* دخترو تمام دیوارهای خونه . روی کمد . صندلی. رادیاتور . صفحه تلویزیون . باند ضبط . در توالت و یعنی همه جای خونه را نقاشی کرده و با افتخار میگه چش چش یعنی چشم چشم دو ابرو . خب حالا مگه من دلم میاد این نقاشی ها را که دختر هنرمندم کشیده پاک کنم . یه جوری ته دلم انگار از این جسارتش خوشم میاد . نوع خط خطی هاش هم تغییر کرده و دایره شده . این پرنده زیبا هم شاهکار دخترو است که روی دیوار خونه ما نقش بسته . این تصویر را ثبت کردم تا بعد ها خودش ببینه و از پرنده قشنگی که کشیده لذت ببره .

+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط حوا
|
چه میکنه این پرسپولیس !!!!
سالهاست که دیگه فرصت پی گیری بازیهای فوتبال را ندارم . اما تیم همیشه محبوبم را همیشه دوست دارم در صدر جدول ببینم . از ۹ سالگی تشویقش کردم . دیروز ادم زنگ زد که بازی فیناله و من دقایق پایانی بازی را تماشا کردم . یک یک . خیلی خوب نبود اما مطمئن بودم به خاطر اینکه من دارم این بازی را دنبال میکنم پرسپولیس میبره و همین هم شد و یک گل حسابی در دقیقه اخر . اونقدر ذوق کرده بودم که دخترو هم همراه من الکی از خودش شادی در میکرد.
*فقط خواستم بگم که بدونید این پیروزی به خاطر من بوده . و یک کم منت بگذارم .
* شب در برنامه مثلث شیشه ای سوال مسابقه این بود که ایا مربی تیم استقلال با توجه به این گندی که زده و ۱۳ شده بمونه بهتره یا بره . منم فرستادم بمونه . نه برای اینکه با فیروز نسبتی دارم. چون سال دیگه نفر ۱۶ میشدن . خواستم بگم بدونید بدجنس نیستم .
* در رابطه با فوتبال فامیلی هم بگم که هر دو نفر از یار تیم مقابل پیامهای صلح دوستانه فرستادن و من پذیرفتم .
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط حوا
|
عجب فتنه ای میکنه این فامیل شوهر . حالاجاری و مادر شوهر پاسکاری میکنند و جاری پا به توپ میاد جلو توپ را سمت حوا شوت میکنه . حوا خارج از خط ایستاده و واکنشی نشون نمیده . تمام روزنامه های فامیلی راجع به حوا مینویسند . که نباید این کار را میکرد و چرا وارد بازی نمیشه .حرصشون دراومده مگه میشه کسی واکنش نشان نده اه این دیگه کیه . حوا در دفاع از خودش بعد از هشت سال نمیکت نشینی میگه من اخه فوتبال (جر و واجر )فامیلی بلد نیستم . اما دست بردار نیستند اینبار تمامی توپها به سمت حوا شوت میشه .هورااااااااااا حوا هم وارد شد .......
پیشده پدس سوخته . توپ به خانه من . صبر کن اومدم .....
حالا حوا یکه تاز میدان وارد میشه و دریبل میزنه و با سر توپ را تا چهل بار نگه میداره و رو پایی میزنه آه حالا دلاور میخوام بیاد وسط میدان. ایییییییییییینه
و تماشاچیان یکصدا :
حوا
شیره
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 4:31 بعد از ظهر توسط حوا
|
تحلیل تخمی از استراتژی تخمی
روز دوشنبه زلزله بزرگی در یکی از استانهای کشور چین اتفاق افتاده و ظاهرا تعداد بیشماری از مردم ناپدید شدند و هنوز زیر اوار هستند و تعداد کشته شده گان رقمی بالای ده هزار نفر اعلام شده خبر ساعت دو از شبکه یک را پیگیری کردم . فقط یک گزارش کوتاه و دیگر هیچ . تقریبا بیشتر زمان اخبار در مورد لبنان بود و اینکه فلان کسک در فلان کابینه چه نظری داره و جعجع خان چه میکنه و امروز ناهار تبوله سفارش داده . . . جالبه که اخبار مربوط به سونامی جنوب شرقی اسیا که چند سال پیش اتفاق افتاد اونقدر از طریق شبکه خبر پوشش داده شدکه ما احساس کردیم مردمان بسیار دلسوزی هستیم و شبکه خبر ما را بی خبر نمیگذاره .ولی حالا چی شده که مردم چین هرچقدر هم چین بخورند و وا چین بشند مهم نیست .
