|
هر چه آگاه تر . گم راه تر
|
هر وقت خوابهای خوب و ارامی میبینم در طول روز مشکلات زیادی را پشت سر گذاشتم . و هر زمان که ارامش نسبی بر قراره و بر اوضاع خودم مسلط هستم دچار کابوسهای شبانه میشم . کابوس شامل برخورد با انسانهایی است که با روابط پیچیده و عجیبشون باعث ترس و شوک من میشوند . فکر کنم از این دسته ادمها در زمان بیداری کم ندیدم . گاهی احساس میکنم توی یک حباب حبس شدم . افرادی که دور و برم هستند اصلا از جنس من نیستند . من هیچ درکی از این همه دروغ و ریا و فریب ندارم از تظاهر و چشم هم چشمی ، از ظلم و بدی .... نه من هرگز معصوم نیستم و قراری هم نبوده که باشم ولی نمیفهمم که لزوم این همه بدی میان روابط انسانها چیه .این همه پیچیدگی در روابط ادمها و نقابهایی که به چهره میزنند تا چیز دیگری دیده بشن . فطرت انسانی کجاست ؟ خوبی ها کم رنگ شدن و رنگ باختن . . چقدر تلخ !
من دنیایی را دوست دارم که هر کس خودش باشه خود واقعیش اون موقع حتی بدی ها هم کم رنگ میشن و بی اهمیت .
یه دوربین قدیمی کداک دارم که استفاده نمی کنم دادم به دخترو که عکاسی را تمرین کنه . بهش میگم یه چشمت را ببند و با اون یکی از توی ویزور ببین که چه چیزی را میخوای عکسش را بگیری . دوربین را به صورتش نزدیک میکنه بعد هر دو تا چشمش را می بنده و عکس میگیره بعد از اینکه صدای شاتر و فلاش را می شنوه چشمش را باز میکنه و میگه : هوراااااااا . شاید این نوع عکاسی نسل جدیده .
* یه سبزی فروش وانتی هست که هر روز ساعت ۹ صبح میاد یه بار با بلند گو موجودیتش را اعلام میکنه و دیگه داد نمیزنه به ارامی گوشه خیابان پارک میکنه و همه میان ازش خرید میکنند . امروز از ساعت ۹ تا ۱۱ یک بند داد میزد . : سبزی، گوجه فرنگی ، خیار ،کدو و.... تن صداش هم کمی عصبی بود فکر کنم بیچاره فشار زندگی روش زیاد شده یا چکی چیزی داره هیچ وقت اینقدر عصبی نبود .
* من مادر بزرگ شدم . دخترو عروسکش را بغل کرده و میگه : پشلم گیه نتن ( پسرم گریه نکن ) بیا بگل من و..... از این قربون صدقه های مادرانه میبره جلوی پنجره و میگه ماسین بی بین بوگ داله .بی بین هانوم یفت ( ببین خانم رفت ). برام جالبه که بچه اش پسره و به این زودی بلوغ مادرانه در دختران شروع میشه . دخترکم هر روز به محضی که من میخوام ظرف بشورم میدوه و میره چهار پایه اش را میاره دستکش منو دستش میکنه و شروع میکنه به اب کشیدن ظرفها . البته گند کاری میکنه ولی خیلی کیف میده بعد شروع میکنه به حرف زدن و درد دل کردن. گاهی حس میکنم هیچ خوشبختی بالاتر از این لحظه های با دخترو بودن نمیتونست برام وجود داشته باشه که هست . و خدا را شکر .
اسمائیل ذبح نشد . قراری هم بر مرگ زود هنگامش نبود . فقط دل من لرزید و دست ابراهیم .
