|
هر چه آگاه تر . گم راه تر
|
کامپیوتر را گذاشتم اخرین لحظه جمع کنم . مخصوصا که اون خونه اونقدر نوسازه که که هنوز تلفن نداره . هنوز اسانسورش راه نیافتاده . کابینتش نصفه است ... اصولا ما عادت داریم همچین خونه هایی را بریم توش زندگی کنیم . همین خونه را هم تو خاک و گچ تحویل گرفتیم . وقتی نوشتم گچ یه حالی شدم . آخر کلمه فارسیه که این عربها بمیرن هم نمیتونن بنویسن .
رفتم یه ارایشگاه نزدیکی خونه خواهرم موهام را کوتاه کردم با رنگ قهوه ای تیره . آرایشگره خیلی باحاله همش میخنده منم که استعداد دلقک بازی دارم هی یه حرفهایی میزنم که میخنده . مثل من بلد نیست از ضرب المثل ها به جا استفاده کنه یا اینکه نصفه و اشتباهی میگه. اما همیشه گند میزنه به موهام . همه میگن چرا میری پیشش ؟ منم میگم نمیدونم ! رنگ را به شکل تاپ تاپ خمیر رو سرم مالیده بود که نصف صورتم هم رنگی شده بود بعد ابروهام که یه مستطیل ۴*۸ شده بود البته کج و معوج . هی من گفتم بگم اینا را پاک کن نمیره . پیش خودم گفتم بابا هر چقدر هم طرف خنگ باشه کارش را بلده دیگه . یکبار اعتماد کن. کار که تمام شد رنگها پاک نشد از صورتم . با یه عشوه ای گفت الان با مواد برات پاک میکنم .یه شیشه سس اورد که توش انگار براده اهن ریخته بود یه کم نم کرد و کشید به صورتم . کمی رفت . سه بار این کار را کرد اما درست پاک نشد . پرسیدم این مواد چیه . هی درست جواب نمیداد . اخر گفت خاکه سیگاره . من ترکیدم از خنده . گفتم یعنی تو به خاکه سیگار میگی مواد . . تازه خانم خودش سیگاری نیست یه زنه براش میاره . دیدم وسطهای کار ته چوب فلفل از تو موادش اومد بیرون . ...بعد هم موهام را بالاش را خیلی کوتاه کرده بود و پشتش خیلی بلند .مدل جوادی که پشت مو داشته باشه . اومدم خونه سریع با قیچی رفع نقص کردم . . بعد از چند بار شستن هم رنگ موهام رفت و یه رنگ قهوه ای روشن عجیبی شده . حالا اصل مطلب که مامان ادم منو که دید گفت وای چقدر خوب شدی . کدوم ارایشگاه رفتی ؟ چقدر موهات خوش رنگ شده من جوانی ام این رنگی میکردم موهامو . به خواهر ادم اشاره کرد که تو هم برو همین جا که حوا رفته موهاتو رنگ کن . کجاست ادرس بده ما هم بیاییم ......حالا مامان ادم از اونهایی است که بهترین ارایشگاه تهران میره و همیشه هم دعواش میشه با همه اگر من بفرستمش پیش این زن شلخته که چه شود .زن ارایشگر خیلی دل رحم هم تشریف داره . یه جوجه وسط اتوبان پیدا کرده زده روترمز و بدو بدو دنبال جوجه کرده و اورده تو ارایشگاه بزرگش کرده حالا واسه خودش خروسی شده که افتاده تو بهشتی زنانه . همه زنها میان قربون صدقه اش میرن . خلاصه که این ارایشگر ما شاهکاری است در عالم خلقت .
* جدی میگم .نیست ! بلاگفا پست خوره گرفته .
* دیروز دخترو را گذاشته بودم خونه خواهرم تا بتونم یه سری وسایل را جمع و جور کنم. شب که رفتم دنبالش خواب بود و خواهرم گفت اصلا سراغ شما را نگرفته و همش بازی کرده . وقتی رسیدیم خونه بیدار شد . بغلم کرد و سفت فشارم میداد . دخترم دلش تنگ شده بود . چند دقیقه ای را بی کلام همونجور گذراندیم . بچه ها هم میفهمند که گاهی نباید دوست داشتن را فریاد زد میشه لمس کرد . میشه با یک نگاه انتقال داد . فرشته کوچولوی من خیلی صبوره .
