تبليغاتX
حوا سپید
هر چه آگاه تر . گم راه تر
 

تو داروخانه بودم که دو نفر پشت سرم وارد شدن یکی اومد جلو و به اقای دکتر یه بسته نان لواش داد . .
-اقای دکتر : کسی از داروخانه سفارش داده بود ؟
- نه همینجوری .
- اخه برای کیه ؟
-برای شما .  بده نون اوردم براتون!
- نه.
- ما گارگر اون نونوایی کوچه پایینی هستیم.
- کدوم نانوایی؟
-همین کوچه پایینی .
- (لبخند)
(چون اصلا محل ما یه نانوایی  لواشی داشت و اون هم داره ساختمانش تخریب میشه در ضمن اون بسته نان لواش از این نانهای اماده بود که تو سوپر ها میفروشن )
مرد این پا اون پا میکنه و من در حالی که دارم داروخانه را ترک میکنم میشنوم
- از اون قرص های مخدر داری که ....؟
- ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 *من هم بی تقصیرم  نمیدونم چرا  تو ایران  دیدن سریال  لاست همه گیر شده . اما با وجود اینترنت پر دردسری که ما داریم  اگر کسی بتونه یه سریال n قسنتی را  دانلود کنه و بفروشه خب معلومه همه مشتاق میشن بخرن و ببینند .
 *چند روزه ابروهام درد میکنه . جدی میگم ابروم درد میکنه . مشکلات سینوسی زده بالا و بدجور درد دارم .سرم شستشو . کلرور سدیم با سدیم کلراید فرقی از نظر درمانی نداره  فقط این تولید کننده های دارو جدیدا دوست دارن هی اسم عوض کنند . مثلا روی بسته قرص استامینافن کدئین نوشته بود کداست . یا ویتامین هایی که برای  دخترو میخرم هر ماه یه کارخانه ابداع جدیدی میکنه و یه اسم از خودش میاره . ما هم دلمون به این تنوع ها خوشه دیگه .!!!!
* یکی از دوستهام قراره چند ماه  دیگه نی نی به دنیا بیاره  این اولین دوستی است که باعث میشه من طعم  خاله بازی دوستانه واقعی را بچشم بقیه همه تنبلن تو بچه دارشدن. خیلی دلم میخواست بدونم اونا چه حسی به دختروی من دارن . من که از الان کلی رفتم تو رویا تا زمانی که اون وروجک به دنیا بیاد . برای هر دوشون ارزوی سلامتی دارم و امیدوارم زایمان خوبی را در پیش داشته باشند .

* دختروی من هم الان نشسته و اون یک دانه رژ سالم مانده را هم به دیار سوراخ و کج و کوله  ها فرستاد . خدایش رحمت کند رژ خوش رنگی بود . 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

 *اسم اون سریال لاست است .lost

http://forum.lost.ir/

http://forum.lost.ir/index.php?PHPSESSID=8jlbakf6bislu11vkpu24loab7&board=10.0

هنوز فرصت نکردم قسمتهای بعدیش را ببینم ولی در مدیوم یک سریال تلویزیونی باید سریال خوبی باشه .

* امشب حنابندان یکی از دخترای فامیله . ولی عروسیش هفته بعده ! خدا به دور  تو این یک هفته که حناش دیگه رنگ نداره. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

دیشب یه قسمت از اون سریاله را که نویسندگانش عینک ته استکانی دارن دیدم . قسمت اولش بود اونقدر خوش ساخت بود که من  حتی نفس کشیده هم یادم میرفت. بعد به این فکر کردم که ما اینجا عادت داریم چند قسمت اول یه سریال را که شروع میشه بگیم خب اول کار هنوز جا نیافتاده وسطهای سریال خوب میشه و طبق معمول در قسمت اخر همه چیز یکهو تمام میشه . این با اون عروسی میکنه . اونیکی میمیره . اون یکی  حامله است .

