|
هر چه آگاه تر . گم راه تر
|
پرتغال های اول پائیز سبز و بی آب و بد مزه هستند .
من: این پرتغال انی را بندازش دور دیگه .
دخترو در حالی که داره کارتون نگاه میکنه میگه : پی پی پی پی
چشمان از حدقه در آمده من باور نمیکنه که چجوری جمله یواشکی منو شنید . و از کجا میدونه اسم دوم پی پی چیه ؟ چرا اینقدر زود همه چی را فهمید .
تذکر تبصره ای ادم به من که حواست باشه جلوی بچه ....
من دوباره یواشکی: خب اینو الان نگم ، بعد وقتی فصل پرتغال کونی* رسید چی بگم !
دختر عموی ده ساله دخترو میگه : سریال لاست را دیدی ؟ من خیلی دوستش دارم اما نمیدونم چرا جاهای خوبش که میخوان همدیگر را بوس کنند بابا فیلم را میزنه جلو !!![]()
با اصرار دخترو باید روزی چند نوبت فیلم عروسیمون را ببینیم . به عروس میگه ادس . مامان ادس . بابا دایاد. چند روز پیش رفته بود سراغ کشوی لباسهام یه لباس بلند انتخاب کرده بود و پوشیده بود جلوی ایینه ایستاد و دیدم خیلی یواش و اروم درحالی که داشت به خودش نگاه میکرد گفت من ادس . خیلی جالبه اکثر دختر بچه ها از یه سنی شروع میکنن این عشق عروس شدن را اما این یکی خیلی زود شروع کرده . امروز صبح هم یه ملافه به خودش پیچیده و فیلم عروسی ما را گذاشته و داره با عروس فیلم هم ذات پنداری می کنه. باید یه لباس ادس براش بدوزم .
...
مرا پناه دهید ای زنان سادهء کامل
که از ورای پوست ، سر انگشت های نازکتان
مسیر جنبش کیف آور جنینی را
دنبال میکند و در شکاف گریبانتان همیشه هوا
به بوی شیر تازه میآمیزد
کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش - ای نعل های خوشبختی
- و ای سرود ظرفهای مسین در
سیاهکاری مطبخ و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی
و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها
مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی
که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را
به آب جادو و قطره های خون تازه میآراید
...
این پست مخصوص به تو است . دوست داشتم یه صندوقچه از خاطرات و نوشته هام را یه روزی بهت نشون بدم که روزی خاص باشه . امروز سالگرد اون روزه که تو تصمیم گرفتی برای همیشه در کنار دوست جونت باشی با تمام سختی ها و دشواری ها . بهت تبریک میگم عزیزم . حالا یه پسر کوچولوی بیست روزه داری که مادر شدن را باهاش تجربه میکنی . روزهای خوبی را برات ارزو دارم . هر جای دنیا که بری هنوز دوست مهربون من هستی که مرور خاطراتت برام لذت بخشه .
الان با دخترو داریم عکسهای ارتا را میبینیم . دلمون زود زود براش تنگ میشه .
یعنی چی که توی توالت بوی غذا میاد . ؟ یه روز بوی کشک بادمجان یه روز بوی مرغ و پلو . و... هر چقدر هم بو ی غذا هوس انگیز باشه موقعیت مکانی غالبه و تا چند روز نمیتونم به اون غذا فکر کنم . این زن همسایه کاش اشپزی نکنه یا بمیرن از گشنگی که حالم را بهم میزنه . خونه قبلی هم همین مشکل را داشتم به اضافه بوی مخدر جات که با بوی نان سوخته و اسفند مخلوط میشد . .
امروز چند تا یی از وبلاگهای قدیمی و دوست داشتنی را به لیست پیوند هام اضافه کردم . باشد که مرا به دلیل غیبت طولانی و بی وفایی ببخشند . وقتی نوشتم بی وفا یاد این آهنگهایی افتادم که هراز گاهی تو تاکسی میشنوی و خواننده با لحنی داش مشتی میخونه که بی وفایی میدونم و... .
