|
هر چه آگاه تر . گم راه تر
|
موضوعی که دارم راجع بهش تحقیق می کنم ، ترس و دروغگویی در کودکانه . اگر داستان یا خاطره ای جالب در رابطه با این موضوع می دونید و مایل باشین، ممنون میشم برام بفرستین.
وقتی می بینی که یه بچه 5 ساله از چه چیزهایی می ترسه و یا راجع به چه چیزهایی دروغ می گه کمی تعجب برانگیزه که این کوچولوها چه جوری فکر می کنند و ما چقدر بی رحمانه باهاشون برخورد می کنیم . اغلب بچه ها دروغ را اولین بار از والدین خودشون می شنون و ترس را با تهدید پدر یا مادر تجربه می کنند .
سمت راست تو قسمت مدیریت بلاگ نوشته بود رتبه شما در نظر سنجی کنجکاو شدم بدونم چیه و نتیجه این بود :
تعداد آرای ثبت شده برای وبلاگ شما در نظرسنجی انتخاب وبلاگهای برتر 1 رای میباشد
این عدد به معنای آن است که 1 نفر از کاربران سایت در فرم نظرسنجی آدرس وبلاگ شما را وارد کرده اند.
حالا این ی نفر دستش درد نکنه من که راضی به زحمت نبودم . اگر با همین یه رای هم برنده بشم از حالا بگم من بلد نیستم برقصم به زور دستم را نگیرید که نفر اول باید برقصه .
* یه کتابی خریدم راجع به کلید های رفتار با کودک دو ساله ، طبیعتا من هم از پدرم خط کشیدن زیر مطالب مهم را به ارث بردم اما نه با مداد گلی یه مداد رنگی که آبی کبالت رنگشه و هرگز ضربدر نمیزنم .جاهایی را که خط میکشیدم دوباره از نگاه دختروی بیست ساله نگاه میکردم و خنده ام میگرفت که چقدر پدر و مادرم بر سر تربیت من درگیر هستند.
* در خبر ها خواندم طرح فاضلاب تهران 132 سال بعد اماده است . من که قرار نیست بیش ار یک قرن زندگی کنم . چقدر زندگی بلاتکلیف سخته . خودمون هیچی حالا فضولاتمون چی میشه ؟ چقدر باید فکر و خیال کنیم ؟ دیگه غم و غصه هامون کم بود اینم زیاد شد . اگر یه روز بگن هر نفر فقط میتونه دو روز یکبار بره توالت . میدونید چقدر لطمه به چرخه اقتصادی جامعه وارد میشه ؟ میگی نه ؟ دو روز نرو توالت تا ببینم چه جوری میتونی فکرت را کار بیاندازی و کار کنی .
نه ! نه ! تحمل این زندگی ممکن نیست . حاضرم هر نوع خسارتی را بدم اما با خیال راحت برم سر توالت بشینم . اخیش! حالا که خبری نیست فعلا با اجازه ..................
* با انتخاب اوباما ، تداوم سیاستهای جدید و حاکم سیاهپوستان در امریکا به ثبت رسید .کافیست به عکسهای بازدید از کاخ سفید نگاه کنیم . اوباما در کنار رایس!
سیاهپوست هم نشدیم .
میز من کنار پنجره است . پرده را کنار میزنم و گاهی به ادمها و ماشینها نگاه میکنم . . . پسر به طرز مشکوکی داره سریع را میره . با فاصله زیاد دختری با کوله پشتی و مقنعه را ه میره .ظاهرا ارتباطی با هم ندارن . اما همون لحظه پسر وارد ساختمان میشه در را باز میگذاره و دختر بلافاصله میچپه تو ساختمان و در را میبندن . خب یه کلاس دو ساعته از دانشگاه به فاک فنا رفت . کلاغها با ارامش همیشگی پرواز میکنند . این منم که مدتهاست تو اجتماع نبودم و برام همه چیز جالبه . این پنجره را دوست دارم سر ظهر بچه ها که از مدرسه تعطیل میشن هیاهوی زیادی راه میاندازن و من و دخترو پای پنجره تماشا میکنیم دوستان هر روز مون رو .