 *در مورد فیلم باغ فردوس   فقط حس خوبی از دیدنش بهم دست داد که لذتبخش بود . وگرنه اگر بنا به نقد باشه  خیلی حرفهای دیگر هم هست . اما در فیلمهایی که اینجا ساخته میشه من عادت کردم که به حسی که از یک فیلم  میگیرم  قانع باشم وگرنه  فیلم خوش ساخت که جزو ارزوهای محاله . اونقدر ها هم سینمای ما جدی نیست که بخواهیم توقع زیادی ازش داشته باشیم . سینمایی که رو به نابودیه . اما  با وجود محدودیتهایی که  از نظر سانسور اسلامی و اخلاقی  بر سینمای ما حاکمه  چقدر میشه همچین عشقی را ساخت و پرداخت کرد . گارگردان  با زیرکی باید این حس نزدیک شدن دو ادم را با یک نگاه نشون بده  یا همون لحظه ای که دختر  به یقه پالتو دکتر دست میزنه یا موسیقی که بکار برده میشه  یه اشاره است که تماشاگر ایرانی با این گزیده گویی ها اشنا است ولی یک تماشاگر خارجی شاید توقع بیشتری داشته باشه . در مورد شخصیت پردازی با  نظر مریم موافقم که شخصیت دختر خوب کار نشده . یا  طراحی لباس واقعا مشکل داشت . بعد از دیدن فیلم به گزینه های مختلفی راجع به انتخاب بازیگر دختر فکر کردم که در میان بازیگران ما چه کسی میتونست جایگزین باشه . در مورد شخصیت دکتر که چگونه  این عشق درونش به وجود امد و اینکه از اول تسلیم چنین لحظه ای بود هم جای بحث زیاده . ولی در کل فیلم دوست  داشتنی بود مخصوصا  طراحی صحنه خانه دکتر که خیلی دلپذیر بود . کلا فیلم اذیت کنی نبود . مثلا اگر چند روز قبلش فیلم راز ها را دیده باشی که میگی کاش به این فیلم سیمرغ میدادن

*یادم رفت نظرتون را راجع  به فیلم پارک وی بپرسم ؟ فری جیران را که میشناسید !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

دو تا فیلم خریدم و امروز  دیدم یکی قاعده بازی که همراه دخترو با موسیقی اش  دست میزدیم و میرقصیدیم . چون فیلم  خیلی پراکنده بود و اصلا  لزوم اونهمه  بازیگر و اون ریختوپاش را نمیفهمیدم بنابراین ما هم جوری دیگر خوش گذراندیم .اما فیلم بعدی  باغ فردوس ساعت ۵ بعد از ظهر بود که دخترو خوابید و مامان خوشش اومد . البته صدای فیلم خوب نبود .مثل شبهای روشن . نمیدونم چرا این دو فیلم را داشتم باهم مقایسه میکردم . اما هر دو را دوست دارم .

وووووی چه حس عاشقانه خوبی دارم . همینجوری ! کیف میده . زودی  با یه لیوان چای و یه سیگار خشک شده که از پانصد سال پیش نگه داشتم برای همچین وقتی خودم را مهمان کردم.  تنهایی مو  لابه لای دودی خاکستری و انعکاس حوایی در چای داغ دیدم .هول هولکی سر کشیدم  . دخترو هنوز خوابه . انگشتانم به سرعت دارن این جملات را با کلید هایی سرمه ای  ثبت میکنند . چرا همه چیز تنده و سریع میگذره . حتی روزهای عاشقانه . حتی لحظه های دوست داشتن .  اما نه خوبه چون تکرار افت هر چیزیه . حتی یک حس عاشقانه  تکرار زیادش تهوع اوره باید کم و خلاصه و سریع .

جایی خوندم  عشق میتونه  در یک ثانیه اتفاق بیافته و تمام بشه . یا یک ساعت . یک روز . یک سال .

میتونه در دو ثانیه اتفاق بیافته وتمام بشه . یا دو ساعت . دو روز. دو سال .

میتونه در سه ثانیه اتفاق بیافته و تمام بشه . یا سه ساعت و سه روز و سه سال  طول بکشه .

جنسش مهمه زمانش اصلا مهم نیست .  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

 - با وجودی که  سایتهای زیادی  در رابطه با سینما وجود داره هنوز دلم میخواد  مجله فیلم  بخرم و بنشینم رو مبل  همراه با یک چای  لیوانی مطالب داغ  سینما را بخونم .
چند روز پیش به همراه خانواده   محترمه از در پارک اومدیم بیرون و من  جلوی کیوسک روزنامه فروشی متوقف شدم . دخترو هم طبق معمول از سر و کول من بالا میرفت  و نمیگذاشت  مجله ها را ببینم . ادم مسئولیت  نگهداری از دخترو را قبول کرد و من با خیالی اسوده مجله  ها را تورق فرمودم . حس  عجیبی داشتم . مثل این ندید بدید ها . به همه مجله ها دست میزدم . از مجله اشپزی و خانوادگی تا  جوانان و   سینمایی و جدول و ....
بعد متوجه شدم که نزدیک سه ساله من  جلوی کیوسک روزنامه فروشی نبودم .  چیزی که هر روز وقتی از سر کار میومدم یکی از واجبات روزانه ام بود .

