پنجره را باز کردم اسمان پر بود از ابر های پنبه ای . باد ملایم و خنکی به صورتم خورد . در حالی که چایی دم میکردم بخار چای و بوی خنک هوای بیرون در هم پیچید . یک لحظه خوب کلی انرژی برای تمام روز .
* دخترو از خواب بیدار شد و اومد وسط خونه ایستاد . موهای فرفری . لپ گل انداخته . چشمهای خمار از خواب . لبای قرمز . و دو تا دست توپولی که به من اشاره میکرد بیا منو بغل کن .
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط حوا
|
دل دردهای وحشتناک ماهانه باعث شد که استراحت کوتاهی داشته باشم یک قرص مسکن . لم دادن روی کاناپه و گوش دادن به موسیقی دلخواه . ادم هم دخترو را برد بیرون . چشمها را بستم به یاد اتاق خانه پدری : روی تخت دراز کشیدم از پنجره به اسمان نیمه ای که از بالای ساختمان روبرویی دیده میشد خیره شدم . به راش های بافیمانده از فیلم ارزوهای بزرگ که از سقف اویزان بود نگاه کردم نوری که از پشت تابیده بود تصویر امین تارخ را نشان میداد و من همیشه متاسف بودم که چرا راش بهتری نصیبم نشد تا بازیگران معقول تری را هر روز ببینم . به کتابخانه کنار تخت نگاه میکنم . کتاب فروغ را باز میکنم که دوستی عزیز برایم نوشته : میدانی که فروغ را خیلی دوست دارم . شعر هایش را البته . و تو را . خودت و شعرهایت را !! به سقف نگاه میکنم که روزی باقیمانده چای را به سقف پاشیدم تا با خود عهدی ببندم و دیگر تکرار نشود . به بافته زیبایی از نوار کاست روی دیوار به چوبهای اسکی تزئینی به دیواری دیگر که نام البوم دیوار پینک فلوید بر آن نقش بسته . به پرچم پینک که در ابعادی خیلی کوچک روی دریچه کولر نصب شده . به بوم هایی که با شمع و کاشی های کوچک کولاژ شده ....
دلم برای اتاقم تنگ شد . ولی انگار بود . من تو همان اتاق داشتم نامجو گوش میدادم . همان جا داشتم موسیقی رقص سماع صوفی های هند را گوش میکردم . همانجا ... بود . من هستم . اتاقم هم در خیالم زنده است . بیشتر از این چه لذتی میشد برد از حضور .... از خلوت ...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط حوا
|
در مغازه مانتو فروشی :
من اگر اراده کنم نمیگذارم هیچ کس از این در نه وارد بشه نه خارج . الان بهت حالی میکنم (با گوشی موبایل سعی داره شماره جایی را بگیره ) ده سال اسارت نکشیدیم که شما اینجوری برخورد کنی.....
- اقای محترم شما باید فاکتور را بیاری در ضمن ما پس نمیگیریم ....
حتما باید من هم تو اون لحظه تو اون مانتو فروشی زهر ماری میبودم که کلی برم تو فکر . اینکه در تمامی کشور ها همیشه برای شهدا و باقیمانده های جنگ از جمله اسرا و جانبازان احترام خاصی قائلند را میدونم . ولی تو این معادله بالا نفهمیدم که چرا باید یک اسیر جنگی همه جا عنوان کنه کیه حتی تو دم دستی ترین اتفاقات روزانه و از اهرم قدرتش استفاده کنه . اینکه اقای فروشنده چه معذوریتی داشت که صدای این یکی را بلند کرده بود . اینکه دوباره خاطره همسایه برام زنده میشه که به محضی که ما اعتراض میکنیم به مزاحمتش میگه من جانبازم . چرا باید این عناوین احترام آمیز اینقدر سطحی و همه جا شنیده بشه . فکر کنم رسانه ها بیش از این باید به این موضوع بپردازند .
چگونه با یک اسیب دیده جنگی از سالهای دوربرخورد کنیم ؟ این داره تبدیل میشه به یک معضل اجتماعی . مردم باید بلد باشند که چگونه با یک برخورد مناسب با چنین افرادی برخورد کنند که بی احترامی نشه . و نهاد ها و ارگانها هم باید با افراد ی که سو استفاده میکنند از این موقعیت ها برخورد کنند . اه چقدر رویایی شد !
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 6:27 بعد از ظهر توسط حوا
|
سوپری ها هر چیزی را که یواشکی بخوان بفروشن تو کیسه مشکی میگذارن مثل نواربهداشتی . دیشب رفتیم پودر لباسشویی بخریم . طرف چون ما را میشناخته رفته از انبار دوتا پودر را توی کیسه مشکی گذاشته و یواشکی میده دستمون.