دیشب باقی کارتن کتابها را باز کردم و داخل کتابخانه، کتابهای عزیزم را چیدم . خیلی لذت بخش بود هر کتاب را ورق میزدم غرق میشدم تو روزهای دور و گذشته . چند تا نوار کاست هم پیدا کردم مثل نیروانا که ترجیح دادم گوش نکنم حالم بد میشد بد جور نوستال بازی داشتم درمیاوردم . دلم خواست دخترو اهل کتاب خوندن باشه . حیفم میامد که این کتابهای خوب را نخونه . حسودیم شد بهش یاد کتابخانه خونه بابام افتادم که چند تا کتاب بیشتر نداشت و جذابترینشون کتاب رساله دینی بود که بیشتر کنجکاوی منو در مورد عادت ماهیانه و نحوه ارتباط جنسی زن و مرد براورده میکرد یه کتاب دیگه هم بود که راجع به خوردنی ها و فواید آن بود که هر جا با مداد گلی سه تا ضربدر کوچیک کنارش پیدا میکردم میخوندم چون راجع به تقویت نیروی جنسی بودو برای من عجیب که چقدر بابام چیزای بی تربیتی دوست داره . حالا دختروی من میتونه نمایشنامه های بیضایی را بخونه و کلی کیف کنه . میتونه کلی کتاب شعر خوب داشته باشه . در باره موسیقی هم که یه کشوی نوار کاست داشت با عناوین هایده و مهستی و بقیه چند تا کاست ترکی ویک کاست مهم با علامت ضربدر که صدای مادرش را ضبط کرده بود . مادر بزرگم روی سینی ضرب گرفته و در مدح شوهر بی وفاش ترانه هایی خود ساخته را میخونه که ای ...
خوبه حالا دخترو هیچ علاقه ای به این موسیقی ها و کتابهای من نداشته باشه و بره خونه پدر بزرگش دنبال رساله بگرده .بعید نیست! نسبت ژنتیکی را نمیشه انکار کرد.
ماجرای من و میرزا کوچک خان جنگلی:
از انجایی که پدر بزرگم(پدر پدرم) تاجر بود در سفرهایی که به رشت و انزلی داشته به دلیل بارگیری کشتی ها در اون منطقه، تصمیم میگیره تجدید فراش کنه و چشمش به دامان پاک خواهر میرزا گیر میکنه . با هم ازدواج میکنن و بیخیال مادر بزرگ مدیحه سرای من میشه .از اون زن صاحب دختری میشه و بعد از یک شکست مالی بزرگ که کشتی هاش غرق میشه به اردبیل برمیگرده . خواهر میرزا سالها بعد میمیره و از اون دختر هم ما هیچ نشانی نداریم.عمه نازنینم! خواهش میکنم تو دعوا ها پای این عمه ام را وسط نکشید . یادمه سالهای اخر دبستان که تو کتاب تاریخ عکس میرزا بو د منو جو میگرفت و احساس میکردم فرد مهمی هستم . تو عالم بچه گی برای خودم متنی نوشته بودم راجع به پاسداری از خون میرزا کوچک خان جنگلی که بعضی وقتها موقع دوچرخه سواری با خودم بلند بلند تکرار میکردم و بعد بچه های مدرسه را تصور میکردم که برام دست میزنن و از فردا جور دیگری باهام برخورد میکنن . چند بار هم جلوی دفتر مدیر رفته بودم اما همیشه یه مسئله پیش اومد و نشد . مثلا ناظم دعوا کرد که چرا سر کلاست نیستی و از این حرفها . احساس میکردم خون میرزا در رگهای منه .چقدر خنگ بودم . تازه کتاب تیمور لنگ را خونده بودم و تحت تاثیر قرار گرفته بودم . هر چه بود خدا را شکر که به خیر گذشت . میدونی که اخه بچه ها روحشون لطیفه اگر کسی مسخره ام میکرد و میگفت بابات هم این شکلیه ؟ من کم میاوردم . بابام کچله. ولی موهای دخترو فرفریه نکنه واقعا ؟؟؟؟ آخه چه ربطی داره .