زن خانه نشین . چیزی که هرگز فکرش را نمیکردم ..یه جورایی انگار خودم هم استعدادش  را داشتم .وگرنه اینهمه زن  بچه دار میشن .کی مثل من قلعه بان میشه . از خودم در اوردم . قلعه بان دیگه چیه ؟حالا!
یه جورایی  سر کلاف از دستم در رفته .
دوازده سال پیش با یکی از دوستان دانشگاهی به هم  قول دادیم که تا  ده سال بعد  پیشرفت زیادی در کار داشته باشیم . یکی دو سال بعدش من  خیلی پیشرفت کردم و همچنان اون پله های لعنتی ترقه ای را بالا میرفتم تا اینکه ....
مدتها است از اون دوست خبری ندارم . اسمش را در گوگل سرچ کردم و  حالا اون به قولی که داده بودیم وعده کرده و در حرفه ای که انتخاب کرد  شخص سرشناسی  شده .  دلم میخواست بهش تبریک بگم . براش ارزوی موفقیت دارم . خدا پشت و پناهت مادر.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 4:43 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

 

 - نظرش بر اینه که فیلمنامه اون  سریال خارجی را یک عده از این نویسنده ها که عینک ته استکانی میزنن جمع شدن و  نوشتن . ساختار قوی و محکمی داره .  خیلی از این تعبیر خوشم اومد  کسانی که عینک ته استکانی میزنن !!! یعنی آخر عقل و خرد .

شماره چشم من چند بود؟ ۱.۷۵  ۱.۲۵  وای هنوز خیلی کمه! میگم چرا تا حالا نشده یه متن خوب بنویسم نگو مربوط به شماره چشمم بوده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

بعد از نوشتن پست دماغ  یک ساعت بعدش دیدم  گوشه دماغ دخترو  قرمزه در حال کنجکاوی بودم که دستش را محکم اورد بالا و انگشتش محکم رفت تو دماغ من .  خب طبیعی بود هردو با دماغهایی خون الود رفتیم پیش ادم و  حالا هی من میگم ببین هم دماغ خودش را خون اورده هم دماغ منو میگه کو ؟

ای خدا این کور رنگی  هم واسه ما دردسری شده .اینکه بعد از نوشتن اون پست اینجوری شد  شبیه فیلمهای باور نکردنی بود .نه؟ یعنی چه ارتباطی بین نوشته من و این اتفاق وجود داشت .  ایا من  باید درس عبرت بگیرم ؟ ایا من  مقصرم ؟ ایا این یک هشدار بود ؟

تو این چند روز تعطیلی  از صبح  تو اشپزخانه مشغول پخت و پز بودیم . ادم میگه  همش ما کار میکنیم  این شکم بخوره  یه دفعه این کار کنه ما بخوریم !!!!  ایییییی  از اشتها افتادم .

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

-باید اعتراف کنم دیروز خیلی هم بد نبود . ادم غیر منتظره ساعت سه اومد خونه و و قتی صدای کلید را شنیدم . کلی ذوق کردم . بعد  قرار شد بره چند تا از خرید های روزانه را انجام بده . دخترو هوس ددر کرده بود  منم دیدم خب من چرا نرم . اینجور شد که برای خرید پیاز و شیر و ماست راهی خیابان شدیم و اصلا به مغاره های پایین ساختمون توجه نکردیم و اونجوری شد که سر از پارک جنگلی درآوردیم ...

- دخترو تبش بعد از ۷۲ ساعت قطع شد و من یه نفس راحت کشیدم . تو آسانسور دو تا خانم داشتن به دخترو نگاه میکردن  . دخترو هم تازه گیها میاد پشت من قایم میشه بعد بغلش کردم و اونم با خیال راحت انگشت کرد تو دماغش و د بیا . منم داشتم عاشقانه نگاهش میکردم و  از اینکه با کنجکاوی زیاد داشت توی دماغش را  کشف میکرد  لذت میبردم . ناگهان  چشمم به یکی از اون دو تا خانم افتاد که منتظر بود من مثل همه مامانها بگم نکن و دستت را از دماغت در بیار .  ولی دلم خواست خودم هم تو همون لحظه دست میکردم تو دماغم تا تنبیه بشه و دیگه  با نگاهش مزاحم عملیات پاکسازی دختر من نشه .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

گاهی منم حرفی ندارم . بی حوصله ام چرا که دخترو دو شبه  تب داره و من نخوابیدم .

