تبليغاتX
حوا سپید
هر چه آگاه تر . گم راه تر

 

هر وقت   خوابهای خوب و ارامی میبینم   در طول روز مشکلات زیادی را پشت سر گذاشتم  . و هر زمان که  ارامش نسبی بر قراره و بر اوضاع خودم مسلط هستم دچار کابوسهای شبانه میشم .  کابوس شامل برخورد با انسانهایی است که با روابط پیچیده و عجیبشون باعث ترس و شوک من میشوند  . فکر کنم از این دسته ادمها در زمان بیداری کم ندیدم . گاهی احساس  میکنم توی یک حباب حبس شدم . افرادی که دور و برم هستند اصلا از جنس من نیستند . من هیچ درکی از این همه دروغ و ریا و فریب ندارم  از تظاهر و چشم هم چشمی ، از ظلم و بدی .... نه من هرگز معصوم نیستم و قراری هم نبوده که باشم ولی نمیفهمم که لزوم این همه بدی میان روابط انسانها چیه .این همه پیچیدگی در روابط ادمها و نقابهایی که به چهره میزنند تا چیز دیگری دیده بشن . فطرت انسانی کجاست ؟  خوبی ها کم رنگ شدن و رنگ باختن . . چقدر تلخ !

من دنیایی را دوست دارم  که هر کس خودش باشه خود واقعیش اون موقع حتی بدی ها هم  کم رنگ میشن و بی اهمیت .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

یه دوربین قدیمی کداک  دارم که استفاده نمی کنم  دادم به دخترو که عکاسی را تمرین کنه . بهش میگم یه چشمت را ببند  و با اون یکی از توی ویزور ببین که چه چیزی را میخوای عکسش را بگیری . دوربین را به صورتش نزدیک میکنه بعد هر دو تا چشمش را می بنده و عکس میگیره بعد از اینکه صدای شاتر و فلاش را می شنوه چشمش را باز میکنه و  میگه : هوراااااااا .  شاید این نوع عکاسی نسل جدیده .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

 * یه سبزی فروش وانتی هست که هر روز  ساعت ۹ صبح میاد  یه بار با بلند گو موجودیتش را اعلام میکنه و دیگه داد نمیزنه به ارامی گوشه خیابان  پارک  میکنه و  همه میان ازش خرید میکنند . امروز از ساعت ۹ تا ۱۱  یک بند داد میزد . : سبزی،  گوجه فرنگی ، خیار   ،کدو و....  تن صداش هم کمی عصبی بود  فکر کنم بیچاره فشار زندگی روش زیاد شده یا چکی   چیزی داره  هیچ وقت اینقدر عصبی نبود .

* من مادر بزرگ شدم . دخترو عروسکش را بغل کرده و میگه  : پشلم  گیه نتن ( پسرم گریه نکن ) بیا بگل من و.....  از این قربون صدقه های مادرانه میبره جلوی پنجره و میگه ماسین  بی بین  بوگ داله .بی بین  هانوم یفت ( ببین خانم رفت ).  برام جالبه که  بچه اش پسره  و به این زودی بلوغ مادرانه در دختران شروع میشه . دخترکم هر روز به محضی که من میخوام ظرف بشورم میدوه و میره چهار پایه اش را میاره  دستکش منو دستش میکنه و شروع میکنه به اب کشیدن ظرفها . البته گند کاری میکنه ولی خیلی کیف میده  بعد شروع میکنه به حرف زدن و درد دل کردن.  گاهی حس میکنم هیچ خوشبختی بالاتر از این لحظه های با دخترو بودن نمیتونست برام وجود داشته باشه  که هست . و خدا را شکر .   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

اسمائیل ذبح نشد . قراری هم بر مرگ زود هنگامش نبود . فقط دل من لرزید و دست ابراهیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

