تبليغاتX
حوا سپید
هر چه آگاه تر . گم راه تر
 

 پرتغال های اول پائیز سبز و بی آب و بد مزه هستند .
من:     این پرتغال انی را بندازش دور دیگه  .
دخترو  در حالی که داره کارتون نگاه میکنه میگه :  پی پی    پی پی
چشمان از حدقه در آمده من باور نمیکنه  که چجوری جمله  یواشکی منو شنید . و از کجا میدونه اسم دوم پی پی چیه ؟ چرا اینقدر زود همه چی را فهمید .
تذکر تبصره ای ادم به من که حواست باشه جلوی بچه ....
من دوباره یواشکی: خب اینو الان نگم  ، بعد  وقتی فصل پرتغال کونی* رسید چی بگم !


* پرتغال خونی
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 10:4 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

دختر عموی ده ساله دخترو میگه : سریال  لاست را دیدی ؟ من خیلی دوستش دارم اما نمیدونم چرا جاهای خوبش که میخوان همدیگر را بوس کنند بابا فیلم را میزنه جلو !!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

 با اصرار دخترو باید روزی چند نوبت فیلم عروسیمون را ببینیم . به عروس میگه ادس . مامان ادس . بابا دایاد. چند روز پیش رفته بود سراغ کشوی لباسهام یه لباس بلند انتخاب کرده بود و پوشیده بود جلوی ایینه ایستاد و دیدم خیلی یواش و اروم درحالی که داشت به خودش نگاه میکرد گفت  من ادس . خیلی جالبه اکثر دختر بچه ها از یه سنی شروع میکنن این عشق عروس شدن را اما این یکی خیلی زود شروع کرده . امروز صبح هم یه ملافه به خودش پیچیده و فیلم عروسی ما را گذاشته و داره  با عروس فیلم هم ذات پنداری می کنه. باید یه لباس ادس براش بدوزم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 9:24 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

برای دومین بار این قسمت از شعر فروغ را انتخاب کردم . سراسیمه دنبال کتاب فروغ گشتم . ممکن بود  هنوز تو بسته های کتاب که تو انباری هستند باشه .                    نه خدا را شکر اینجاست . کتابی که هدیه است و برام خیلی عزیزه . . امروز فروغ خوانی دارم . همیشه به جمله هاش فکر میکنم که چه قدر ساده معانیی را که میشه راجع بهشون ساعتها حرف زد در چند تا کلمه کنار هم چیده . چقدر ساده یک لذت و تجربه زنانه را درغالب کلمات گفته . تک به تک کلمات زیر تجربه و لذتی زنانه اند . بازی دست بر روی اندامی برآمده که کمک به افرینش میکند . تجربه ای که بی نظیره . بوی شیر ، بدن مادر و نوزاد یک عطر را داره . ....  وای ..  الان در حالی که دارم به این فکر میکنم ناهار چی بپزم و چه کارهایی تو لیست برنامه امروزمه . سرشار از کیف شدم وامروز لحظه ای کتاب را از خودم جدا نمیکنم .

...

مرا پناه دهید ای زنان سادهء کامل

که از ورای پوست ، سر انگشت های نازکتان

مسیر جنبش کیف آور جنینی را

دنبال میکند و در شکاف گریبانتان همیشه هوا

به بوی شیر تازه میآمیزد

کدام قله کدام اوج ؟

مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش - ای نعل های خوشبختی

- و ای سرود ظرفهای مسین در

سیاهکاری مطبخ و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی

و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها

مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی

که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را

به آب جادو و قطره های خون تازه میآراید

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 10:30 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

ناردونه گلم 

این پست مخصوص به تو است . دوست داشتم یه صندوقچه از خاطرات و نوشته هام را یه روزی بهت نشون بدم که روزی خاص باشه . امروز سالگرد اون روزه که تو تصمیم گرفتی برای همیشه در کنار دوست جونت باشی با تمام سختی ها و دشواری ها . بهت تبریک میگم عزیزم . حالا یه پسر کوچولوی بیست روزه داری که  مادر شدن را باهاش تجربه میکنی . روزهای خوبی را برات ارزو دارم . هر جای دنیا که بری هنوز دوست مهربون من هستی که  مرور خاطراتت برام لذت بخشه .