چند تا جمله و کلمه را کنار هم می چین ام .:
. خالد مشعل . دانشجویان تهرانی : مشعل دوستت داریم . رواج فرهنگ لبنانی در ایران . ارایش لبنانی . مانتو های لبنانی . طراحی لباس اسلامی . زنان ایران .تهاجم فرهنگی. رستورانهای لبنانی .پخش فیلم سینمایی لبنان عشق من .رستورانهای لبنانی . انحلال هیئت امنای حساب صندوق ذخیره ارزی.کشک . پشم . سلسله جبال خشم . زن دوم . رسوخ . زن صیغه ای. مسخ .سریالهای تلویزیونی بر اساس تبلیغ اداب تعدد زوجات برای اقایان . مدح . کلام حق .رضایت مردان ایرانی از جیب خالی و زن عالی با قانون خالی .
شما اشتباه حدس زدید ! تمام این ماجرا به این دلیل بوده که مسئول شبکه خبر ارادت عجیبی به سیب لبنانی داره .فقط همین . فکر دیگری نکنید.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط حوا
|

*والله دروغ چرا تا قبر آ آ آ آ ه
فقط یک روز تونستم بر این اعتیاد غلبه کنم و روزهای بعد به دلایلی واجب مجبور شدم به این شبکه جهانی وصل بشم .باید قبول کنم بخشی از زندگی امروزی شده . مثلا برای دیدن سایت بانک کار دیگری نمیشه کرد مگر اینکه از حس ششم برخوردار باشی.
چند بار هم سرک کشیدم به بلاگ کسانی که همیشه نوشته هاشون رامیخونم .
*دیدی یه وقتهایی خوابی که میبینی اونقدر واقعی است که انگار تمام حواس پنجگانه ات درگیر شده و وقتی بیدار میشی تا ساعتها فکرت مشغوله و دلت برای ادمهایی که تو خواب دیدی تنگ میشه یا هوای گریه داری هنوز وقتی خواب دیدی کسی مرده یا اونقدر تو خواب خندیدی که وقتی بیدار میشی حوصله یک زندگی جدی را نداری . من همش خوابهام اینجوریه !
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:19 قبل از ظهر توسط حوا
|
اصولا حوصله افراد غریبه را ندارم .و دلم میخواد ادمهای دور و برم همونهایی باشند که من تعیین میکنم اما اینجا خارج از محدوده ای که میخوام عمل میشه و افراد ناشناس زیادی سرک میکشند . هرازگاهی وبلاگ نویسی برام یه سوال بزرگه که چرا اینجا دارم مینویسم هرچقدر هم که ناشناس باشم باز هم دارم با سانسور زیاد اینجا مطالبی که دوست دارم مینویسم حتی اگر برام مهم نباشه که دیگران چه فکری میکنند و چه نظراتی برام مینویسند باز هم نمیتونم انچه که فکر میکنم را بنویسم . گاهی ذهنم اونقدر شلوغه که دلم میخواد تمام اون جمله های درهم برم را بنویسم . مخاطب ؟ راحت تر اینه که از یک سر رسید گوگولی مگولی استفاده کنم و عقده دل بگشایم . شاید اینجا نوشتن یه نوع نیاز به دیده شدنه . یه نوع برقراری ارتباط . برای من که روزها و شبها چهار کنج این خونه را از بر میکنم و به خودم از حفظ جواب میدم که الان کجا بهم ریخته و باید جمع بشه و اتوماتیک وار تو خونه کارهای همیشه ام را انجام میدم این یه نیازه . به دیده شدن و شنیدن صدای کسی که منو میشنوه. اما دخترو داره واکنش شدیدی به نشستن من پای کامپیوتر نشان میده و به شدت حساس شده . به محض اینکه کامپیوتر را روشن میکنم . جیغ میزنه و دوست داره که به اون توجه کنم و خدا میداند و بس که من با چه اوضاعی این چند تا خط را سر هم میکنم تا دخترو اسیب نبینه و من بتونم تو دنیای مجازی جایی داشته باشم .
