسفند نبود و ماصاحب ذخایر مالی کشورمون بودیم و هر کس که دوست داشت به اندازه وسع خودش کمک میکرد و عمل خیر خواهانه جبر نبود .
جنگ همیشه بد بوده و مردمان بی دفاع یک کشور که مورد تهاجم قرار گرفته اند بی گناهند . و باید بهشون کمک بشه . زمان جنگ بین کشور ایران و عراق من به سنی نرسیده بودم که بتونم اخبار و اطلاعات اون روزها را بدونم ولی دلم میخواست بدونم مردم لبنان و غزه چه حسی نسبت به جوانهای به خاک و خون نشسته ما داشتند وچه حالی داشتند وقتی تصویر مردم ایران را در حال بیرون آوردن جنازه عزیزانشون از زیر آوار بمبهای صدام میدیدند چه میگفتند و چه میکردند .
دوست ندارم مطالبی با مضامین بالا بنویسم اما گاهی دچار خشم میشم و نمیتونم بروز ندم .
* دخترو را در آغوش کشیدم ، غافلگیرم کرد و صورتم را بوسید ، شوکه شدم ، همیشه من نقش دهنده عشق را داشتم . لذتی توصیف نکردنی بود .
* تحقیق مفصلی در باره موضوع فیلمنامه انجام دادم و از کارم راضیم . نوشته ها داره به جای خوبی میرسه و تقریبا شخصیت ها داره کامل میشه و.... روزی صد بار دعا میکنم به جان سفارش دهنده که من را در شرایطی قرار داد که از وقتهای پنهان که نمی دیدمشون استفاده کنم .
* سه تا لیوان چای روی میزمه . یعنی من همه این چایی ها را نوشیدم ؟
*دوست عزیزم ممنون بابت گلهای زیبات ![]()
* لباس کثیف را درون سبد رها میکنم و لباسی تمیز را که عطرنرم کننده یاس دارد به تن میکنم . به ذهنم میرسد که این لحظه برای زنی که سالها قبل زندگی میکرده و لباسشویی نداشته و یا ماشین لباسشوی اش خرابه میتونه یه فاجعه باشه . شستن لباس با دست . کم مونده برم و به ماشین یک چشم لباسشویی سجده کنم .
* برای دومین بار خواب شکیبایی را دیدم . شبی خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخواستم ..
( متن کامل و تایپ شده این شعر را پیدا نکردم . عبارت درست این شعر .. تنها شبی هفت ساله خوابیدم و..... )
یکی از چیزهایی که نمیتونم در مقابلش مقاومت کنم بوی چای تازه دمی است که به مشام برسه .
متاسفانه آنتن مرکزی ساختمان را تقویت کردند و ما میتونیم به برنامه های پخش شده از صدا و سیمای ایران دسترسی داشته باشیم .
چقدر دیدن صحنه های حملات اسرائیل به مردم غزه وحشتناک بود و تاثیر بدی داشت . صحنه ای که شهر را نشان میداد و بمب هایی که بر سر مردم در خانه هاشان می ریخت . دیدن نوزادی که در بغل خواهر کوچکش زخمی و بی جان افتاده بود و پسر بچه ای که بعد از این انفجار ها ترس و وحشت از نگاه و صداش بیرون میزد . خاطرات مشابهی را در ذهنم زنده کرد شاید زمان بمباران و موشکبارانهای تهران من همسن اون پسر بودم و حالا میتونستم با نگاه کردن به چشمهای اون
پسر تصویر اضطراب را در چشمان حوای ده ساله ببینم . موشکهایی که هر ۱۵ دقیقه یکبار تهران را تبدیل به آوار میکردو من در گوشه کتاب فارسی هر لحظه را ثبت میکردم و مینوشتم که هنوز زنده ام . اگر اون پسر زنده بمانه میتونه در سی و سه سالگی اثر روزهای تلخ بچگی را در زندگیش ببینه درست مثل من . وحتما باز هم شاهد این پلیدی های سیاست در جای دیگری از دنیا خواهد بود که خاطرات تلخ بچگی را براش زنده کنه .