الان با دخترو داریم عکسهای ارتا  را میبینیم . دلمون زود زود براش تنگ میشه .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 4:19 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

یعنی چی که توی توالت  بوی غذا میاد . ؟  یه روز بوی کشک بادمجان یه روز بوی مرغ و پلو . و... هر چقدر هم بو ی غذا هوس انگیز باشه موقعیت مکانی غالبه و تا چند روز نمیتونم به اون غذا فکر کنم .  این زن همسایه کاش اشپزی نکنه یا بمیرن از گشنگی که حالم را بهم میزنه . خونه قبلی هم همین مشکل را داشتم به اضافه بوی مخدر جات که با بوی نان سوخته و اسفند مخلوط میشد . .


امروز چند تا یی از وبلاگهای قدیمی و دوست داشتنی را به لیست پیوند هام اضافه کردم . باشد که مرا به دلیل غیبت طولانی و بی وفایی ببخشند .  وقتی نوشتم بی وفا یاد این آهنگهایی افتادم که هراز گاهی تو تاکسی میشنوی و خواننده با لحنی داش مشتی میخونه که بی وفایی میدونم و...  .

 تو خونه جدید  میز کامپیوتر کنار پنجره است و من کلی کیف میکنم . مخصوصا که سطح میز برابر با لبه پنجره است . یه نفر از تو کوچه رد شد داشت بلند بلند یه تصنیف خوب را میخوند کلمات واضح نبود اما آوایی که می شنیدم معلوم بود که طرف آواز راکار کرده . . الان یادم افتاد . ته کوچه یه آموزشگاه موسیقیه .  خوش به حالش حتما داشته میرفته کلاس .  یاد دورانی افتادم که با ناردونه  و مامانش تو  کوچه پس کوچه ها ی فردوسی تا به خونه استاد برسیم میزدیم زیر اواز .یا ااااا ر ااااای

باورم نمیشد پاپیون هنوز سنگ قبر تیک تاک ۱۳ ( وبلاگ قبلی ام ) را در قسمت ( به یاد :) نگه داشته در صورتی که من این بلاگ بیچاره را منهدم کردم .ممنون دوست عزیز . این کارت باعث شد خیلی تو فکر برم . یکی منو بیاره بیرون ..... کمک ... 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

خیلی خوشحالم . چون یک نفر درد منو فهمید . من هر چی سعی کرده بودم نتونسته بودم ویرگول را پیدا کنم ، اما یک خواننده باهوش به من یاد داد که با شیفت و ۷ میشه ویرگول را در صفحه بلاگفا تایپ کرد . آخ جون حالا بیا !  آه ،،،،،،،،،،،،،،

اما در مورد آ باید بگم که حوصله ام نمی کشه کلاهش را تایپ کنم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

دیشب دخترو را بردم دکتر . قدش ۹۴ و وزنش ۱۶ . عالی بود . اونقدر ارام نشست و دکتر معاینه اش کرد. که باورم نمیشد . روی ترازو به راحتی ایستاد اصلا تقلا نکرد . مثل یه انسان کامل  و به بلوغ رسیده بعد   روی صندلی نشست . نمیتونستم  تصور کنم که اینقدر تغییر کرده باشه . تا حدی این رفتارش عجیب بود که خانم دکتر هم تعجبش را ابراز کرد و گفت که فوق العاده است . هم از نظر تغذیه و سلامت عالی بوده . هم از نظر رفتاری بچه سالم و ارامی است . وقتی از مطب اومدیم بیرون . حس مادری را داشتم که وقتی میره مدرسه بچه اش   ازش تعریف میکنند .

صبح  کله سحر بیدار شده اومده منو ناز میکنه میگه : مامانی ! مامانی ! پاسشو . ناژی . دوشت . بوش . ناژی . کی میتونه مقاومت کنه در برابر همچین ابراز احساساتی .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 8:34 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

   دارم یه مانتو میدوزم . به طرز شگفت انگیزی الگو دراوردم و پارچه را بریدم و الان در مرحله تکمیلی دوخته . خب پس من میتونستم یه خیاط بشم . اما حیف که بلد نیستم . چقدر عجیبه مثل کشیدن یه تابلو زیبا بود این کار . وقتی دو تا خط موازی را کنار هم چرخ میکنی سوزن نقش قلمو را داره . احساس میکنم دارم نقاشی میکنم . خیلی دلم میخواد برم کلاس خیاطی تا اصولی این کار را یاد بگیرم. من روی  روزنامه طراحی میکنم و بعد روی پارچه اجرا میکنم . شاید این ازمون و خطا و کشف طرح برام لذت بیشتری داره . اگر خیاطی را اصولی بدونم ممکنه اینقدر لذت نبرم . وقتی می پوشمش یه دنیا کیف داره .