بلاگ اول مربوط میشد به شعرهام که که با انگیزه نشر و و نوشتن شعر های جدید بود که متاسفانه به دلیل سو استفاده هایی که از مطالبم میشد بلاگ را حذف کردم. بلاگ دوم دلنوشته ها یم بود که به دلایل شخصی تصمیم به حذفش گرفتم . بلاگ دخترو و اینجا هم که به راهه . احساس میکنم احتیاج به خلوت بیشتری دارم شاید همون سررسید تحفه طلابرای مدت کوتاهی جوابگو باشه . از اینکه به چیزی وابسته بشم خوشم نمیاد این اعتیاد هر روز وصل شدن به این دنیای مجازی داره اذیتم میکنه . مدت کوتاهی تحریم اعلام میکنم بر علیه خودم .
حوا زنده خواهد بود و فقط کمی مخش تاب خورده . خود درمانی بهترین علاج است .
تا مدت کوتاهی از ارائه سیگنال معذورم .
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:16 بعد از ظهر توسط حوا
|
*دوستی میگفت : من ادم خوش شانسی هستم اما همیشه این شانسها کوتاه مدت بودن . صاحب بهترین پدر دنیا بودم فقط چند سال . صاحب بهترین استاد دنیا بودم فقط چند ماه و......
* هر انسانی که به دنیا میاد مثل یه دانه گیاهه که همون چیزی خواهد شد که در خودش نهفته داره خانواده و شرایط محیط فقط میتونند زمینه را برای شکوفا شدن محیا کنند . خیلی دارم به دخترو فکر میکنم . به خودم و خانواده ام و اینکه ما چند تا خواهر و برادر هیچ کدام شبیه هم نشدیم و هیچ کدام مثل هم فکر نمیکنیم در حالی که همه ما در یک خانواده و با یک پدر و مادر و با شرایط مساوی بزرگ شدیم اما هر کدام همونی شدیم که در ما بوده . اگر شرایط محیطی مناسب نباشه فرد به درستی نمیتونه انچه که باید باشه . و فکر میکنم من تنها وظیفه دارم اون شرایط خوب را برای دخترو ایجاد کنم تا بشود انچه که باید . نه بیشتر و نه کمتر .