 دیشب را غرق در خوابی بودم که بزرگترین رویا هام  ، ناکامی هام و ارزوهای پنهانم  را در بر می گرفت . وقتی بیدار شدم دوست داشتم به سرزمین دل تنگی ها برگردم . دخترو را در کنارم دیدم که در خواب لبخندی داشت . او هم در سرزمین رویا های خودش بود . وقتی از خواب بیدار میشی ، خوابی که دیدی مثل یه پازل  به هم ریخته هزار تکه است . دوست داری سریع مرتبشون کنی تا دوباره ببینی . اما هرگز نمیشه . 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

ساعت ۶.۳۰   باید برم دندانپزشکی . دخترو خوابه و هر چی سر و صدا میکنم بیدار نمیشه . به حق چیزهای ندیده و نشنیده . با خودم یه دفترچه کوچک برداشتم که تو مطب وقتی منتظرم تا نوبتم بشه  اگر ایده ای به ذهنم رسید بنویسم .  دنبال خودکار گشتم و گشتم . دخترو از وقتی یاد گرفته ماهی بکشه  هیچ خط کشنده ای  در خونه ما نیست که به دستش نیافته . یه خودکار پیدا کردم که شیشه ایست و سبز رنگ ،سرش چراغ داره وقتی فشار میدی خرس کوچولویی که رو سرشه به رنگ قرمز روشن میشه .  اول تردید داشتم برش دارم یا نه ولی دیدم اصلا خود خودشه  چرا که  نه ؟ مگر نوشته های من غیر از  این فضا را میخوان .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 4:32 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

وقتی   که من تصمیم میگیرم باشم  یعنی هستم حتی با وجود ساعتها کار خونه و یه بچه وروجک . من هستم . خواهم نوشت و می نویسم  ده ها  فیلمنامه برای میلیونها وروجک کوچولوی دیگه . برای فرشته های کوچولوی بدون بال تو خونه ها که دوست دارند کارتونهای خوب ببینند .

اما خدایی مردا خیلی راحت تر می نویسند ها!!!

برای من شکار یک لحظه است که خودکار و دفترم را بین زمین و هوا نگه دارم  در حالی که دخترو داره پام را میکشه  که بیا بریم بازی و یا خودکار را بده  بتونم یک خط بنویسم .یا شب وقتی خسته و خواب الود میرم تو رخت خواب که بخوابم  میدونم که تمام خستگیها یک طرف و این لحظه یک طرف چون میگذره و دیگه بدست نمیارمش . بلند میشم ابی به صورت میزنم و مینویسم. بیدارموندن شب برای من یعنی نصف شدن ساعت خواب چون به هیچ عنوان نمیتونم کسری خواب را جبران کنم و یا فرداش برای رفع خواب الودگی عصر روی مبل لم بدم . من باید دائم بدوم و بدوم و بدوم . بشورم و بپزم و جمع کنم . من زنده ام و لحظه های ناب را  از لابه لای کار خونه شکار میکنم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

زن  مهربان پیر  با کمری خم شده و صورتی پر از چین های زیاد  با عمری نزدیک به هشتاد سال  هنوز بخشی از زیبایی ایام جوانی را  به چهره داره . مریض احواله و دیروز را به سختی گذرانده.  امروز را ناتوان در رختخواب خواهد بود . به چه چیزی فکر میکنه؟ چقدر این روزها براش سخت میگذره . یک لحظه خودم را جای اون تصور کردم . هر چقدر هم  مرگ برای شخص تعریف شده باشه و هر قدر انسان قویی هم باشی  بوی مرگ تلخه .  اضطراب  رفتن  برای همیشه از کنار بچه ها و زندگی در دنیایی که هیچ ازش نمیدونی سخته . ولی اگر فرد آگاه باشه این بهترین موقعیت برای فکر کردنه . جایی خوندم که لحظه مرگ خیلی مهمه شخص چه حالی داشته باشه .بهتره که با آگاهی باشه و شخص بپذیره رفتنش را و ترس و نگرانی را همراه نبره .  ولی سخته ..... تازه تمام باور های ما  قابل شکه و هیچ چیز مطلقی در جهان نیست . از کجا معلوم که بدرود برای همیشه ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