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

قراره برای یک مسابقه عکاسی به عنوان داور انتخاب بشم . . همیشه دلم میخواست بدونم این داور های مسابقه عکاسی که عکسها را رو زمین می چینند و یک وری بهشون نگاه میکنند چه جوری مطمئن هستند که قضاوت درستی کردند .تصویر را باید از روبرو نگاه کرد.  و اغلب عکسهای انتخاب شده صاحبان انتخاب شده ای داره . حالا من به دور از این کج سلیقگی ها بهترین را انتخاب میکنم .

*  خدای من این دخترو چه ماه شده  . لباس ددر پوشیده و رفته جلوی ائینه انواع گل سر و گردن بند را به خودش اویزون کرده و دو تا تل رنگی رو هم گذاشته رو سرش . یه کش قرمز را مثل دستبند انداخته به دستش . فرشته سفید  فرفری

* یک هفته ای میشه  که از شیر گرفتمش . هم من حالم خوبه هم دخترو . هر دو دیگه بزرگ شدیم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

پست  اول بعد از غیبت  متنی داشت که بعد از خواندن دوباره اش به این نتیجه زسیدم که همه چیز مربوط به به اندام تحتانی و فعل و انفعالاتش میشده  از شماره تلفن خونه تا تعمیر کامپوتر و  دسترسی به اینترنت و ... پست دوم بعد از غیبت  باز هم به این مربوط میشد که کسی در راس امور  احیانا  هوایی چیزی از ماتحت خارج کرده که اینگونه اوضاع جامعه  اشفته است . بادبانها را بر افرازید . هوا طوفانی است . بادی به شقیقه وزید ما را ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

شاهد کتک خورد زنی به دست مامور ارشاد بودم . اونقدر این صحنه تاثیر بدی روی من گذاشت که تا چندین روز انرژی برای کار نداشتم . زنی که به دلیل وجود یه مزاحم خیابانی به گشت مستقر در مرکز خرید مراجعه کرده و مامور مربوطه تشخیص داده که این خانم مقصره و بعد از درگیری لفظی این خانم را با لگد میکوبید .  دختروی دو ساله من هم در اغوشم بود . نمیدونستم چه باید میکردم . بغض گلوم را میفشرد . کمی عقب تر ایستادم که دخترو صحنه درگیری را نبینه . اما فردا چی . اگر این اتفاق برای دختر من بیافته چی و یا هزاران دختر دیگیی که شادیهاشون و تفریحاتشون جرمه .  این زن که ظاهر ساده ای هم داشت چرا باید اینگونه تو جامعه تحقیر بشه . مگر چی خواسته بود .  این مامور دولت که حقوق ماهیانه اش از جیب همین مردم تامین میشه  با چه مجوزی  نعره میزد بر سر  مردمی که جمع شده بودن و از زن حمایت میکردن . با چه حقی برچسب ج....را  به این زن چسباند . . خدایا مددی !

خیر سرم گفتم دخترو را از خونه ببرم بیرون تو مرکز خرید یه گشتی بزنیم و خریدی کنیم و از خونه نشینی بیرون بیاییم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 5:19 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

سلام و صلوات بر روح و روان حضرات

کی فکرشو میکرد که یک ماه و نیم طول بکشه . کلی طول کشید تا بنده باسن مبارک را بلند کنم و  یه چک پول صد هزار تو منی بگیرم دستم و برم مخابرات و طلب یه شماره رند کنم و زنه بگه اصلا !!خانم   نه! نه ! هی من بگم  هزینه اش چیه ؟ یعنی مطلبو گرفتی که اگر خدایی نکرده اهل رشوه و عشوه هستی بگو ناز نکن . که نکرد که نکرد . یه شماره از زیر تومونش در اورد و وصل کرد به سیم خونه ما ....               کامپیوتر هم که به دست خواهر زاده جان نوازشی شده  بود و هیچ چیز را به یاد نمیاورد نه مودم را  نه سی دی رام را و نه من را . تا  ادم باسن مبارک را بلند کنه و این را ببره تعمیر کلی طول میکشه ...

خلاصه  اینجوری شد که اونجوری شد .غیبت ما طولانی شد . من نمیدونم غیبت مهدی اینهمه طولانی شده چجوری شده که اونجوری شده . هر جا ست خدا پشت و پناهش مادر .  

الان هم دخترو  و ادم بیخوابی زده به سرشون نشستن لواشک میخورن دخترو برای من یه تیکه اورده که خیلی مزه میده خوردنش .

.....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط حوا   |