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:36 قبل از ظهر توسط حوا
|
*چند وقت پیش همراه دخترو با اطلاع قبلی به سمت منزل دوستم توسط ماشینی که ازآژانس محل گرفته بودیم عازم شدیم بعد از پیاده شدن و خروج ماشین از کوچه مربوطه متوجه شدیم که دوست در منزل نیست و دخترویش حالش بد شده و برده درمانگاه و ما موندیم در محلی غریب بین کوچه پس کوچه ها و دو تاساک بزرگ و یه بچه یک سال و نیمه در بغل . هیچ باب مغازه ای از نوع تاکسیتلفنی یافت نشد و ترس از محلی غریب بر من مستولی گشت . از انجایی که هیچ وقت نمیتونستم به مغازه دار ها اعتمادی داشته باشم قضیه درخواست تماس با تاکسی هم منتفی بود . بنا بر این پیاده به سمت اتوبان اصلی حرکت کردیم و ... القصه در انروز بود که به شباهت گوسفند و زن بچه بغل به کنایه خودم پی بردم: بی دفاع ترین موجود عالم گوسفنده که نه شاخ داره نه چنگال تیز نه حتی مثل پرنده بالی داره برای جستن نه پایی داره برای دویدن ونه همرنگه طبیعته اطرافه که دیده نشه نه میتونه تغییر رنگ بده نه مثل پشه نیش داره و.. حالا یک زن بچه به بغل با دو تا ساک سنگین هم کاملا بی دفاعه . گوسفند و زن بچه بغل هر دو مفیدند از انجایی که هیچ یک از اعضا و جوارح گوسفند غیر مفید نیست و همه مورد استفاده بهینه و شاید هم سو استفاده قرار میگیره . زن بچه به بغل هم بسیار موجود مفیدی است چون داره یک انسان کوچک را در دامن عفت (اسم زن همسایه نیست ) مورد محافظت قرار میده و ایثار میکنه و مورد رشد و بالندگی کشورش میشه . گوسفند و زن بچه به بغل هر دو ترحم برانگیز ترین موجودات عالم هستند .چون همه میدونند که هر گرگی میتونه براشون دندون تیز کنه و میدونند که بسیار سخت است که زنی این بار را بر دوش میکشد و میدانند که بچه در هوای افتابی ظهر هلاک میشود بنابر این انسانهای خیر خواه بسیار دل میسوزانندو از روی رحمت مورد لطف قرار میدن .و در آنروز بنده و دخترو مورد لطف دوستی دیگر قرار گرفتیم که بالای آن اتوبان سکنی داشتند و تلفنی ما را از آن مهلکه نجات دادند . و خداوند بر روح پدر و خود آن کسی که مبایل را اختراع کرد میلیونها بار رحمت و برکت بخشاید .
* دخترو از پدر و مادرم نماز خواندن را یاد گرفته . اما فقط بلده بگه اااببببر یعنی الله اکبر . امروز تی شرت ادم را از روی بند رخت برداشته بود و کشیده بود روسرش و بدو بدو روی همه چیز از دمپایی نارنجی من گرفته تا میز و قطعات پازل سجده میکرد و میگفت اکبر . اگر دین به همین ترتیب انتقال داده بشه بدون هیچ تفکری و فقط تقلید باشه بد نیست البته یکی از عواقب غیر قابل پیش بینی اش هم میشه منه بی دین که خیر سرم تفکر کردم . از علما سوال کردم و گفتند که جواب طولانی است و در این مقال نمیگنجد . از روحانی دوست داشتنی دانشگاه سوال کردم و گفت جواب در عالم ماده نمیگنجد . کاش هرگز فکر نمیکردم و مثل دوستانم که ساعتهای نماز در مدرسه مثل کلاغ به سرعت بالا و پائین میرفتند و سر به مهر میگذاشتند تا زودتر بتونند خوراکی هاشون را بخورند من هم وارد این بازی میشدم و هرگز نمی گفتم این بیشتر شبیه یک نمایشه تا نیایش . جوابم را یافته ام اما بازگو کردنش سخت است و به قول آن روحانی جواب سخت است و در ذهن مادی نمیگنجد (طفره رفتن یعنی همین چون هیچ کس جواب قاطعی نداره و همه چیز میتونه نسبی باشه میتونه باشه میتونه نباشه ) .
* جهت رفع هر گونه ابهام و یا سو تفاهم های احتمالی عرض شود که مورد مثال خودم هستم و لاغیر .بد نیست این دو تا لینک را بخونید تا بدونید که زنان از همون کودکی تا بزرگسالی میتونند مورد آزار و اذیت قرار بگیرند . فرق نمیکنه در چه جامعه ای . این خاصیت زن بودنه و اینکه مردان با شعوری هم در کره زمین زندگی میکنند جای شک نداره . لطفا هر چیزی را به خودتون نگیرید .