چند وقتی است که پودر لباسشویی نایاب شده .
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 10:37 قبل از ظهر توسط حوا
|
* چه هوایی بود . وقتی وارد تهران شدم انگار شوک بهم وارد شد از شدت دود و ترافیک و شلوغی . دیگه تهران را نمی پسندیدم مثل اونهایی که از فرنگ برمیگردن و لهجه و همه چی شون عوض میشه و دیگه ابا و اجداشون را به یاد نمیارن . من هم ظرف چند ساعتی که تهران نبودم کلی هوای خوب تنفس کردم و برگشتم . اگر این کوچ اتفاق بیافته که خیلی خوبه من دارو درخت و صدای رودخانه و بلبل را بیشتر از این ساختمانهای خاکستری و صدای دزدگیر ماشین و بوق دوست دارم .اگر پولمون برسه میریم از اینجا . یوهو
* این دانشجوی ایرانی دکتری در کانادا که تو اسانسور بوسه ای بر عضو شیر دهی خانم عطا کرده چه جنجالی به پا کرده پدر سوخته . حالا کاری که کرده به کنار اما دفاعی که از خودش کرده احمقانه بوده که چون ممه خانم بیرون بوده این نتونسته خودشو کنترل کنه .احتمالا تخت تاثیر این برنامه های سیمای خودمون قرارگرفته که پسره با دوستش الکل مصرف کردن بعد دختری را که بهش نظر داشتن به خونه میکشند و تجاوز میکنن به بدترین شکل ممکن بعد میگن که چون مانتوی تنگ می پوشیده و موهاش بیرون بوده ما تحریک شدیم . مشاور روانشناس هم بعد از نمایش صحبتهای ایشون تصدیق میکنه که خانمها باید عفاف داشته باشند و حجابشون را حفظ کنند . نمیدونم شاید به زور میخواهیم بگیم که انسان برتر از حیوانه ولی در عمل وقتی به ذاتش برگرده قوای حیوانی قلمبه میشه و غیر قابل کنترل . مثل همون دو تا حیوانی که تو هر جای دشت و بیابون میپرن رو هم . به زور یا ... راستی چند درصد از زنان متاهل مورد ازار جنسی از طرف شوهانشون قرار میگیرند .. این قضیه خیلی برام سوال برانگیز بود . همین ادمی که به راحتی به خودش اجازه میده چون تحریک میشه هر کاری دوست داره بکنه بعد از ازدواج چقدر به خودش اجازه میده با همسرش در حالی که اون رضایت نداشته باشه رابطه برقرار کنه . فکر میکنم در کشور خودمون به امار وحشتناکی برسیم چون مردا اینجوری تربیت میشن مگر اینکه بنده خداها اونقدر با این تضاد های من اینجوری نیستم و این کار صحیح نیست و من ادمم و من صاحب شعورم کنار بیان و خودشون را اصلاح کنند . مثل ما زنها که با کلی تضاد بزرگ میشیم و باید به خودمون بقوبولونیم که من فقط مفعول نیستم من زنم من صاحب شعورم من نباید به هر چیزی تن بدم من جزو اشیا نیستم که هر کس هر کاری خواست با من انجام بده . من میتونم غیر از فعل نزدیکی از باب رضایت همسر و زایش جور دیگری هم برای اجتماع و خودم مفید باشم . من حق زندگی دارم و.....
* هر شب جلوی تمام مراکز خرید سر یک ساعت خاص که مردم میان بران خرید شاهد بازداشت و دستگیری جوانانی هستیم که تمام دنیاشون همین چهارتا دونه مو و لباسهایی است که میپوشند . اینها را هم ازشون بگیرید دیگه چی موند . این نسل چیزی برای اشتراک ندارند . اونقدر که خفه شدند و تو سری خوردند. .
* خیلی غر زدم نه ؟!
+
نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط حوا
|
* یک نکته ای
رادقت کردم تو تمام عکسهایی که دارم همیشه یه جایی از من زخمیه .از بچگی همینطور بودم یا یه جاییم کبوده یا دست و پام زخمیه . از بس که هولم
( این رادقت radghat که من نوشتم یعنی چی ؟شاید منظورم را دقت ra deghat بوده! هر چیه کلمه جالبیه رادقت اسم بچه بعدیم را میگذارم رادقت خوشم اومد.)
* خدایا مرا با رب گوجه فرنگی محشور بفرما . (از بس که خوشمزه است )
* مثل اینکه همون ادم خجالتیه واقعا تصمیمش برای خرید خونه ما جدیه .
* اولش برام سخت بود رفتن از این خونه .اما الان پذیرفتم و دارم با نمای تهران دودالود خداحافظی میکنم .شاید که درختی . رودی .پرنده ای جای این نمای خاکستری را بگیره .
