|
هر چه آگاه تر . گم راه تر
|
* اون کرم معجره اسا از محصولات لیراک فرانسه بود . باشد که استفاده کنید و برای سلامتی چشمم دعا کنید
بارها شده وقتی اتفاق مهمی مثل انفجار یا خرابکاری تو کشور افتاده صدا و سیما صداش هم درنیامده و بعد از ساعتها دیرکرد یواشکی یه جوری که صدای مجری رو دور تند باشه و اروم که کسی نشنوه میگن دیمبالایبتانمنمکنمننمن . تا بفهمی چی گفت تمام شده و دیگه هم نمیگن . این هم نمیدونم اسمش چیه مثلا نواوری در خبر رسانی از رسانه ملی که همه باید بهش اعتماد داشته باشن یا پنهان کاری یا مصلحت اندیشی یا گاف؟؟؟؟؟؟؟
بعد از انفجاری که در منتنیتبایاب (شیراز )صورت گرفت ازدحام مردم باعث تاخیر حضور نیروهای امدادگر و امبولانس ها بوده که با کمک نیروهای ویژه انجام شده . خب حالا اگر تلویزیون ما مثل کشور های عغعاتنتنمن برنامه ای زنده از این محل پخش میکرد مردم هم مینشستن خونشون و اینجور نمیشد . چون مردم اعتماد ندارن که خبر را درست بشنون میان که با چشم ببینند .
دیروز یه کرم ( creme ) برای صورت خریدم . وای معرکه است . یعنی به راحتی بعد از مدت کوتاه میشه تاثیرش را روی صورت دید. همه چی تمومه هم مرطوب کننده هم تقویت کننده هم ضد چروک های اولیه هم کرم دور چشم هم برای هضم غذای اسان هم برای گردش خون . ضد کلسترول و جلوگیری کننده از تورم اپاندیس .....
دلم نمیاد جعبه اش را بیاندازم دور.
بازپرس رسيدگي كننده به پرونده شيث رضايي مدافع تيم فوتبال پيرسپوليس تهران به دليل اخلال در امنيت پرواز وي را مجرم تشخيص داده و براي وي قرار مجرميت صادر كرده است.
مدافع تيم فوتبال پرسپوليس در پرواز تهران - شيراز،، با استفاده بي اجازه از ميكروفون خطاب به مسافران از سقوط هواپيما خبر داد كه اين اقدام وي باعث وحشت مسافران شد.
* . منظورم اینه که همه چیز میگذره و توقفی وجود نداره زندگی پویا است و صبر نمیکنه تا من در اون لحظه ای که میخوام بمونم . شرایط الان هم خوبه من کودکی دخترو را دوست دارم ولی بزرگ میشه و شاید چند سال بعد دلم برای همین روزهایی که غر غر میکردم تنگ بشه . یک حباب . یک نسیم خوش . یا مثل دیدن یک فیلم .تمام میشه و شرایط جدید خودشو به ما تحمیل میکنه وقتی قبول میکنی میگذره و شرایطی جدید تر .
.* امروز هوا یه جوریه دلم خواست تنها بودم و صبح میرفتم از خونه بیرون . چند منطقه عکس برانگیز را طی میکردم و چند تا عکس توپ میگرفتم بعد یه سر به کافه نادری میرفتم ویه روزنامه میخریدم میرفتم میز کنار پنجره را انتخاب میکردم و به اقا رضا میگفتم یه قهوه ترک با یک لیوان اب .و اون وقتی قهوه را میاورد میگفت بفرمائید قهوه ترک استانبول با اب لوله کشی تهران . . بعد سیگاری روشن میکردم و به ادمهای دور و بر از لابه لای دود نگاه میکردم . چشمهام را میبستم و صدای بهم خوردن فنجان و نعلبکی ها را با بوی دود سیگار و قهوه و صدای همهمه تو ذهنم ثبت میکردم و یک لحظه گوشم را بدون صدا نگه میداشتم . . دفتر کوچکم را در میاوردم و شعری مینوشتم به حیاط نادری خیره میشدم و به این فکر میکردم که روزی تو این حیاط چقدر رقص و پایکوبی بوده . پدر و مادرم را تصور میکردم که زیر نور ماه و چراغهای گردسوز دارن میرقصند و دور تا دور ادم نشسته از هر قشری . . بعد از زور وقت گذرانی میرفتم گل رضائیه . یه چای هم اونجا میخوردم گشنه ام میشد و سفارش کتلت میدادم . . با دیدن عکسهای رو دیوار به فکر فرو میرفتم و با دیدن کارگردانهایی که سر راه بنیاد فارابی یه سر به کافه میزدن به فیلمهاشون فکر میکردم . بعد میامدم بیرون و از پیاده روی شلوغ پیاده میامدم و میامدم تا هر جا که کفشم پام را نزنه . بعد میرفتم کلاس اب مرکب خانم زارعی . با مریم کلی میخندیدیم و بعد بامریم میرفتیم یه پارک مینشستیم و افه هنرمندی میگرفتیم و شروع میکردیم به طراحی . بعد میامدم خونه و رو تخت دراز میکشیدم به موسیقیی که دوست داشتم گوش میدادم و شروع میکردم به کتاب خوندن و خوندن و نوشتن و .......