لینک 1
لینک 2
*اینبار جهت تلطیف مطالب بالا : مژده به خانمها ! برای داشتن پوستی با نشاط و شفاف
از این روش استفاده کنید . ۱ . ابتدا از یک کرم لایه بردار ملایم استفاده کنید . ۲ محلولی از آب خیار و کدو را مثل ماسک با پنبه اغشته کنید و بر صورت به جز نواحی دور چشم و پلکها بمالید . بعد از ده دقیقه صورت خود را با آب ولرم شسته و از کرم تقویتی یا مرطوب کننده استفاده کنید . حالا شما شبیه من شدید . خوشگل و زیبا با پوستی عالی و حیرت انگیز سعی کنید اعتماد به نفس هم داشته باشید تا بیشتر شبیه من بشوید .
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:36 بعد از ظهر توسط حوا
|
چند روزه در حالت صفر هستم . هیچ اتفاقی برام حس یک یا منفی یک را نداره چه برسه به بالاتر یا پایینتر . همه جا ساکته . تمام ادمها و روابط یکسان هستند . اینجا کجاست ؟ من کیم ؟ کی منو ریده ؟!!!(این عبارت از جک مربوط به همشهری خودم گرفته شده که داخل توالت غش میکنه و و وقتی به هوش میاد نمیدونه کجاست )
چند تا فیلم دیدم فعلا تحت تاثیر قرار گرفتم .
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 4:2 بعد از ظهر توسط حوا
|
صبح خواب بودم . فهمیدم که دخترو شیر میخواد . اومد بغلم روی تنم دراز کشید و شروع کرد به شیر خوردن قلبش میتپید و درست روی قلب من قرار گرفته بود . هر دو با هم می تپیدندو بر هم ضربه میزدند. . احساس کردم که شیره جانم را دارم تقدیمش میکنم. به یاد زمان بارداری افتادم . حس یکی بودن با فرزندی که در وجودته حس شریک شدن در افرینش و خلقت . با تمام وجود و سرشار از عشق نوش جانت دخترم .
+
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط حوا
|
بعضی وقتها یاد اوری خاطرات خیلی متفاوت است با انچه که در واقعیت اتفاق افتاده . . مثلا همیشه از به یاد اوردن سفر ما به کاشان و خاطره ای که از مراسم قالیشویی در ذهن من مانده خنده ام میگیره . تقریبا سیزده سالم بود . به همراه خانواده و به اصرار دوست پدرم که در کاشان زندگی میکرد به کاشان رفتیم تا مراسم قالیشویان را از نزدیک ببینیم . صبح زود عازم شدیم کلی وسایل چای و خوراکی هم برداشته بودیم
. یه جایی رسیدیم که قبل از ما تا چشم کار میکرد ماشین پارک شده بودو جمعیت فوران میکرد از شدت زیاد بودن . یه جایی را هم از دور نشان دادند که اونجا امامزاده است .من فکر میکردم خب الان میریم تو و هر کس باید شروع کنه یه قالی را بشوره و کلی باید کار کنیم . بعد ار لابه لای حرفها فهمیدم که امامزاده را که کشتن تو اون قالی پیچیدن و هر سال این قالی را میبرن کنار رودخانه میشورن . من همش منتظر بودم که بریم سمت رود خانه یا لااقل تو صحن . اما اونقدر جمعیت زیاد بود که بابای خانواده ما و بابای خانواده همراه در حالی که با یک دست با دکمه دوم پیراهنشون از بالا ور میرفتن و لم مختصری داده بودند کنار ماشین هیچ حرکت دیگری نکردند . ناگهان از دور عده ای چماق به دست شروع کردند به دویدن و در حالی که مثل مراسم عاشورا عزاداری میکردند به سمت امامزاده رفتند . پدر خانوده همراه گفت رفتند قالی را بیارند . کلی از دور منتظر ماندیم . حالا مگه میان! هی فکر میکردم این قالی باید خیلی بزرگ باشه . بعد موج جمعیت کنار امامزاده داشت با هل دادنهای مردمی جابجا میشد و هیاهوی مردم بالا رفت . دیگه این دو مرد دکمه های لباس را ول کردند و چند قدمی جلو تر امدن . قالی را بردن ... قالی را بردن .... هر چی زور زدم حتی چشمم به یگ گره قالی هم نیافتاد . موج جمعیت بدو بدو به سمتی که نمیدونم کجا بود حرکت کرد . بعد از اینکه چای و اینا خوردیم دوباره مردم داد زدن : قالی را اوردن. خلاصه من که نفهمیدم اصلا چی شد . بعد هم راه افتادیم اومدیم. شاید هم اتفاقهای دیگری هم افتاده که من به یاد ندارم .ولی همیشه این چند تا صحنه را از مراسم قالیشویی به یاد دارم . بدم نمیاد حالا که بزرگتر شدم هم یکبار برم ببینم اخه اونجا چه خبر بوده ..