باز هم این جملات" برشت" در سرم غوغایی به پا کرده :
برشت گفت :
(( در دوران اشوب به شهر ها امدم ... گرسنگی را دیدم که بیداد میکرد ... به هنگام شورش به میان مردم امدم و با انها شوریدم و زمانی که برای زیستن بر روی کره خاکی به من ارزانی شده بود بدینگونه گذشت ... من برشت ......
: برای برقرای عدل در جهان ، بسیار اندیشه کردم . راه های چندی را ازمودم . که در پس ان بیراهه نمودار شد . دیده ام که راد مردان جاودانه تاریخ برای نجات بشر کوشیده اند . با یک دایره ساده گچی ، من دوستدار بشر بودم و از حامیان هنر ، اما اندیشه هایم با تمهید هنر نیز در تثبیت عدالت بشری کارساز نشد. ظلم همچنان باقی ماند ، زمانه عدل را دوباره به ظلم درامیخت و سرنگون کرد ....
من امروز در زیر خاک طنین صدای خود را در انعکاس بمب ناپالم و فریاد مظلومان و شیمیایی شدگان می شنوم ... ))
* از اینکه دنبال دلیل و توجیه باشم برای کارهام بیزارم . ولی گاهی تو زندگی اتفاقهایی میافته که توجیهی دارند و دلیلی که هر بار ناخواسته بهشون فکر میکنم . ولی رهایی از این دایره محدود ممکنه و من در حال تمرین .
به دنبال معنی کلمه پلشت بودم و به مطلب جالبی رسیدم :
اين سرزمين و مردم اين خطه را تا سده نوزدهم ميلادي «فلسطين» و «فلسطيني» نميخواندند. در متون کهن عهد عتيق، «فلسطيني» به يکي از اقوام مهاجر جزاير درياي اژه اطلاق ميشد که در اواخر هزاره دوّم پيش از ميلاد به سرزمين کنعان حمله کردند و شهر- دولتهاي غزه و اشکلون و اشدود را پديد آوردند. آنان در ستيز با کنعانيها و بنياسرائيل بودند. سردار نامدارشان همان جالوت است که با داوود جنگيد و سرانجام داوود تمامي سرزمين اسرائيل را از سلطه ايشان رهانيد. کنعانيان (فنيقيها) و اسرائيليان اين مردم را «فلسطيني» ميخواندند. اين واژه داراي ريشه آشوري است و با واژه فارسي «پلشت» يکي است به معني مردم پست و فرومايه. در اسناد رامسس سوّم از ايشان با نام «مردم درياها» ياد شده است به دليل تعلقشان به جزاير درياي اژه. از اين قوم، به جز چند نام و واژه، هيچ نشاني بر جاي نمانده است. مردم کنوني سرزمين فلسطين از نظر نژادي بهطور عمده آميزهاي از کنعانيها و بنياسرائيل با فرهنگ اسلامي و عربي هستند. از سده نوزدهم، اليگارشي «يهودي» غرب واژه «فلسطين» را بهتدريج به فرهنگ جديد وارد کرد براي اطلاق بر مردم بومي اين منطقه. در اوايل سده نوزدهم در آلمان واژه «فيليستر» رواج يافت به معني انسان بيفرهنگ، وحشي و نافرهيخته. واژههاي philistinus لاتين و philistin فرانسه وphilistine انگليسي به همين معناست. در اواخر سده نوزدهم واژه «فيليستين»، به معني وحشي، در زبان انگليسي رواج يافت بهويژه توسط ماتيو آرنولد در کتاب فرهنگ و آنارشي. در سال 1922 دولت ديويد لويدجرج، که به شدت در زير نفوذ يهوديان صهيونيست قرار داشت، نام «فلسطين» را به نام رسمي سرزمين قدس بدل کرد و سر هربرت ساموئل را به عنوان کميسر عالي «فلسطين» منصوب نمود. به اين ترتيب، مردم مسلمان و بومي منطقه با مهاجران غاصب عهد عتيق، که در فرهنگ يهودي و مسيحي و اسلامي وجههاي منفي دارند، يکي معرفي شدند. اين نام نيز اکنون چنان رواج يافته که با آن نميتوان کاري کرد.