چه روز خوبی! دلم خواست!!! همیشه خیال لذتش بیشتر از واقعیته چون یه جورای همراه با حسرته که داری به زور و اونجور که میخوای تصورش میکنی پس نهایت لذت را میشه از خیال به دست اورد و قدر اون لحظه را دونست . . این رویا یکی از روزهای تکراری ایام بیست سالگی من بوده که اون موقع ممکن بود با عبارت روزمرگی جویده بشه . هیچ وقت فکر نمیکردم دوازده سال بعد به عنوان یک رویا و با حسرت ثبتش کنم .
* پس تو اصلا کافه شوکا نمیرفتی ؟ نه؟ نصف عمرت برفناست !
- نه عزیزم من اصلا شوکا را دوست ندارم . یه جورایی ادمهاش دچار سانتی مانتالیسم هستن.
- یعنی من....
- شاید !!!!
این پاچه خواران :
دیشب ساعت نه شب امامزاده محل ما غوغایی بود . نورافشانی از نوع ترقه های هزار رنگ و جینگول بلایی . من هم از همه جا بیخبر گفتم چی شده ؟ نکنه عروسی دختر کلید دار اونجاست . بعد شروع کردن به الله اکبر گفتن. خدا عمرش بده ادم اومد و مرا از بهت زدگی نجات داد . دیروز روز نمیدونم چیچی هسته ای بوده . جالبه که از پنجره خونه ما تقریبا کل تهران دیده میشه هیچ مسجد دیگری و نه هیچ محل دیگری را ندیدم که همچین پاچه خواری کنه . شاید هم قربونش برم (م.ا) دیشب اومده بوده محل ما سرزده و متولی امامزاده دست به دامن جوانهای محل شده که هر چی ترقه دارین خریدارم .
رویای ناپلئون به حقیقت پیوست بدون او . اروپای متحد با یک واحد پول
* دیدی یه وقتهایی ما هم مثل مرغ کرچ میشیم و دلمون میخواد یه جا لم بدیم و به تخمهامون فکر کنیم . الان من اونجوریم .
به هیچ نتیجه ای نمیرسم . خب تا اونجا میدونم باید رنگ و اکسیدان و شامپو یا نرم کننده را مخلوط کرد ............
حالا یه رنگی میشه دیگه . کرپلاغی یا پلاتین بلوغی .....
یک موسیقی عجیب گذاشتم و احساس میکنم دارم تو کوچه پس کوچه های یکی از کشورهای اروپای شرقی قدم میزنم . حالا من هرگز پام به اون طرفها نرسیده اما به سبب دیدن فیلمهایی ازاون دیار میتونم یک نوع حس مشترک را از این موسیقی با اون فضا ترکیب کنم .. دخترو خوابیده و من بالذتی فراوان دارم ظرفهای نهار را میشویم ملافه ها را مرتب میکنم و در تدارک شام شب هستم و اینکه سر ساعت 6 اماده باشم تا با ادم و دخترو به خرید بریم.
هوا باد و توفانه و افتابی و نیمه ابری با غباری زیاد .شیشه پنجره اتاق دخترو داره تکانهای وحشتناکی میخوره و سر و صدای زیادی راه انداخته . خدا کنه بیدار نشه .
ادم نام این خانمه را که اخبار هواشناسی میگه گذاشته خانم پرفشار چون هر وقت توده هوای پر فشار از سمت مدیترانه به ایران میاد این خانم باید گزارش کنه.
دارم یک متن طنز مینویسم از شخصیتی واقعی که بسیار تلخ و جدی و نادانه . یه جورایی فکر کردن بهش هر روز سبب خنده من را فراهم کرده . جهلی که خود شخص خبر نداره تلخه. تلخ تر اینکه کسانی که بهش کمک میکنند را متهم میدونه . سخت تر اینکه مجبوری سکوت کنی چون نرود میخ اهنین در سنگ . بد تر اینکه یکی دو تا نیستن . بهتر اینکه دعا کنیم نه شاهد جهل کسی و نه ... . . (تردید داشتم که کسی میتونه صاحب جهل باشه یا برده جهل )
همه اینها به کنار اینکه الان چای مونده صبح را بخوری و به زور شکر شیرینش کنی بازم بد طعم باشه به کنار . یعنی یه طرف دیگه .
دخترو دوباره در یک مقطع دیگر رشد کرده و خیلی تغییرات جالبی در رفتارش داده . از دیروز اصرار داره که کلمات را تکرار کنه و این یعنی شروع حرف زدن . اشخاص را به اسم میشناسه و اوای مشابه اسم را تکرار میکنه. اصرار داره که که هر بار به اب پرتغال چیز جدیدی بگه الان اسمش شده ابپخپخ . بعد هم پخ میکنه که منو بخندونه . تو ایام عید هم یاد گرفت که چه جوری پسته را پوست بکنه و با دندانهای جلو بخوردش . اصولا همه چیز را خودش داره یاد میگیره عقب عقب راه رفتن و... نمیدونم نقش من در یادگیری این بچه چه بوده ؟ هویج !!!!