دیشب را غرق در خوابی بودم که بزرگترین رویا هام ، ناکامی هام و ارزوهای پنهانم را در بر می گرفت . وقتی بیدار شدم دوست داشتم به سرزمین دل تنگی ها برگردم . دخترو را در کنارم دیدم که در خواب لبخندی داشت . او هم در سرزمین رویا های خودش بود . وقتی از خواب بیدار میشی ، خوابی که دیدی مثل یه پازل به هم ریخته هزار تکه است . دوست داری سریع مرتبشون کنی تا دوباره ببینی . اما هرگز نمیشه .
ساعت ۶.۳۰ باید برم دندانپزشکی . دخترو خوابه و هر چی سر و صدا میکنم بیدار نمیشه . به حق چیزهای ندیده و نشنیده . با خودم یه دفترچه کوچک برداشتم که تو مطب وقتی منتظرم تا نوبتم بشه اگر ایده ای به ذهنم رسید بنویسم . دنبال خودکار گشتم و گشتم . دخترو از وقتی یاد گرفته ماهی بکشه هیچ خط کشنده ای در خونه ما نیست که به دستش نیافته . یه خودکار پیدا کردم که شیشه ایست و سبز رنگ ،سرش چراغ داره وقتی فشار میدی خرس کوچولویی که رو سرشه به رنگ قرمز روشن میشه . اول تردید داشتم برش دارم یا نه ولی دیدم اصلا خود خودشه چرا که نه ؟ مگر نوشته های من غیر از این فضا را میخوان .
وقتی که من تصمیم میگیرم باشم یعنی هستم حتی با وجود ساعتها کار خونه و یه بچه وروجک . من هستم . خواهم نوشت و می نویسم ده ها فیلمنامه برای میلیونها وروجک کوچولوی دیگه . برای فرشته های کوچولوی بدون بال تو خونه ها که دوست دارند کارتونهای خوب ببینند .
اما خدایی مردا خیلی راحت تر می نویسند ها!!!
برای من شکار یک لحظه است که خودکار و دفترم را بین زمین و هوا نگه دارم در حالی که دخترو داره پام را میکشه که بیا بریم بازی و یا خودکار را بده بتونم یک خط بنویسم .یا شب وقتی خسته و خواب الود میرم تو رخت خواب که بخوابم میدونم که تمام خستگیها یک طرف و این لحظه یک طرف چون میگذره و دیگه بدست نمیارمش . بلند میشم ابی به صورت میزنم و مینویسم. بیدارموندن شب برای من یعنی نصف شدن ساعت خواب چون به هیچ عنوان نمیتونم کسری خواب را جبران کنم و یا فرداش برای رفع خواب الودگی عصر روی مبل لم بدم . من باید دائم بدوم و بدوم و بدوم . بشورم و بپزم و جمع کنم . من زنده ام و لحظه های ناب را از لابه لای کار خونه شکار میکنم .
زن مهربان پیر با کمری خم شده و صورتی پر از چین های زیاد با عمری نزدیک به هشتاد سال هنوز بخشی از زیبایی ایام جوانی را به چهره داره . مریض احواله و دیروز را به سختی گذرانده. امروز را ناتوان در رختخواب خواهد بود . به چه چیزی فکر میکنه؟ چقدر این روزها براش سخت میگذره . یک لحظه خودم را جای اون تصور کردم . هر چقدر هم مرگ برای شخص تعریف شده باشه و هر قدر انسان قویی هم باشی بوی مرگ تلخه . اضطراب رفتن برای همیشه از کنار بچه ها و زندگی در دنیایی که هیچ ازش نمیدونی سخته . ولی اگر فرد آگاه باشه این بهترین موقعیت برای فکر کردنه . جایی خوندم که لحظه مرگ خیلی مهمه شخص چه حالی داشته باشه .بهتره که با آگاهی باشه و شخص بپذیره رفتنش را و ترس و نگرانی را همراه نبره . ولی سخته ..... تازه تمام باور های ما قابل شکه و هیچ چیز مطلقی در جهان نیست . از کجا معلوم که بدرود برای همیشه ....