از خاطرات کودکی و از بعضی اتفاقهای مهم یک صحنه تو ذهنم ثبت شده که ممکنه اصل قضیه چیز دیگری بوده و من فقط اون لحظه را ثبت کردم . خیلی دلم میخواد بدونم چی میشه که بعضی لحظات از زندگی اینقدر واضح مثل یک عکس تو ذهن ثبت میشن . و بعضی اتفاقها هرگز تو ذهن نمیمونند. الان دخترو چه چیزهایی را داره ثبت میکنه ؟!! . ... ...
*یه عکسی پیدا کردم که میتونه موقعیت قرار گیری منو در اون روز یاداوری کنه . اون دور دور ها بالای عکس جایی که ماشینها اندازه یک نقطه اند . فکر کنم یک کم جلوتر جایی بوده که پدر من و پدر خانواده همراه در کنار ما به تماشای این مراسم بودند . این لینک هم جزئیات مراسم را نوشته و تصاویر زیبایی داره که خاطرات منو تصحیح کرد .

+
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط حوا
|
برای دخترو دمپایی خریدم روی پاش تپلیه و به زحمت پاش میره اما اصرار داره که دمپایی را پاش کنه . تازه گی ها علاوه بر اینکه خودش شیر میخوره باید به تمام عروسکهاش هم شیر بدم تا نوبت خودش بشه . رفتار پسندیده ایست ولی هر وعده شیر خوردنش کلی طول میکشه . اما شیر دادن به خودش بیشتر لذت داره . بااون چشمهای معصومش وقت شیر خوردن چنان نگاهی میکنه که دلم نمیاد روزی این نگاه را نبینم . من بیشتر وابسته هستم به دخترو تا اون .
زحمت کشیدن مارا به عروسی دعوت کردن و روی کارت نوشتن بچه نیارید .هر چی فکر میکنم نمیتونم این دخترو را جایی بگذارم چون بعد از ده دقیقه گریه میکنه و مامان میخواد . من هم مطمئنم در پنج دقیقه اول پشیمون میشم و برمیگردم و مثل این فیلمهای هندی اون شب هوا بارونیه و رعد وبرق در شب فضای ناجوری ساخته .دخترو داره ماما ماما میگه و از شدت گریه کسی حریفش نیست . با لباسهای مهمانیم روزمین مینشینم و اغوشم را باز میکنم تا دختروبدو بیاد تو بغلم و زیر بارون همدیگر را بغل میکنیم و گریه میکنیم و همه دور ما جمع میشن و گریه میکنند .اسم این فیلم را هم میگذارم:
در اغوش مادر . و تقدیمش میکنم به همون عروس و داماد که روزی پدر و مادر خواهند شد.