* ببین چه جوری نگاهت میکنه . توی دیس . سر سفره . قزل الای کوچک به انداره بشفاب غذاخوری ...
هرگز نمی خورم
. (عکس را برداشتم خیلی حال بهم زن بود )(عکس بی ربط . از یک پست مربوط به اشپزی استخراج شده. فقط چون چشم داشتن بازم فکر کردم که خب اینا هم منو نگاه میکنن . میخوری یا نه حوا ؟ )
توی این دنیا چی به چی ربط داره که من بیام عکس ماهی قزل الای سرخ شده را اینجا بگذارم .
* دخترو خونه را ویرانه کرده . تمام کشو ها و اسباب بازیهاش و هر چی که بگید از محتویات کیف من تا لباسهای رو بند و.... همه را پهن زمین کرده و من با سرعت نور پشت سر این خانم راه میرم و جمع میکنم ولی نتیجه نداره . باز هم خونه همون شکلیه . هیچ وقت برای پذیرایی از یک مهمان سر زده امادگی ندارم .
بهشت برین بود این استارا . کنار دریاچه ای زیبا که طبیعت با رنگهای بهاری اراسته بودش . فکر نمیکردیم با دخترو بشه این مسافت طولانی را طی کرد اما خیلی ماه بود اصلا اذیت نکرد . یک سفر چند ساعته هم به اردبیل داشتیم که لذت بخش بود . از بقعه شیخ صفی و سقا خانه و قبرستان فامیلی و دید و بازدید اقوام و خوردن اش دوغ که همه با دور تند انجام شد . کمی تا قسمتی هم ثبت عکسهای خوب از طبیعت بی نظیر منطقه اما موقع برگشت اصلا نمیشد به جاده نگاه کرد پر بود از زباله . شب قبل باد و توفان بود و تمام زمینهای زراعی پر شده بود از کیسه زباله و اشغال . ایا مردمی که به مسافرت میرن این اتفاق را نمیبینند ؟ اینکه در ابتدای سفر همه جا تمیز بوده و ظرف این چند روز چه بلایی سر طبیعت میارن .( نه واقعا نمیبینند ؟) یک قسمت از ساحل را با عنوان طرح سالم سازی باز گذاشته بودن اونقدر کثیف بود که اصلا دلم نیامد دخترو را کنار اب بنشونم . پر بود از زباله. سر تا سر ساحل از پوست نارنگی و کیسه پلاستیک و چوب سوخته و لیوان یکبار مصرف چای و.( واقعا چرا نمیبینند ؟)...البته بخشی که ماهیگیرها بودن اصلا این طور نبود .اگر فرصت کنم از عکسهایی که گرفتم میگذارم . . .
* خیابانی تو استارا بود که یک طرفش مرز ایران با اذربایجان بود . حس عجیبیه تن به مرز سائیدن . دیدن سیم خاردار در لابه لای درختان و رودخانه . زندگی کردن در شهر مرزی باید متفاوت باشه
* بیشتر در طول راه این ساخته نامجو را گوش کردیم : ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟ کی با ما را ه میایی؟ جون مادرت!
* سرزمین اجدای سالم بود و سر حال . همیشه پابرجا . زیبا دشتهای بی انتها .

دخترو در حال تماشای دریاچه . هر روز صبح از خواب که بیدار میشد کنار پنجره بود .

تپلو در دامنه پر گل کوههای گردنه حیران .

دریاچه استیل . ساکت و ارام . طبیعت بی نظیر

این پدر سوخته هم تا دوربین دید چنان ژست گرفت که نمیشد ازش عکس نگرفت.
* ما در هتل اسپیناس اقامت داشتیم . هتل پنج ستاره است اما در حد یک هتل سه ستاره امکانات داشت ولی مهم این بود که طبیعت خوبی در دسترس ما بود و همین برای لذت بردن کافی است .
هنوز هیچ کاری نکردم اصولا یک تنبلی مزمنی گرفتم که اینجور موقع ها میاد سراغم . حالا چمدان بستن کار یک ساعته ها اما اونقدر لفتش میدم که تا اخر شب هی بگم ....
۱ . بعد از مرگ وول وول ماهی عزیز دردارنه من که سه سال پیش مهمان خونه من بود . دیگه هیچ ماهی قرمزی به دلم نمیشینه .
۲. بنا به دلایل انسان دوستانه و فرشته منشانه دیگه دلم نمیاد هیچ ماهی را داخل تنگ شیشه ای تو خونم ببینم .
. جایی خوندم که این بیچاره ها به دلیل حمل بد ممکنه دو بار سکته کرده باشن و سکته سوم حتما وقتی است که ما به تنگ نزدیک میشیم و لبخند میزنیم . واون دهن باز ما را در شیشه ای مقعر میبینه و جا به جا میره اون دنیا .
۳. دخترو ممکنه علاقه داشته باشه با ماهی بازی کنه و این مورد ممکنه تبدیل به یک جنگ هر روزه بشه تو خونه .
من در همه حال با یک نخ به این کامپوتر وصل هستم.