کی حوصله این تعطیلی سیاه را داره . کنار خونه ما یه پلی هست که  شهرداری اومده نزدیک ۵۰ - ۶۰ تا  پرچم زده روش  هر روز یه جور پرچم میزنن  یه روز بنفش یه روز پرچم کشورمون و ..  الان بیشتر از یک هفته است که این پرچم ها سیاهن (ایام فاطمیه )و حتما هفته بعد هم  سیاه خواهند بود (ایام ارتحال امام ) تقویم را نگاه نکردم ولی نمیدونم  چند روز از سال را ما باید با این پرچم ها عزاداری کنیم .  تمام برنامه ها ی تلویزیون  سوگواری هستند . حتی برنامه کودک . هر روز که میام کنار پنجره دلم میگیره .  دیروز دخترو را برده بودم بیمارستان و با وجودیکه  با ماشین آژانس رفتم و برگشتم تمام طول راه  تنم میلرزید از اینکه کنار هر میدانی  ماشین گشت ارشاد را میدیدم و اینکه  چند تا خانم چادری با چند تا مامور اقا که  ظاهر بد اخلاقی هم داشتند ایستادند که مبادا کسی ارشاد نشده از جلوی اونها بگذره . از اینکه ده هزار تومن  بیشتر خرج تاکسی کردم راضی بودم چون هرگز نمیتونستم بچه به بغل روسریم را طبق مقررات حفظ کنم . این زندگی  خودش تب آلوده و  هزاران دخترو و پسرو قراره ما را در این سرزمین تکرار کنند .

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

اغلب کسانی که می شناسم  خرداد به دنیا امده اند و  من در خرداد ماه  هر روز باید تولد های مختلف را تا پایان روز سی و یکم به دوستان و خواهران و ... تبریک بگویم.. البته بعضی ها را با تاخیر چون ممکنه  تولد ها را اشتباهی تبریک بگم. در این بین متوجه شدم  که وبلاگم هم یک ساله شده و من با تاخیر باید به حوا تولد یک سالگی اش را تبریک بگم(احساس کردم دچار شیزوفرنی شدم) . اما این یکی یه چیزی خودمونی بود که حل شد و بلاگ حوا سپید زیاد از دست من دلگیر نشد .

حوای یک ساله من   .  .

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

هوای ابری را دوست دارم و وقتی ابرهای غول پیکر سینه آسمان را پر میکنند . ذهن من درگیر رویاهای قشنگی میشه که ابرها برام تصویر میکنند .    

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط حوا   | 



 


 * امروز  مقایسه ای بین خودم و دوست دیگرم که دو تا بچه کوچولو داره انجام دادم و به این نتیجه رسیدم که حاجیتون خیلی شلخته است . اونقدر توی کابینت ها و داخل کمد هاش مرتب بود که هر بار در قفسه را باز میکرد  کابوس قفسه های خودم و کمد هایی که وسایلم توش شتر سواری میکنند ولم نمیکرد .دیگه  هر کسی لااقل با خودش رو راسته . من استعداد عجیبی در شلختگی پنهان دارم . اما به شدت هم به نظم علاقه دارم . این تعریف کاملی از تضاد درونی حوا است و نشان از اشفتگی ذهنی من که هیچ وقت انسجام نداشته . در مورد حیطه کاریم هم همیشه هر بخشی از هنر را که بگید تجربه کردم و مهارت دارم . اما در هیچ کدام متخصص نیستم .


*دوستان گلم ممنون  از پیامهاتون . کیمیاگر مهربان  با اون گلهای زیبایی که  همیشه میفرسته .  اینانا و گیس طلای عزیز که من هر کاری میکنم نوشته هام براشون ارسال نمیشه و نوای عزیز ، از بابت دعوتت به موزه ممنونم و حتما سعی میکنم برم . .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

خواب سیمرغ دیدم اونقدر زیبا و اصیل که تصویر کردنش غیر ممکنه . .وقتی از خواب بیدار شدم هنوز دنبال اون پرنده بودم ودلم میخواست عکسهایی که در خواب با دوربین ازش گرفته بودم هنوز در دوربینم بود .

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 خانم گارسن در  انتهای لیستی که  از منو میخونه میگه:... و نوشیدنی گوارا . پوآرو : نوشیدنی گوارا اون هم برای صبحانه ؟!!! ودستیارش یکی سفارش میده .
 اون کسی که قراره گول بخوره و نفهمه که نوشیدنی گوارا چیه حتما منم .

 مجلس و دولت وکابینه و ملت و ... هیچ اتحادی ندارند  و اون کسی که با شنیدن اخبارلطیف تلوزیون قراره گول بخوره حتما  منم . 

هر وقت سایت های خبری را میخونم کاملا میتونم بفهمم که وقتی میگن ملت یک پارچه ایران  یعنی ملت شرحه شرحه شده ایران و وقتی میگن ملت غیور و همیشه در  صحنه یعنی ملت  بی تدبیر و هرگز در صحنه و باز هم حتما اون کسی که قراره گول بخوره منم .

 وقتی از چیزی تعریف میکنند حتما برعکسش صادقه . رسانه ها دیگه هرگز به رسالت خبر رسانی شفاف خود متعهد نیستند و فقط جو سازی میکنند .

 

آقا ما خودمان ختم روزگاریم اینقدراین اراجیف را  به ما نبندید . ما هم مردمانیم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط حوا   |