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:6 قبل از ظهر توسط حوا
|
خیلی وقتها حس میکنم بی حوصله ام!کم طاقت شدم ! به قولی اعصاب مصاب یوخدی .دلم میخواد بی دلیل گریه کنم . هر مسئله کوچک و بی اهمیت میتونه منو تا سر حد جنون عصبی کنه . دیروز اونقدر صدای موسیقی همسایه منو ازار میداد که زدم زیر گریه و دلم میخواست برم به دست و پاش بیافتم که تو را خدا صدای ضبط را کم کن (صحنه را مجسم کنید خیلی کمدی میشد ولی واقعا در این حالت بودم )
بعد فکر کردم که خب اینهمه ادم دیگه میشنون چرا من فقط طاقت ندارم . توی سرم سنگین میشه و دلم میخواد بکوبمش به دیوار ! نه سنگ! نه کف زمین! بهتره چون بعدش صحنه مضحکی پیش میاد ......
روی سخنم با خانمهایی است که قبل از پرید تغییراتی را در رفتارشون متوجه میشند و نمیدونند چرا . روی سخنم با اقایونی است که نمیدانند چرا همسرشون عصبی وکم طاقت شده اقایونی که نمیدانند چرا همکار خانمشان امروز بی حوصله است .لطفا گیر ندید . سر به سر نگذارید . حتی اگر به خاطر سلامتی طرف نگرانید زیاد اصرار نکنید . این وضعیت کاملا طبیعی است .اما غم انگیز بودنش اینجا است که به سختی خود شخص میتونه این حالتها را کنترل کنه. نام این مشکل پی . ام . اس . یا سندرم پیش از قاعدگی است .به طور خلاصه پی ام اس شامل علایم زیر است :
۱. دردهای مفصلی ۲. ورم و بادکردگی ۳. اشتهای کاذب ۴. افسردگی ۵. خشم ۶. اضطراب ۷. سردرد یا کمر درد ۸. گریه های گاه بیگاه ۹. تغییر حالتهای رفتاری
پی ام اس از یک تا دو هفته قبل از پرید ماهانه شروع شده و گاهی تا بعد از آن هم ادامه پیدا میکنه . البته با استفاده از دارو های خاص یا ویتامین های گروه ب قابل درمانه.
. میدانید که امار خودکشی در میان خانمهای صورتی و مامانی در این دوران بسیار بالاست . تو را به جدتون سر به سر نگذارید . برای کسانی که این مشکل را ندارند مخصوصا اقایون یک کم درکش مشکله حق هم دارند چون تا تجربه نکنی درکش سخته . .
البته همیشه هم در همه خانمها متوجه این علائم نمیشید چون کم و زیاد داره و شاید مربوط به سن و یا شرایط محیطی باشه . این حالت بعد از زایمان در من تشدید شده و من چند سالی است که دارم این موضوع را تجربه مبکنم و قبلا دوران پریود سلامتی داشتم . . میدانم که دم کرده گل گاو زبان هم تاثیر خوبی داره و ارامش بخشه .فکر نمیکنم هیچ وقت تو خانواده های ایرانی به خاطر شرمی که به دلایل فرهنگی داریم راجع به این مسائل صحبت شده باشه مثلا از مردان خانواده خواسته بشه که خواهر یا مادر و خانم خونه الان باید استرحت کنه و در ارامش باشه .اسیبهایی که از نطر سلامت به زنان در این دوره وارد میشه گاه جبران ناپذیره .
هر خانمی میتونه با یادداشت کردن زمان پرید و پیش بینی ان تقریبا کنترل نسبی رو این رفتار داشته باشه یا از اطرافیان خواهش کنه که شرایطش را درک کنند. خوندن این لینکها هم خالی از لطف نیست :
توصیه غذایی . .
سندرم پیش از قاعدگی
توصیه های یک پزشک
و خدا را شاهد که زنان هیچ دخالتی در این تغییرات هورمونی ندارند و این پدیده ای است که باید با آن سازگار شد .
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط حوا
|
هر بار که گاز میگیره و تا مدتی جای زخمش میمونه میگم دیگه از شیر میگیرمش اما وقتی دردش کم میشه و دخترو با نگاهی التماس امیز طلب شیر میکنه .... کدوم مادری است که طاقت بیاره! تا دو سالگی وقت داره که خودش را برام لوس کنه .
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط حوا
|