*خواننده های قدیمی حوا سپید یادشونه که من از دست این همسایه بالایی چقدر شاکی بودم . همون که به جای دو پا چهار نعل تو خونه 75 متری میتازه ودائم از پنجره اشغال پرت میکنه و شبها در توالت را محکم میکوبه و صدای تلوزیونش دیوانه ام میکنه . همون که هر بار اعتراض کردم گفت من جانباز 70 درصدم و نامه دارم از بنیاد که استانه تحملم کمه و سر به سرم نگذارید . همون که بهتر بود نامه برای بستری در اسایشگاه روانی را براش صادر میکردن . همون که با مدرک دکترای سهمیه ای به نان و نوایی رسیده و تمام تابستان نیمی از قومش از کهکیلویه میان برای دیدن تهران از بالای برج . همونها که نمیدونن وقتی طبقه بیست ویکم زندگی میکنی زیرش زمین نیست که پاتو میکوبی یه بدبختی داره تحملت میکنه . همونکه اگر حواسم نبود و کمی گوشه پنجره شب باز میموند خاک قلیونش تمام اشپزخانه را گه میزد . همون که با هزاران بار تذکر نفهمید ما چی میگیم . همون که صاحبخونه قبلی هر کاری کرد نتونست اینو بیرون کنه و خونه را با مستاجر فروخت و مدتها است که صاحبخونه جدید ازش شکایت کرده و اون با عبارت من جانباز 70 درصدم همه را از این کلمه بیزار میکنه . همون که مامور عذاب من بوده تو این سالها داره همزمان با ما اسباب کشی میکنه . امروز دیدم که پرده ها را باز کرده و قومش اومدن کمک و صدای روزنامه و چسب میاد از خونش . نشستم وسط اشپز خونه و کونم بد جور سوخت . آی سوختم آی سوختم که نگو .حتی نشد یک ماه زود تر بره که من یه نفس راحت بکشم . . به ادم زنگ زدم و گفتم وکلی خندیدیم به اینکه چه شانس گهی داریم . تمام دیشب را از سر و صدا های این مرتیکه بیدار بودیم . یک بار با زبون بی زبانی داشت تهدید میکرد که من کلت دارم . واقعا چرا باید همچین فردی از نظر دولت صلاحیت داشتن اصلحه را داشته باشه .
هر چیه که من موندم به بخت بلندم که از این پنجره اویزونه چجوری نگاه کنم و خیلی دلم میخواد خدا را یک بار در عالم ماده زیارت کنم و بدونم چه دق دلی اخه از من داره این افریدگار متعال .و یه گوشه چشمی نشونش بدم که دوباره این داستان را برای ما تکرار نکنه .
رفتم محل قدیمی خونه ماما اینا . یه دکه روزنامه فروشی سر خیابون هست که پر از خاطره های کودکی منه . با فضولی تمام سرم را داخل دکه کردم و پیر مرد را دیدم انگار گذر زمان هیچ تاثیری روش نداشته . همون شکلی و همون قدر با حوصله . هنوز همون بوی روزنامه های تازه.. . بوی مجله کیهان بچه ها که سه شنبه ها منتظرش بودم ... نفس عمیقی کشیدم . .. دنبال کیهان بچه ها گشتم .نبود . نمیدونم هنوز چاپ میشه یا نه . ولی نیمی از خاطرات تابستانهای کودکی من را این مجله پر میکرد . که با اصرار من خواهر مجبور میشد تمام داستانها را با صدای دلنشینش بخونه . انگار داستان خوندن به بعضی ها میاد به بعضی ها نمیاد . خواهرم بهترین داستان خوان دنیا است . اونقدر متن را زیبا میخوند که انگار تصویر تمام اون لحظه ها را میدیم . دلم خواست موقع برگشتن با دوچرخه ام مسیر را تا خونه ای در سالها پیش میرفتم و نوار های رنگی که به دوچرخه ام بسته بودم توی باد هوا را نوازش میکرد و میرسیدم خونه دوچرخه را پارک میکردم پشت درب شیشه ای و میرفتم زیر سایه درخت توت و اول از همه شکلها و نقاشیهای مجله را میدیدم . بوی تند جوهر و کاغذ کاهی از لا به لای ورقهای مجله بیرون میامد و.....
رسیدم به سوپر سر کوچه . خب برای امشب چی بخرم ؟ شیر . نان . ...
امروز فقط نامجو گوش میدم ....
جمع کردن وسایل غیر ضروری را از دیروز شروع کردم اما اسباب کشی 2- 3 هفته دیگه است و من فقط در طول روز ساعتی که دخترو خوابه یا داره کارتون نگاه میکنه فرصت کار دارم
. همیشه فکر میکردم اگر روزی از این خونه برم خیلی ناراحت میشم ولی هیچ حسی ندارم . انگار زمانش رسیده بوده .
دخترو کلمات بیشتری میگه و رفتارش عوض شده . انگار خیلی چیزها را میدونه که من نمیدونم . سفید تپلوی من . امیدوارم تو این جابه جایی خونه زیاد اذیت نشه . دیروز که خیلی عصبی شده بود و به محضی که چیزی میخواست و من نمیتونستم انجام بدم گریه میکرد و میدوید تو اتاقش و پاهاش را میکوبید زمین . موهای فرفریش هم مثل فنر بالا پائئین میره این جور موقع ها . از اینکه می بینه خونه بهم ریخته است و خیلی چیزها داره جمع میشه و میره تو کارتن و تعجب کرده . البته من تا جایی که میشه توضیح دادم . دیگه مشکله خودشه که نمی فهمه
.
احقاق حقوق شهروندیت منو کشته !