یه کارت اینترنت گرفتم که بیست ساعته است و بیست ساعت هم جایزه داره . اما برای گرفتن این هدیه باید ریاضتی کشید که نگو و نپرس . از ساعت ۲ بامداد تا ۸ صبح ، یعنی میشه ؟؟ من چه جوری برنامه ریزی کنم که ساعت دو بشه و من بیدار باشم ؟ نه نمیشه ...... خب صبح که دخترو ساعت ۶ قوقولی قوقو میکنه ، قصه صبحگاهی و صبحانه و جیش و .... بازم هشت میشه و من بی نصیب ... دارم تلاش میکنم .....
دخترو از خواب بیدار شده رفته جلوی پنجره میگه : ماسین دون کدا نیسی؟ ( ماشین جون کجا نیستی؟)
میاد جلوی کتابخانه دستهای کوچولوش را میاره کنار صورتش و میگه : مامانی من چی بیخوام ؟
امروز دخترکم بی حوصله است و بهانه گیری میکنه . اصلا دوست نداره که من روزنامه یا کتاب بخونم و یا جلوی کامپیوتر نشسته باشم . هر بار پشیمونم میکنه . فکر کنم برای ارامش خودم هم که شده باید کمتر این کار را جلوی دخترو انجام بدم . خیلی عصبی میشه .
هی پز میدن که دموکراسی یعنی این که یه سیاهپوست بیاد تو امریکا رئیس جمهور بشه و ...... . بیان ببینن ما چه دموکراسی داریم و از اونا جلوتریم .
تنبلی کردم و ناهار نپختم .کمی از قرمه سبزی دیشب مانده بود که برای دخترو کافی بود . با وجودی که میدونم غذای مونده دوست نداره خودم را اذیت نکردم و گفتم بد نیست گاهی هم غذای مونده بخوره . سرم به کار گرم شد و غذای دخترو سوخت . برای سرزنش خودم سعی کردم جمله ای استفاده کنم که وجدانم راحت بشه و گفتم : زنیکه مغز در خفا دیگه قرار نیست بچه غذای سوخته را هم گاهی امتحان کنه .
از این عبارت" مغز در خفا " خیلی خوشم اومد . یه جورایی بهم چسبید .
*دختر کوچولوی من ! هنوز هیچ دستکش ظرفشویی برای دستهای کوچک و دو ساله تو ساخته نشده . اصرار تو برای ظرف شستن و کمک به مادر ، منو شرمنده میکنه .
*دخترو به دمپایی میگه باباندا امروز مثلا خواست کلمه را کاملتر ادا کنه گفت : تامپانه
من نمیدونم این کلمه ها را از کجا میاره .
خوشبختم .
چرا ؟ چون بعد از چند ماه که دخترو بعد از ظهر ها نمیخوابید تونستم با اعتماد به نفس راهی کشف کنم که بخوابه . حالا مزه میده کتاب خوندن . آی مزه میده چای خوردن و پای کامپیوتر نشستن و با خیال راحت دکمه های کیبرد را فشردن . آهههههههههههههههههها .
*خیلی وقت پیش ها کسی پیشنهاد کرد فیلم راز را ببینم . نه پیداش میکردم و نه فرصتی داشتم برای دیدن . چند روز پیش از شهر کتاب یوسف اباد خریدمش . حرف تازه ای نمیزنه همه میدونیم . اما گاهی یاداوری بعضی چیزها که بهش اهمیت نمیدیم و فراموش کردیم بد نیست . توصیه میکنم اگر ندیدید حتما ببینید . اگر دیدید حتما عمل کنید . این فیلم از روی نسخه دوبله شده که از شبکه چهار پخش میشده ضبط شده و کیفیت خوبی نداره اما محتواش تقریبا همونی است که در نسخه بدون دوبله خواهید دید . این فیلم داستانی نیست بحثی بر مقوله فکر است .