* معلم نازنینی داشتم کلاس پنجم ابتدایی که ما ر ا به کتابخوانی تشویق میکرد . هر ماه یک کتاب را معرفی میکرد. این عادت ماهی یک کتاب خریدن از همان سال در من مانده و داشتن این کتابخانه خوب را مدیون معلمم هستم . اولین کتابی هم که برای خودم خریدم نکته های پزشکی برای نوجوانان بود . فکر میکردم دکتر میشم اما نشد . بعد کتابهای به من بگو چرا و کتابهای تاریخی و....
گاهی اونقدر مشغله ام زیاده که پشیمون میشم از اینکه قبول کردم طرح و فیلمنامه را بنویسم . ولی هر چی فکر میکنم این شخصیت هایی را که راجع بهشون نوشتم به دنیا اومدن . نه میتونم سربه نیستشون کنم و نه رها . تو هر گوشه ای سرک میکش و میان . وقتی از خواب بیدار میشم زن گنده خپلویی که چادرش را دورکمرش بسته میاد داد میزنه پاشو دیگه هوی ی !! چه وقته خوابه ؟ وقتی دارم ظرف می شورم پسر بچه میاد و یه دروغ بچه گانه میگه که ضعف میکنم براش . من اینها را نمیتونم تنها بگذارم .
اوه اوه توهم زده ام بدجور ها . هیچ نیازی هم به مواد توهم زا ندارم خودم اخر توهم هستم .
در مورد الکلی جات هم نیازی حس نمیشه چون وقتی من بیافتم رو دور خنده و چرت و پرت زیادی هم میارم . الکل سر خود ( قابل توجه مریم )
*به یک فتو شاپ کار ماهر نیازمندیم
موهای دخترو خیلی فرفریه و من برای بریدن زمینه عکس به مشکل بر میخورم . اومدم کار خلاقانه انجام بدم و تو بلاگش نو آوری کنم نشد .
*دختر عموی دخترو امسال کلاس اوله و چیز های جدیدی یادگرفته اما مدل خودش مثلا :
از جلو نظام الاهو اببر خاگنه ای به به
فکر کنم چند سالی زود رفته مدرسه .
* وقتی یکی تو خونه رژیم بگیره طرف مقابل چاق میشه چون مجبوره غذاهای باقی مانده را ترتیبش را بده حالا تو این هاگیر واگیر آدم واسه من آدم شده رژیم گرفته . ترکیدم از بس امشب خوردم .بدیش هم اینجاست که اول منم ژست ادمهای رژیمی را میگیرم و غذا را با کلی سالاد و ماست و اینا شروع میکنم اما عاقبت کار همانا ترکیدن از سیری است .
برای دخترو پاستیل خریدم . مارک شیبا با طعم میوه . . در حالی که دخترو با لذت داشت این محصول را تناول میکرد یکی هم به من تعارف کرد . سبز بود و شکل یک مثلث چهار وجهی . خیلی شبیه به دماغ بود . برام عجیب بود که چقدر جالبه شبیه دماغه . دومی را که تعارف کرد دو تا کف دست بود . ااااییییییی حالم بد شد اینا اعضای بدن انسان بودن . یکی شکل گوش یکی شکل لب و ...
حالم بد شد . تبلیغ ادم خواری ! هنوزم چندشم میشه . روش نوشته : FRUITY FACES و من ندیده بودم .
ادامه پست قبل :
نهایت تلاشم را برای آروم کردن دختر انجام دادم . تصمیم با خودشه و جالبه اینه که مثل همیشه به شدت داره اشتباه میکنه ولی تردید داره و این هنوز جای امیدواریه .
- ناردونه کاملا باهات موافقم اما من خیلی دل نازک تر از این حرفها بودم و خودم خبر نداشتم . باور کن! تحمل دیدن اشک هیچ کس را ندارم .حتی اونی که خودت میدونی .
گاهی نزدیکان نقش مهمی دارند . من چه باید بکنم ؟
- کاری که من میکنم : نشون دادن چاهی که جلوی پاشه .