یه کارت اینترنت گرفتم که بیست ساعته است و بیست ساعت هم  جایزه داره . اما برای گرفتن این هدیه باید ریاضتی کشید که نگو  و نپرس . از ساعت ۲ بامداد تا ۸ صبح  ،  یعنی میشه ؟؟ من چه جوری برنامه ریزی کنم که  ساعت دو بشه و من بیدار باشم ؟ نه نمیشه ...... خب  صبح که دخترو ساعت ۶ قوقولی قوقو میکنه  ،   قصه صبحگاهی و صبحانه و جیش و  .... بازم هشت میشه و من بی نصیب ... دارم تلاش میکنم .....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

دخترو از خواب بیدار شده رفته جلوی پنجره میگه : ماسین دون کدا نیسی؟ ( ماشین جون کجا نیستی؟)

میاد جلوی کتابخانه دستهای کوچولوش را میاره کنار صورتش  و میگه : مامانی من چی بیخوام ؟

امروز دخترکم بی حوصله است و بهانه گیری میکنه . اصلا دوست نداره که من روزنامه یا کتاب بخونم و یا جلوی کامپیوتر نشسته باشم . هر بار پشیمونم میکنه . فکر کنم برای ارامش خودم هم که شده باید کمتر این کار را جلوی دخترو انجام بدم . خیلی عصبی میشه .

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

هی پز میدن که دموکراسی یعنی این که یه سیاهپوست  بیاد تو امریکا رئیس جمهور بشه و ...... . بیان ببینن ما چه دموکراسی داریم و از اونا جلوتریم .

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

تنبلی کردم و ناهار نپختم  .کمی از قرمه سبزی دیشب مانده بود که برای دخترو کافی بود . با وجودی که میدونم غذای مونده دوست نداره  خودم را اذیت نکردم و گفتم  بد نیست گاهی هم غذای مونده بخوره . سرم به کار گرم شد و غذای دخترو سوخت  . برای سرزنش خودم سعی کردم جمله ای استفاده کنم که وجدانم راحت بشه و گفتم : زنیکه مغز در خفا دیگه قرار نیست بچه غذای سوخته را هم گاهی امتحان کنه .

از این عبارت" مغز در خفا " خیلی خوشم اومد . یه جورایی بهم چسبید .

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

*دختر کوچولوی من ! هنوز هیچ دستکش ظرفشویی برای دستهای کوچک و دو ساله تو ساخته نشده . اصرار تو برای ظرف شستن و کمک  به مادر ، منو شرمنده میکنه .

*دخترو به دمپایی میگه باباندا  امروز  مثلا خواست کلمه را کاملتر ادا کنه گفت  : تامپانه

من نمیدونم این کلمه ها را از کجا میاره .

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

خوشبختم .

چرا ؟ چون بعد از چند ماه که دخترو بعد از ظهر ها نمیخوابید تونستم با اعتماد به نفس راهی کشف کنم که بخوابه . حالا مزه میده کتاب خوندن . آی مزه میده چای خوردن و پای کامپیوتر نشستن و با خیال راحت دکمه های کیبرد را فشردن . آهههههههههههههههههها .

*خیلی وقت پیش ها کسی پیشنهاد کرد فیلم راز را ببینم . نه پیداش میکردم و نه فرصتی داشتم برای دیدن . چند روز پیش از شهر کتاب یوسف اباد خریدمش . حرف تازه ای نمیزنه همه میدونیم . اما گاهی یاداوری بعضی چیزها که بهش اهمیت نمیدیم و فراموش کردیم بد نیست . توصیه میکنم اگر ندیدید حتما ببینید . اگر دیدید حتما عمل کنید . این فیلم از روی نسخه دوبله شده که از شبکه چهار پخش میشده ضبط شده و کیفیت خوبی نداره اما محتواش تقریبا همونی است که در نسخه بدون دوبله خواهید دید . این فیلم داستانی نیست بحثی بر مقوله فکر است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