تو خونه جدید میز کامپیوتر کنار پنجره است و من کلی کیف میکنم . مخصوصا که سطح میز برابر با لبه پنجره است . یه نفر از تو کوچه رد شد داشت بلند بلند یه تصنیف خوب را میخوند کلمات واضح نبود اما آوایی که می شنیدم معلوم بود که طرف آواز راکار کرده . . الان یادم افتاد . ته کوچه یه آموزشگاه موسیقیه . خوش به حالش حتما داشته میرفته کلاس . یاد دورانی افتادم که با ناردونه و مامانش تو کوچه پس کوچه ها ی فردوسی تا به خونه استاد برسیم میزدیم زیر اواز .یا ااااا ر ااااای
باورم نمیشد پاپیون هنوز سنگ قبر تیک تاک ۱۳ ( وبلاگ قبلی ام ) را در قسمت ( به یاد :) نگه داشته در صورتی که من این بلاگ بیچاره را منهدم کردم .ممنون دوست عزیز . این کارت باعث شد خیلی تو فکر برم . یکی منو بیاره بیرون ..... کمک ...
خیلی خوشحالم . چون یک نفر درد منو فهمید . من هر چی سعی کرده بودم نتونسته بودم ویرگول را پیدا کنم ، اما یک خواننده باهوش به من یاد داد که با شیفت و ۷ میشه ویرگول را در صفحه بلاگفا تایپ کرد . آخ جون حالا بیا ! آه ،،،،،،،،،،،،،،
اما در مورد آ باید بگم که حوصله ام نمی کشه کلاهش را تایپ کنم .
دیشب دخترو را بردم دکتر . قدش ۹۴ و وزنش ۱۶ . عالی بود . اونقدر ارام نشست و دکتر معاینه اش کرد. که باورم نمیشد . روی ترازو به راحتی ایستاد اصلا تقلا نکرد . مثل یه انسان کامل و به بلوغ رسیده بعد روی صندلی نشست . نمیتونستم تصور کنم که اینقدر تغییر کرده باشه . تا حدی این رفتارش عجیب بود که خانم دکتر هم تعجبش را ابراز کرد و گفت که فوق العاده است . هم از نظر تغذیه و سلامت عالی بوده . هم از نظر رفتاری بچه سالم و ارامی است . وقتی از مطب اومدیم بیرون . حس مادری را داشتم که وقتی میره مدرسه بچه اش ازش تعریف میکنند .
صبح کله سحر بیدار شده اومده منو ناز میکنه میگه : مامانی ! مامانی ! پاسشو . ناژی . دوشت . بوش . ناژی . کی میتونه مقاومت کنه در برابر همچین ابراز احساساتی .
دارم یه مانتو میدوزم . به طرز شگفت انگیزی الگو دراوردم و پارچه را بریدم و الان در مرحله تکمیلی دوخته . خب پس من میتونستم یه خیاط بشم . اما حیف که بلد نیستم . چقدر عجیبه مثل کشیدن یه تابلو زیبا بود این کار . وقتی دو تا خط موازی را کنار هم چرخ میکنی سوزن نقش قلمو را داره . احساس میکنم دارم نقاشی میکنم . خیلی دلم میخواد برم کلاس خیاطی تا اصولی این کار را یاد بگیرم. من روی روزنامه طراحی میکنم و بعد روی پارچه اجرا میکنم . شاید این ازمون و خطا و کشف طرح برام لذت بیشتری داره . اگر خیاطی را اصولی بدونم ممکنه اینقدر لذت نبرم . وقتی می پوشمش یه دنیا کیف داره .
قراره برای یک مسابقه عکاسی به عنوان داور انتخاب بشم . . همیشه دلم میخواست بدونم این داور های مسابقه عکاسی که عکسها را رو زمین می چینند و یک وری بهشون نگاه میکنند چه جوری مطمئن هستند که قضاوت درستی کردند .تصویر را باید از روبرو نگاه کرد. و اغلب عکسهای انتخاب شده صاحبان انتخاب شده ای داره . حالا من به دور از این کج سلیقگی ها بهترین را انتخاب میکنم .