کی گفته گوسفند گوسفنده خیلی هم با هوشه ! دو تا گوسفند و یه بز تو حیاط خانه کناری که در حال ساخته هستند . هر روز همراه دخترو کنار پنجره نگاهشون می کنیم . از بین کارگرهایی که اونجا هستند فقط یک نفر هست که باهاش ارتباط برقرار کردن . صبح میرن جلوی اتاقش بع بع میکنن که بیاد بیرون بعد خودشونو براش لوس میکنن و میمالن به پاش کلی با هم بازی میکنن . مرد با حوصله زیاد با هر کدوم جداگانه بازی میکنه دستاشون را میاره بالا و روی دو پا نگه میداره . میره عقب دفعه بعد دستش را میاره جلوی سر گوسفنده و اون عقب عقب میره . براشون علوفه میاره. بز زور گو اجازه نمیده یکی از گوسفند ها غذا بخوره . مرد سر بز را نگه میداره و ناز میکنه بعد به آرامی گوسفندها و بزی غذاشون را میخورن و مرد مشغول نوازش کردن اینها است . مرد هر جا که را ه میره گوسفندا پشت سرش میرن حتی وقتی میره توالت پشت در گوسفندها بع بع میکنن . حالا من نمیدونم علت این موضوع اخر چیه خودش به اینها میسپاره که سر و صدا راه بیاندازن یا ... . یه گربه هم هست که همیشه دمش را شبیه عصا نگه میداره و بزی دنبالش میکنه دوستشون دارم یه روز بزی را ندیدم و کلی نگران بودم نکنه سر بریده باشنش . تنها کسی که میتونست این کار را کرده باشه همون مرد ه است .
ذبح کننده از هر کسی به گوسفندان نزدیک تر است .
یه وقتهایی که دنیای حرفم ولی مشغول کارم . میگم این مطلب را حتما در حوا سپید خواهم نوشت موضوعات متعددی که برام جالب هستند . همیشه اون لحظه یا دارم ظرف میشورم یا دخترو را بردم حمام یا دارم جارو برقی میکشم یا با دخترو رفتیم بیرون کالسکه بازی و ... هر وقت میام اینجا بنویسم دخترو پی پی کرده یا تلفن قبلش زنگ زده و حواسم از موضوع پرت شده ویا به طرز وحشتناکی دخترو به من گیر میده و به هیچ عنوان خلاصی ندارم یا میاد میشینه روی میز جلوی مانیتور صورتم را میگیره تو دستش و ناز میکنه و هی میگه مامانی ناژی طبیعتا منم یادم میره چی میخواستم بنویسم .کی از ناز و نوازش بدش میاد . گاهی هم دخترو دستش میخوره و صفحه بسته میشه و نوشته های مامان پرررر .یه وقتی هم که تمام این موانع را پشت سر میگذارم دقیقا لحظه ای که پست را دارم ارسال میکنم اتصال به شبکه جهانی قطع میشه و دوباره حوا پر پر . یه وقتهایی هم مثل الان که تمام کائنات در خدمتند تا بنده مطلبی را بنویسم مخ و مخچه تعطیله خب من اصلا یادم نمیاد چی میخواستم بنویسم و لحظه نگاری کردم .
در حالی که داشتم کتاب می خوندم متوجه شدم که مثل زمان حرف زدن دارم کلمات و حروف را توی سرم بلند می خونم . متمرکز شدم ببینم منشا کجاست . توی سرم .نزدیکای حلق . اما من الان حرف نمی زنم . این چیه ؟ یه توده انرژی که روی زبونم داره سنگینی می کنه و مثل زمان بلند خوانی تغییرات کوچکی را در سطح انرژی بدنم ایجاد می کنه . وقتی فهمیدمش اول اذیت شدم ولی بعد برام جالب بود .
* از کسانی که در مورد پست قبل برام مطلب ارسال کرده بودند ممنون .