کی گفته گوسفند گوسفنده خیلی هم با هوشه !   دو تا گوسفند و یه بز  تو حیاط خانه کناری که در حال ساخته هستند . هر روز همراه دخترو کنار پنجره نگاهشون می کنیم . از بین کارگرهایی که اونجا هستند فقط یک نفر هست که باهاش ارتباط برقرار کردن . صبح میرن جلوی اتاقش بع بع میکنن که بیاد بیرون بعد خودشونو براش لوس میکنن و میمالن به پاش  کلی با هم بازی میکنن . مرد با حوصله زیاد با هر کدوم جداگانه بازی میکنه دستاشون را میاره بالا و روی دو پا نگه میداره  . میره عقب  دفعه بعد دستش را میاره جلوی سر گوسفنده و اون عقب عقب میره . براشون علوفه میاره. بز زور گو اجازه نمیده یکی از گوسفند ها غذا بخوره . مرد سر بز را نگه میداره و ناز میکنه بعد  به آرامی گوسفندها و بزی غذاشون را میخورن و مرد مشغول نوازش کردن اینها است . مرد هر جا که را ه میره گوسفندا پشت سرش میرن  حتی وقتی میره توالت  پشت در گوسفندها بع بع میکنن . حالا من نمیدونم علت این موضوع اخر چیه خودش به اینها میسپاره که سر و صدا راه بیاندازن یا ... . یه گربه هم هست که همیشه دمش را شبیه عصا نگه میداره و  بزی دنبالش میکنه دوستشون دارم یه روز بزی را ندیدم و کلی نگران بودم نکنه سر بریده باشنش . تنها کسی که میتونست این کار را کرده باشه همون مرد ه است . 

 ذبح کننده از هر کسی به گوسفندان نزدیک تر است . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

یه وقتهایی که دنیای حرفم  ولی مشغول کارم . میگم این مطلب را حتما در حوا سپید خواهم نوشت موضوعات متعددی که برام جالب هستند . همیشه اون لحظه  یا دارم ظرف میشورم یا دخترو را بردم حمام  یا دارم جارو برقی میکشم  یا با دخترو  رفتیم بیرون کالسکه بازی و ...  هر وقت میام اینجا بنویسم  دخترو پی پی کرده یا  تلفن قبلش زنگ زده و حواسم از موضوع پرت شده ویا به طرز وحشتناکی دخترو به من گیر میده و به هیچ عنوان خلاصی ندارم یا میاد میشینه روی میز جلوی مانیتور صورتم را میگیره تو دستش و ناز میکنه و هی میگه مامانی ناژی طبیعتا منم یادم میره چی میخواستم بنویسم  .کی از ناز و نوازش بدش میاد . گاهی هم دخترو دستش میخوره و صفحه بسته میشه و نوشته های مامان  پرررر .یه وقتی هم که تمام این موانع را پشت سر میگذارم  دقیقا لحظه ای که پست را دارم ارسال میکنم  اتصال به شبکه جهانی قطع میشه و دوباره  حوا پر پر . یه وقتهایی هم مثل الان که تمام کائنات در خدمتند تا بنده مطلبی را بنویسم مخ و مخچه تعطیله خب من اصلا یادم نمیاد چی میخواستم بنویسم و لحظه نگاری کردم . 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

در حالی که داشتم کتاب می خوندم متوجه شدم که مثل زمان حرف زدن دارم کلمات و حروف را توی سرم بلند می خونم . متمرکز شدم ببینم منشا کجاست . توی سرم .نزدیکای حلق . اما من الان حرف نمی زنم . این چیه ؟ یه توده انرژی که روی زبونم داره سنگینی می کنه و مثل زمان بلند خوانی تغییرات کوچکی را در سطح انرژی بدنم ایجاد می کنه . وقتی فهمیدمش اول اذیت شدم ولی بعد برام جالب بود .

* از کسانی که در مورد پست قبل برام مطلب ارسال کرده بودند ممنون .

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 9:16 قبل از ظهر  توسط حوا   |