چند تا کشته مرده مثل من داری ؟
۴ بسته پوشک برای دخترو و یک قوطی روغن سرخ کردنی با یک بسته نان خریدم شد ۱۴ هزار تومن حالا فکر میکنید همین اعداد بعد از برداشتن سوبسید به چه رقمی میرسه با توجه به این که از نظر محولان اقتصادی اگر کسی حقوقش ۴۰۰ هزار تومن باشه و هشت نفر را بخواد تامین کنه باید بهش سوبسید تعلق بگیره ولی اگر دو یا سه نفر را تحت تکفل داشته باشه مسلما نه و یا کمتر . در این بین حقوق افراد ی که یکسان دارن مالیات پرداخت میکنند چه میشه ؟حق شهروندی اون فردی که در چرخه اقتصادی داره فعالیت بیشتری میکنه چی میشه ؟ شاید سرو ته اش را با دادن هفتاد هشتاد هزار تومن هم بیارن .
خدایا ! یه چند دقیقه ای حواست را بده به ما اینقدر بازیگوشی نکن ! ببین دکتر چی کرده ...
ما هنوز عکسهای عروسی را چاپ نکردیم و اصلا نخواستیم که عکس دونفره مون را بزرگ کنیم و بزنیم رو دیوارکه هر روز با دیدن عکسهای تکراری یادمون باشه ما زن و شوهریم . چند سالی است که مد شده عکسهای عروس و داماد را در قطع بزرگ چاپ میکنند و توی عروسی میگردونند و عروس و داماد تا اخر عمر مجبورند خودشون را با قیافه های بزک کرده تحمل کنند چون هیچ کس دلش نمیاد این عکس را دور بیاندازه و مجبورن هی خودشون را ببینند و ببینند . اصولا من همیشه از مراسم عروسی بدم میامد . اما حسرت پدر و مادر ها برای اینکه دخترشون را تو لباس عروس ببینند گاهی باعث انعطاف میشه . و اینگونه بود که حوا عروس شد و ادم داماد .
( توی تایپ کردن هم همیشه به دلیل سرعت بالا و فرار از پشت میز کامپیوتر تا رسیدن دخترو کلی غلط املایی و انشایی را سر هم میکنم . و به ندرت فرصت بازبینی دارم . به بزرگی خودتون می بخشید .)
*پشت ائینه کسی خم شد و تا خورد
ما به لبخند
نقش ستونهای خانه را
در غبار بدرقه کردیم .
چرخ دنده های تقدیر بر هم لغزیدند و لانه کوچک ما جا به جا شد .
تا چند هفته دیگه اسباب کشی داریم و من از الان باید شروع کنم. فرق ما با حلزون اینه که اون خونهاش را با خودش همه جا میبره و ما وسایل خونه را . انگار دخترو فهمیده که داریم از این خونه میریم . صبح دیدم تمام دیوار ها را که خط خطی کرده و هر جا کوچکترین خراشی رو دیوار بوده با ناخن اونقدر کنده که یه سوراخ گنده شده . وروجک خرابکار یه جای سالم تو خونه نگذاشته .
اه اه الان هم اومده پوشکش را کنار من باز کرده و مستقیما بر موکت اتاق جیشیده و بوش داره حالم را بد میکنه . نه جیشش را میگه نه میگذاره پوشکش بمونه .تمام دیروز هم دلش میخواست لخت باشه و بدو بدو کنه .
یکی به من بگه چرا همیشه وقتی شکلات را باز میکنیم پشت شکلات را میبینیم و روی شکلات نیست . منظورم شکلات های تخته ای است . حتی بهترین مارک های شکلات هم این مورد را رعایت نمیکنند . یه مثال خیلی اشنا : همین بسته تک تک را باز کنید و متوجه حرف من میشوید . تمام شکلاتها از مارک نستله تا ... همه به پشت باز میشن .
*دیشب فیلم ساز دهنی را از یکی از شبکه های سیما دیدم . چه خوب که دارن فیلمهای قدیمی را پخش میکنند . امیر نادری را یادم رفته بود . چه هنرمندانه از این بچه ها بازی گرفته بود .
. به تقویم که نگاه میکنم همیشه زمانی که نزدیک به دوران پرید هستم کلافه ام و مشکلات را نمیتونم حل کنم و یه جورایی سخت میگذره .اما میگذره .
اگر دوباره در قالب حوا زاده بشم مسیر زندگیم را تا قبل از ازدواج دنبال میکنم و بدون شک در قدمی که برای ازدواج برداشتم تغییر مسیر خواهم داد .
این خیلی بده که خواب ام یا کابوس باشه یا رویا (پس چی باشن؟)اصلا خواب نبینم . باشه !؟
میدونم که هر نوع زندگی مشکلات خودش را داره . اما اولین چیزی که به ذهن میرسه فراره و بعد راه حل . الان در مرحله فرار از مشکلاتم . راه حل ها هم عملی نیست .
الان دلم خواست این مسئله ای که ذهنم را درگیر کرده مثل یک سوال هندسه یا مثلثات بود که داشتم سر جلسه امتحان به راه حل اش فکر میکردم یا حتی میتونستم ورقه ام را سفید و خالی فقط با نام تحویل مراقب بدم .