منبع :سایت موعود ( متاسفانه لینک این مطلب را گم کردم )
نکته دوم و جالب اینه که من همیشه فکر میکردم کلمه دیتا لاتیه ولی این کلمه فارسی است .
ریشه بسیاری از کلمات اساسی زبانهای اروپایی مانند: است - پدر- برادر – خواهر- مردن ، ایست و ..... یکی است از زبان فارسی امروزه دهها کلمات بین المللی مانند بازار-کاروان – کیمیا- شیمی- الکل – دیتا – بانک – درویش - آبکری – بلبل – شال – شکر – جوان – یاسمین – اسفناج- شاه – زیراکس – زنا – لیمون - تایگر – کلید- کماندان – ارد (امر، فرمان) استار – سیروس- داریوش- جاسمین ، گاو ( گو= کو) – ناو- ناوی- توفان – مادر- پدر- خوب – بد- گاد- نام – کام گام – لنگ لگ –لب- ابرو – تو – من - – بدن- دختر( داتر) - و... و... به همه و یا بیشتر زبانهای مهم دنیا راه پیدا کرده است
برف صبحگاهی خیلی لذت بخشه.وقتی از خواب بیدار میشی و احساس سرمای بیشتری میکنی و اتاق کمی تاریکتر از روزهای دیگه است . پرده را کنار میزنی و دانه های برف را میبینی . اولین برف زمستانی . امسال زمستان خیلی دیر شروع شده .
*دیشب ۵ کیلو برنج خریدیم از قرار بیست هزار تومان به عبارتی کیلویی چهار هزار تومان که مغازه دار گفت در هر کیلو ۳۰۰ تومان تخفیف داده یعنی کیلویی ۴۳۰۰ بوده . اگر هر یک کیلو برنج هزار تا دانه داشته باشه هر دانه برنج چند است ؟ سوال دوم اگر هر قاشق ۳۰ دانه برنج داشته باشد قیمت یک قاشق پلو چند است ؟ البته کته شفته جزو سوالات نیست .
عادت کردیم که هر اتفاقی را بپذیریم . اما نپذیرفتیم که ما خود اتفاقیم .
هر فیلمی را دوست ندارم ببینم . اما بعضی فیلمها را دو بار میبینم . و بعضی را تا چند روز بهش فکر میکنم . دیدن یک فیلم خوب بعد از این چند روز که همه جا عزاداری و نوحه بود نیرو بخشه .
دست راستم چلاق شده . محکم کوبیده شد به میز و الان ار ارنج به پایین ورم کرده . من عادت و استعداد عجیبی در کوبیدن خودم به در و دیوار دارم . متاسفانه دست راستمه و الانم بیشتر از این ظاهرا نمیتونم تایپ کنم
دخترو هر بار که چیزی ازتو دماغش پیدا میکنه، میاره میده به من و من سر به نیستش میکنم .
ادم میگه : این بچه این ها را داره به تو امانت میده اگر بزرگ بشه و ازت بخواد چیکار میکنی ؟
گاهی از این جبر حاکم بر جامعه خسته میشم و تحملم کم میشه . از تظاهر ، از اینکه چیزی را که قبولش ندارم ولی باید انجام بدم . زمانی که برای ازمون عقیدتی دانشسرای تربیت معلم رفتم امتحان بدم میدونستم باید با چادر برم وگرنه قبول نمیشم ، اما به زن مصاحبه کننده گفتم من چادری نیستم و گفت این حرف را جایی از این به بعد نزن و همیشه چادر سرت کن . اینجوری شد که در ۱۶ سالگی بزرگترین ریاکار دنیا از نظر خودم بودم و چاره ای نداشتم . دوست داشتم معلم بشم و چاره ای نبود . شنبه تا چهارشنبه چادر پنج شنبه و جمعه مانتوی کوتاه کفش لژ دار یا گیوه و خورجین و .... استعفا دادم و... چقدر موقعیت ها و امکاناتی را که میتونستم داشته باشم از دست دادم به دلیل اینکه نمیتونستم جزو قشری باشم که دروغگو هستند ولی هر چه میکنم از این دوگانگی زندگی ایرانی امروز خلاصی ندارمو هنوزدروغ و دروغ . توی خانه یک جور توی بیرون جور دیگر . حتی توی نوشته های بلاگم هم باید با احتیاط حرف بزنم . نمیتونم هر انچه که از مغزم میگذره بنویسم . تا جایی که