من نمیتونم به زور بگیرمش با وجود اشتیاقی که داره .هرگز نمیشه به جبر کسی را وادار به کاری کرد یا از انجام دادن کاری بازداشت .
دوست داشتن و عشق تو زندگی لازمه ولی همه معیار ازدواج نیست . وقتی جلوتر برن .مدیریت زندگی، تعهد ، مسئولیت ،مشکلات و... عشق را به حاشیه میبرند. اینها هنوز به خونه خودشون نرفته اند و مهمان خانه پدری دختر هستند . فکرم خیلی مشغوله ........
پیچ گوشتی کجاش گوشت داره ؟
نخوری زمین ! چیو قراره بخوره ؟
.....
یک کم در توضیح این دو مورد برای دخترو کم اوردم .
همیشه عمه ها بزرگترین نقطه ضعف ادمها هستند . چون باعث میشن مسئله ناموسی بشه و رگ غیرت طرف جوش بیاد . اینبار نوبت عمه اوباما رسیده که محترمانه گفتند بیش از چهار ساله که تو امریکا غیر قانونی اقامت داره . اما عمرا حوادث و واخبار های جنجالی شون به ماجرای مشاعی و کردان برسه .اینجا خبرهای داغ زیادی داریم که اما حیف هنوز یکیش تموم نشده نوبت بعدی میشه و ما مجبوریم اخر داستان را همیشه نیمه تمام رها کنیم . برای پایان ماجرای کردان اتفاق جدیدی رخ خواهد داد . احتیاج به هیچ نوستراداموسی هم نداریم .
عمه من ، عمه اون ، عمهء عمه ء مادر اون . .... لالالا لا لالالا لا لا لا لا لا لا لا لا لا لا لا
* خواب عجیبی دیدم . بار سفر بسته بودم و میرفتم برای همیشه پیش مریم (کانادا ) بلیط را جا گذاشته بودم هنوز نرفته به راننده دلار دادم تا منو سریع برگردونه خونه و بعد فرودگاه . از صبح هم یه جوریم اینقدر خواب واقعی بود همش دلم برای ادم و دخترو تنگ شده . برای مریم هم همینطور اخه بهش گفته بودم دارم میام . چقدر عجیبه ! من الان کجام ؟ تو کی هستی ؟ کی گفته منم ؟
* (فک و فامیل نسبتا محترم لطفا با کفش تو خونه من نیایید ) این را دفعه بعد مینویسم و جلوی در میزنم .
چقدر بدم میاد که مهمانها با کفش بیان تو خونه ام . هر چی جارو کشیدم و تی به دلم نچسبید . دخترو هم هر چی لباس شسته بود ریخت رو فرش و باید دوباره بشورم . امروز هم مراسم دستمال کشی فرش با الکل و بعد شامپو فرش را دارم .
چندشم میشه از این فرهنگ مسخره . با کفشی که تو توالت میری و تو خیابان که سگ و گربه توش شاشیدن بیای رو فرش خونه راه بری . . اووووععععع
امروز را باید روی فیلمنامه کار میکردم که هنوز پس لرزه های مهمانی پنج شنبه تموم نشده .
این چند روزه مشغول تولد بازی برای دخترو بودم. از دو روزقبل مشغول تمیز کاری و تدارکات و خرید وپخت و پز و تا دو روز بعد تولد مشغول تمیز کاری و جمع و جور و ..
من الان همین شکلیم .
امروز هم که لباس زمستونیها را بیرون اوردم و مشغول بشور و جمع کن و .... ای گل بگیرن سوراخ این زندگی را همش کار ...