* خدای من این دخترو چه ماه شده . لباس ددر پوشیده و رفته جلوی ائینه انواع گل سر و گردن بند را به خودش اویزون کرده و دو تا تل رنگی رو هم گذاشته رو سرش . یه کش قرمز را مثل دستبند انداخته به دستش . فرشته سفید فرفری
* یک هفته ای میشه که از شیر گرفتمش . هم من حالم خوبه هم دخترو . هر دو دیگه بزرگ شدیم .
پست اول بعد از غیبت متنی داشت که بعد از خواندن دوباره اش به این نتیجه زسیدم که همه چیز مربوط به به اندام تحتانی و فعل و انفعالاتش میشده از شماره تلفن خونه تا تعمیر کامپوتر و دسترسی به اینترنت و ... پست دوم بعد از غیبت باز هم به این مربوط میشد که کسی در راس امور احیانا هوایی چیزی از ماتحت خارج کرده که اینگونه اوضاع جامعه اشفته است . بادبانها را بر افرازید . هوا طوفانی است . بادی به شقیقه وزید ما را ....
شاهد کتک خورد زنی به دست مامور ارشاد بودم . اونقدر این صحنه تاثیر بدی روی من گذاشت که تا چندین روز انرژی برای کار نداشتم . زنی که به دلیل وجود یه مزاحم خیابانی به گشت مستقر در مرکز خرید مراجعه کرده و مامور مربوطه تشخیص داده که این خانم مقصره و بعد از درگیری لفظی این خانم را با لگد میکوبید . دختروی دو ساله من هم در اغوشم بود . نمیدونستم چه باید میکردم . بغض گلوم را میفشرد . کمی عقب تر ایستادم که دخترو صحنه درگیری را نبینه . اما فردا چی . اگر این اتفاق برای دختر من بیافته چی و یا هزاران دختر دیگیی که شادیهاشون و تفریحاتشون جرمه . این زن که ظاهر ساده ای هم داشت چرا باید اینگونه تو جامعه تحقیر بشه . مگر چی خواسته بود . این مامور دولت که حقوق ماهیانه اش از جیب همین مردم تامین میشه با چه مجوزی نعره میزد بر سر مردمی که جمع شده بودن و از زن حمایت میکردن . با چه حقی برچسب ج....را به این زن چسباند . . خدایا مددی !
خیر سرم گفتم دخترو را از خونه ببرم بیرون تو مرکز خرید یه گشتی بزنیم و خریدی کنیم و از خونه نشینی بیرون بیاییم .
سلام و صلوات بر روح و روان حضرات
کی فکرشو میکرد که یک ماه و نیم طول بکشه . کلی طول کشید تا بنده باسن مبارک را بلند کنم و یه چک پول صد هزار تو منی بگیرم دستم و برم مخابرات و طلب یه شماره رند کنم و زنه بگه اصلا !!خانم نه! نه ! هی من بگم هزینه اش چیه ؟ یعنی مطلبو گرفتی که اگر خدایی نکرده اهل رشوه و عشوه هستی بگو ناز نکن . که نکرد که نکرد . یه شماره از زیر تومونش در اورد و وصل کرد به سیم خونه ما .... کامپیوتر هم که به دست خواهر زاده جان نوازشی شده بود و هیچ چیز را به یاد نمیاورد نه مودم را نه سی دی رام را و نه من را . تا ادم باسن مبارک را بلند کنه و این را ببره تعمیر کلی طول میکشه ...
خلاصه اینجوری شد که اونجوری شد .غیبت ما طولانی شد . من نمیدونم غیبت مهدی اینهمه طولانی شده چجوری شده که اونجوری شده . هر جا ست خدا پشت و پناهش مادر .
الان هم دخترو و ادم بیخوابی زده به سرشون نشستن لواشک میخورن دخترو برای من یه تیکه اورده که خیلی مزه میده خوردنش .
.....