میتونم از مراکز دولتی فاصله گرفتم ولی زندگی من دوباره در جریان این امور قرار خواهد گرفتم مدرسه رفتن دخترو و دیدن هدر شدن وقت و انرژی عزیزترینم برای کشف حقیقتی پوچ و تلخ که دو گانه زندگی کن تا پذیرفته بشی . بعد از اینکه دخترو این را فهمید من چگونه انتظار دارم که دخترم را به درستی و صداقت دعوت کنم وقتی همه ما غرق در دروغ و پنهان کاری هستیم . از یک جامعه مریض چگونه میشه انتظار داشت سازنده باشه . من جوامع دیگر را تجربه نکردم اگر هم بوده بسیار کوتاه که نمیتونم راجع بهشون حرفی بزنم ولی دوست دارم دخترو را از این فضا دور کنم.و متاسفانه ادم همراهی نمیکنه . یه جور تنبلی و تردیدی داره که خسته ام میکنه .دخترکم به چه جرمی باید در همچین فضایی بزرگ بشه . درسته که من هم خودم زائیده این جامعه ام ولی من نیمی از جوانی و یا شاید تمامش را وقف شناخت بدی و خوبی راستین و بدی و خوبی دروغین در اجتماع کردم و به جای اون میتونستم به موضوعات مهم و مفید تری فکر کنم . هر چند هنوز هم درگیرم .
* نکته اینجا است که من در خانواده ای بزرگ شدم که مذهبی اند و هر بار که از خواب بیدارشدم تا درس بخونم مادرم را سر سجاده دیدم و قران به دست و پدرم را در حال وضو و نماز . هیچ کس از اهالی خانواده من و فامیل اهل سیاست و جزو هیچ گروهی نبوده و نیستن . ساده زندگی کردند و سرشون در لاک خودشون . ولی همیشه با اون چیزی که نماد های ظاهری یک فرد در جامعه می پذیره فرسنگها فاصله داریم .
دو ماه قبل پستی نوشته بودم راجع به دختری که با سادگی و حماقتش ازدواج کرده و حقیقت را نمیخواد ببینه .هنوز هم ماجراهاش تموم نشده و هنوز درگیره سه هفته رفته خونه خودش، یک شب در میون قهر کرده اومده خونه مادرش .الان هم تصمیم داره جدا بشه باوجودی که پسره رسما گفته من تو را به خاطر موقعیتت خواستم و دوستت ندارم دختر هنوز داره به این فکر میکنه ایا راهی وجود داره که برگرده سر زندگیش . پسر تمام اموال و دارایی دختر را گرفته . این یک فیلم حرص در بیارو اعجاب انگیز خانوادگی است که ما درگیرش هستیم .
باورم نمیشه کسی تا این حد احمق بوده باشه . قبل از ازدواج رفته خونه پسره به پدر و مادر پسره التماس که من همه چی دارم ماشین، خونه و پول برای سرمایه کار . من براش زندگی رویایی میسازم و پسره هم گفته خوب چی بهتر از این . حالا در حاشیه زندگی دیده بالاخره باید برای اسم هم که شده بره سر کار و ناراضی شده ..... دست بزن داره ، شیشه مصرف میکنه ، سر کار نمیره ، دختر را دوست نداره ، شیادی و اخاذی میکنه ، دوست دختر داره و.......
دختره دائم بهش شک داره ، چکش میکنه کجاست با کی بوده و.....
میگه عاشقشم . دوست داشتن خوبه اما این نوع عشق واقعا یک مریضی است که باید درمان بشه . اگر بشه اسمش را عشق گذاشت .
باور تون می شه ؟
خیلی چیزای دیگه هم هست که باور کردنش مشکله ولی هست و من نمیتونم اینجا بنویسم . گاهی این اتفاقها تو یک خانواده مثل یه فاجعه است و میتونه زندگی اطرافیان را هم تحت تاثیر قرار بده . هیچ کس دوست نداره اشکهای گوله گوله یه دختر ساده را ببینه که از یه عشق بی سرانجام زندگی میخواد بسازه . گاهی فاصله کم با عمق فاجعه میتونه خراشهایی به دلت بکشه که بسوزی . هیچ کس طاقت دیدن بدبختی کس دیگر را نداره . حتی اگر اون شخص یه احمق واقعی باشه .
