من و تمامی هم دانشگاهی هایم و... که از افتتاح اولین شعبه رستوران بوف در چهار راه ولی عصر حمایت کردیم و هر روز و هر روز بعد از نادری شعبه دوم پاتوقمان بوف بود حق اب و گل داریم برای اینهمه شعبه جدید این رستوران زنجیره ای .(البته به همین میزان اغذیه فروشی مرمر آقا رضا چپول و کشکول و گل رضائیه و یه تریا هم که اسمش یادم رفته بی نصیب نبودند ) اما هیچ چیز به اندازه سالاد های پر از سس و کالباس و ذرت بوف مزه نمیداد و بعدش چای با کیک .شیرینی اش یه چیزی بود تو مایه همین پچ پچ که روش نوشته کرو سانت . وقتی گاز میزدی شکلات داغ ازش میومد بیرون . الان هم به یاد اون زمان پچ پچ را داخل ماکرو فر گرم کردم و دارم با لذت میخورم و چای مینوشم . اگر خواستید این کار را کنید خیلی حرارت را زیاد نگذارید که زبانتون از شکلات داغ خدایی نکرده نسوزه و بعد ناسزا نگید به این شیرینی گرم و خوش مزه . چند تا از بهترین دوستهام را از همین روزهای خوب دارم که همیشه و همیشه برام عزیزند .
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 5:39 بعد از ظهر توسط حوا
|
*چقدر حالم گرفته میشه بعد از کلی کار خونه و کلنجار با دخترو که بخوابه میام پای کامپیوتر کلی مطلب مینویسم و کلی سایت را باز میکنم تا وقتی دیسکانکت شدم بخونم دقیقا همون لحظه برقها میره . تا حالا چند بار این اتفاق افتاده . احساس میکنم با وجود همچین شرایطی طرف یعنی من باید خیلی رو داشته باشه . تازه از هر چند تا سایت که باز میکنی بعضی بلاک شده اند و برای بعضی میخوای پیغام بگذاری اونقدر طول میکشه که صفحه پیامها باز بشه که پشیمون میشی و بقیه غر غر ها که خودت بهتر میدونی .
* یکی از ارشیتکتهایی که ادم باهاش کار میکنه فقط میدونسته که من شعر میگم و کتابم چاپ شده .
چند روز پیش ادم اومد خونه و دو تا پاکت بزرگ اورد گفت اینها برای تو است . با تعجب باز کردم پر بود از کتاب های شعر نمیدونستم این هدیه خوب را چه جوری باز کنم و چه جوری و از کدوم کتاب شروع کنم به خوندن .هنوز نشمردم ولی شاید بیست تایی باشن . نمیدونستم همچین ادمهایی هم رو زمین زندگی میکنند . مهربانی نابی را برام همراه پاکت فرستاده بودکه این روزها از کسی سراغ ندارم . این شخص حتی اسم من را هم نمیدونه . احساس کردم دوباره و دوباره برای شعر دعوت شدم . برای روزهایی که شاعر بودم . برای دنیایی که ادمهاش از همین مهربانی های ناب سرشارند . این شخص که نامش را هم دائم فراموش میکنم درس خوبی بهم داد گاهی لازم نیست استاد را ببینی . درسها از زمین و اسمان برات میرسن .
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 4:55 بعد از ظهر توسط حوا
|
. سعی میکنم عادی برخورد کنم . میام تو اتاق وآرام مرور میکنم . فیلم هامون ، صدای دلنشینش را . شعر های صالحی که با صدای او شناختمش . دیر امدی ریرا و ... و... و...و...بازی کلاغ پر سالهاست که با کسی شوخی نداره .اصلا دوست نداشتم بشنوم . شب وقتی در اخبار خیلی مختصر از فعالیتهای این هنرمند گفتند . تنها چیزی که در ذهنم امد این بود که ما تو دنیا داریم پی چی میگردیم؟ باورم نمیشه به همین راحتی خسرو شکیبایی جزو خدا بیامرزها شد! و از او باید با عنوان زنده یاد نام برد . نمیخوام باور کنم . هامون را امروز برای نمیدونم چندمین بار خواهم دید اما اینبار متفاوت .