* نکته : من معمولا بخش نظرات را دستکاری نمیکنم. شاید ثبت نشده . این ادا بازی های جدید بلاگفا که باید شماره را درج کنی و از این قرتی بازیها که معمولا با مشکلات همراهه باعث شده منم چند جا که دوست دارم نظر بگذارم نتونم . تازه بعضیها هم که بخش نظرات بلاگشون را میبندن ![]()
یک روز در حال خرید کتاب در خیابان انقلاب متوجه شدم سربازی مرا دنبال میکنه . هراز گاهی هم حرفی زیر لب زمزمه میکرد که مثلا من بشنوم . من هم بی اهمیت از کنارش رد می شدم . حقیقتا من دنبال کتاب مورد علاقه ام بودم نه سرباز بازی . بعد از اینکه حدود یک ساعتی دنبال من اومد، وقتی دید که من خریدم تموم شده و وارد خیابان فرعی شدم اومد جلو و گفت :میتونم مزاحمتون بشم . گفتم: فعلا مزاحم هستی . گفت :میخوام باهات دوست بشم . گفتم: لطفا برو . بعد از کلی بحث طلبکارانه و با صدای بلند گفت : من یک ساعته دنبالت اومدم منو علاف کردی گفتم: توقع داری من به خاطر این یک ساعت که خودت خواستی دنبالم بیای و مزاحمم شدی چیکار کنم ؟ کلاه تکاوریش را با عصبانیت به سر گذاشت و چند تا دری وری گفت و رفت .
بعد از سالها همیشه این شخص تو ذهنم مونده . اونقدر بی منطق و متوقع بود که تا مدتها نمیتونستم فهم این ادم را هضم کنم . نمیدونم چی شد الان یاد این موضوع افتادم . خیلی وقتها با موضوعاتی متفاوت با همچین اشخاصی روبرو میشم . ترجیح میدم حرفی نزنم .
آخ جون امروز چقدر هوا سرد شده . انگشتهای پام یخ کرده . یه لیوان چای داغ و نشستن کنار پنجره بخار گرفته ، یه سیگار یواشکی ...
دخترو خوابه و الان داره تو خواب حرف میزنه .چرت و پرت میگه . چقدر ماه شده تو خواب . منتظرم که بیدار بشه دلم براش تنگ میشه.
از شیر گرفتن دخترو مصادف شده با پیشنهاد های کاری که همه شون برام جذاب هستند . کار جدید . شرکت در یک پروژه انیمیشن . فعلا ازمشارکت در نوشتن ایده و طرح شروع شده . تحقیق مفصلی دارم انجام میدم . راجع به تمام نکاتی که باید در یک فیلم چند دقیقه ای با مخاطب کودک برقرار کرد . . خدای من چقدر این بچه ها ظریف و شکننده هستند و چقدر دنیاشون پر از آگاهیه که ما با داده های غلط اونها را به عقب پرت میکنیم . گاهی با یک اشتباه تربیتی تضاد بزرگی را موجب میشیم که سالها طول میکشه تا شخص رفع نقص کنه .
در این بین دخترو به شدت واکنش نشان میده وقتی میبینه من مشغول مطالعه هستم دایم میاد منو بغل میکنه و میگه: دوسشت مامان . اصلا دلم نمیخواد این بین آسیبی بهش برسه . دیشب را بیدار موندم و مطالعه کردم اما خبر نداشتم که صبح زود قراره این وروجک بیاد بپره روم و بگه: ماما پاسو می س وا ک .
* اینانا ی عزیز : وقتی عکسهای نوزادیش را نگاه میکنم باورم نمیشه که به این زودی گذشت . هفته دیگه تولد دوسالگی دخترو است و من باور ندارم . اما باید اعتراف کنم هر چه بزرگتر میشه بیشتر لذت میبرم . بچه نوزاد خیلی سخته نگهداریش . الانش را بیشتر دوست دارم . بیشتر میفهمه . و داره حرف میزنه ارتباط برقرار میکنه . وقتی شب براش قصه میگم کامل گوش میده و با زبان بی زبانی قصه را تعیین میکنه که چی باشه . وقتی یک نوزاد را بغل میکنی راه ارتباط چشمی است و عمیق اما وقتی بزرگتر میشن ، راه های زیادی برای ارتباط هست . آخیش! خودم را کشتم تا منظورم را بگم همین جمله ای که پر رنگ تر کردم کافی بود اما هی دارم توضیح میدم . این یکی از خصوصیات آدمه که به منم سرایت کرده .