مثل دختره که باور نداره نمیشه عشق و زندگی را با پول خرید من هم باورم نمیشه کسی تا این حد احمق باشه . ما هر دو مشکل باور داریم .
* بحث دیشب بر سر ماهیت هنر بود . من در خدمت هنر یا هنر در خدمت من؟هنر زائیده من یا من ابزار برای هنر ؟؟؟؟ ....
* برای اولین بار با دخترو سوار اتوبوس شدیم . پدر جدم را اورد جلوی چشمهام . تمام اتوبوس داشتند به من و دخترو نگاه میکردند و یه جماعت سعی داشتن دخترو را ساکت و اروم کنند . هر لحظه می رفت بغل یکی می نشست و همه زنها توی موبایلشون عکسو چیزای سرگرم کننده داشتن که اینو سرگرم کنند انواع اب نبات و شکلات به سمت دخترو میامد و این وروجک در حال امتحان کردن تمام صندلی ها و بغل های مختلف، اخر سر هم نشست کف اتوبوس و .... وقتی پیاده شدم دلم میخواست هیچ کدوم از افراد داخل اتوبوس را برای بار دوم نبینم ... اما وقتی یادم افتاد که منه خرس گنده هم وقتی اتوبوس خلوت باشه دوست دارم هی جامو عوض کنم و روی همه صندلی ها بشینم . زمان مدرسه رفتن ما که خیلی کیف داشت اتوبوس دو طبقه های بزرگ و خلوتی بود که میشد رفت بالاسر راننده نشست و ادای اونو دراورد .... دیگه از بچه دوساله چه انتظاری دارم!
*کلی نقشه کشیدم که دخترو زود بخوابه و من قسمت جدید فیلمنامه را کامل کنم اما دستهام بقدری درد میکرد که نمیتونستم مداد را توی دستم بگیرم باورم نمیشد وقتی انگشتام را جمع میکردم مداد می افتاد . لازم بود که استراحت کنم اما هنوز کف دستم درد میکنه .کلنجار رفتن با دخترو و کار خونه، زیادی داره بهم اسیب میزنه . هی حوا مواظب خودت باش دخترم این دستها حالا حالا ها مال تو هستن و لازمشون داری .
* شب خسته و کوفته ولو شدم رو تخت ، دخترو اومده منو ناز میکنه و بوس بعد میگه مامانی ! پشلم (پسرم ) ناحاات نباس بوسس کنم حوب سی بعد شروع کرده قصه گفتن : اکی بو بو بود بو د اکی نیشت یه روژ نیشا اومد هونه ما ......
من و ادم هر دو از شدت لذت و شادی چشمامون پر شده بود از اشک،آخه این جقله به این زودی .....
* رفتم دندانپزشک میگه خانم شما اغلب دندانهات که پر کرده است و.... به پدرم گفتم اونقدر که اصرار داشتی من نماز بخونم و صبح و ظهر و شب مهر و جا نماز را تو مغزم فرو کنم که یادم نره بنده خدا هستم، بد نبود هر بار هم یاد اوری میکردی روزی سه بار مسواک بزنم . به خدا دندان سالم عاقبت به خیریش بیشر از نمازهایی بود که به زور خوندم . الان نه اون دنیا را دارم نه این دنیا ..... حالا هی مسواک مستحب هم بزن روزی پنج بار دیگه فایده ای نداره .
من آدامس خوردن را برای یه بچه دوساله چه جوری تعریف کنم ؟
ادامس را بجو ولی قورت نده . خب که چی ؟
* مرموز شدم ، هیچ چیزی برای به اشتراک گذاشتن ندارم .
نه دارم . اما حوصله ام نمی کشه و وقت نمیکنم که پای این اینترنت مسخره بشینم و با سرعتی نزدیک به مرگ لاکپشت یک صفحه باز بشه . با شرایطی که من دارم کم کم داره محال میشه . حتی بلاگهایی که دوست دارم هم نمیتونم بخونم .