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط حوا
|
تو خونه ما وقتی یه چیزی خراب بشه یعنی واقعا و برای همیشه یا مدتی طولانی خراب شده و باید بی خیال اون وسیله بشی . وقتی مودم کامپیوتر خراب بشه . طبیعتا دیگه نباید درست بشه اما اینبار غر غر های حوا باعث شد که زودتر از موقع بتونم به اینتر نت وصل بشم میتونست این اتفاق سال دیگه بیافته .ویا اصلا نیافته.البته این مسئله بد نبود چون من تونستم بر اعتیاد دائمالآنلاینم غلبه کنم .کلمه سختی شد . دائمالآنلاین .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط حوا
|
یه چیزی بگم !
*یادتونه چقدر از اون سریاله تعریف کردم . هر کی اون پستها را بخونه فکر میکنه الان من تا قسمت ۵۰ تند تند نشستم دیدم با اون شور و هیجانی که داشتم . حالا چند قسمت دیده باشم خوبه . همش دو تا . ای ای ای
* از صبح مشغول خانه تکانی هستم و کلی پنجره های گنده گنده تمیز کردم و پرده شستم و لحاف و ملافه و ... خونه بوی پودر و نرم کننده میده .
* مادر دوستم زنگ زده و روز زن را به دخترو تبریک گفته . اوووووووی اولین تبریک زنانه دخترم . شروع محرمانه ها و لذت های پنهان . دنیای زنان .
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 6:18 بعد از ظهر توسط حوا
|
ساعت ده صبح تلفن زنگ میزنه .من و دخترو روی تخت لم دادیم و هی خودمون را میزنیم به خواب .
حوا با صدایی که سعی میکنه بگه من خواب نبودم اما صداش شبیه دیو شده :
- ااااالو
-الو سلام
-سلام
- اااا ببخشید من اشتباه گرفتم ؟
من از کجا بدونم شما اشتباه گرفتید خانم !!!
-وای ببخشید !
- اشکالی نداره عوضش از خواب بیدارم کردید .
-وای تو را خدا ببخشید .
-نه کار خوبی کردید هم از خواب بیدارم کردید هم روز زن را تبریک گفتید .
- ایییم
- روز شما هم مبارک
- ببخشید مثل اینکه اشتباه گرفتم
- درسته شما اشتباه گرفتید .
فکر کنم این شماره را جایی یادداشت کنه که هیچ وقت دیگه شماره را اشتباه نگیره و با خلی مثل من طرف نشه.
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 5:33 بعد از ظهر توسط حوا
|
بعد از کلی کلنجار دخترو خوابید .
خب من کجا بودم . فقط همین را میدونم که بسیار دلم میخواد ار تهران برم . ساعت ۶.۳۰ از خواب بیدار شدم و رفتم کنار پنجره صدای بوق و کامیون و ماشین و دود و حالم بد شد .
حتی شنیدن صدای چند تا پرنده دود زپرتی لا به لای این شلوغی هم بد نیست .
فیلم بچه های ابدی را دیدم . موضوع فیلم را دوست داشتم . هر چند تکراری بود و نمونه های خارجی اش چند سال پیش ساخته شده بود . یه ذره خلاقیت هم بد چیزی نیست . مثلا اگر سن و جنسیت این بچه که مشکل داشت متفاوت بود . ما که اصلا نمیفهمیدیم کپی کاری شده و یا فیلمساز تحت تاثیر یه فیلم خارجی قرار گرفته گفته حالا ما هم یکی میسازیم از این بهتر نه ؟؟؟
+
نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 4:34 بعد از ظهر توسط حوا
|