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 1:4 بعد از ظهر توسط حوا
|
* این روزها داره دائم مشتری میاد و میره برای خونه . امروز یک نفر اومده بود از خجالت سرش را بالا نمیکرد تقریبا هیچی نتونست ببینه . دلم میخواست یکدونه پس گردنی بهش بزنم و بگم مرتیکه قراره پول بدی و خونه بخری از چی خجالت میکشی ! خدایی کم مونده بود یه چیزی بگم !
* دیشب از خواب بیدار شدم دیدم دو تا چشم کوچولو داره برق میزنه . دخترو بیدار شده بود و اروم داشت من را نگاه میکرد. جل الخالق
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 12:39 بعد از ظهر توسط حوا
|
چند تا مهارت جدید یاد گرفته دخترو و تقریبا من دیگه از کار و زندگی افتادم .
از صندلی بالاپایین میره . درب ماشین لباسشویی را باز و بسته میکنه .کشوی لباسها را باز میکنه لباسها را میریزه بیرون میره توی کشو قدش بلند میشه و خودشو میتونه تو ائینه ببینه .بعد شروع میکنه تو ائینه با خودش حرف زدن اما بلد نیست بیاد بیرون .هر چیزی را میشه از توی ماشین لباسشویی پیدا کرد مثل در قابلمه یا دمپایی نمکدان سیب زمینی و.... دائم ار صندلی ها بالا میره حالا دستش به کتابخانه و کامپیوتر و بقیه جاهایی که برای وسایل خطرناک امن بود میرسه .به همه جا سرک میکشه .

اونقدر این چند وقته برف اومده هر بار پنچره را نشان میده میگه بف و انتظار داره برف بازی کنیم .
همش دارم به این فکر میکنم که تو اسباب کشی بچه اذیت نشه . اخه لوس مامانیه و پیش کسی نمیتونه بمونه .راستش اعتراف کنم که بیشتر من دلم براش تنگ میشه شاید اونقدر مشغول بازی باشه که بهش سخت نگذره .
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط حوا
|
طبق معمول قایق چوبی من در اب شناوره و من سوار بر اون دارم صحنه ها و اتفاقهایی که در زندگیم میافته را مثل سیب زمینی نگاه میکنم . گاهی وقتها دلم میخواد خودم را خفه کنم و از خودم خیلی لجم میگیره اما این روند پپه بازی من دیگه زیادی شده . اه اه
* من غلط کنم بچه دوم بیارم . تو پست قبلی فقط داشتم فکر میکردم همین .
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط حوا
|
وقتی دخترو خوابه :میتونم کتاب بخونم. بیام تو اتاق تلویزیون تماشا کنم (فیلم تخمی های سینما ماورا) .به اسمون نگاه کنم . با ارامش چای بخورم چون دیگه کسی نیست گیر بده من من و بعد با دهن شکلاتی از چاییم بخوره و تفی کنه و تو لیوانم پر بشه از ماهی . وقتی خوابه میتونم کتابم را بازخوانی کنم و لذت ببرم . میتونم خیالپردازی کنم . . میتونم پرده اتاق را کنار بزنم دراز بکشم رو تخت و به اسمان نگاه کنم . به گذشته هام فکر کنم . به موهام که داره سفید میشه فکر کنم و اینکه هرگز دوست ندارم رنگشون کنم . به بزرگ شدن دخترو فکر کنم .به اینکه ایا دخترو یک روز من را به خاطر نداشتن خواهر یا برادر سرزنش میکنه . به اینکه خوشحالم دیگه میتونم به کارام برسم و خونه تمیزه و روحیه ام بهتره .
دردانه من وقتی خوابه خیلی کارها میشه کرد . اما وقتی بیشتر از یک ساعت بخوابه . ارزو میکنم که کارام سر و صدای بیشتری داشته باشه تا ییدار بشه و دوباره کلافه ام کنه .
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط حوا
|
مطلب را خواندم راجع به دریاچه شورابیل که خوشایند نبود . من خاطره های خوبی از این دریاچه دارم . بیشتر مرور میکنم کتاب سمفونی مردگان معروفی را که چه زیبا این دریاچه را در خاطره ها ثبت کرد و الان چه زشت با ندانم کاری مسئولان یخ را به روی این دریاچه تصویر میکنند .
اگر کسی درباره این دریاچه اطلاعاتی داشته باشه متوجه عمق فاجعه میشه . خیلی وحشتناکه . دریاچه ارومیه هم که با ابداعات مهندسین خبره از وسط در حال خشک شدنه . به این میگن نگهداری ازمحیط زیست .
دریاچه شورابیل را خدا در چند میلیون سال ساخت و نمایندگان خدا در ده سال ویرانش کردند
تصاویر یخ زدن دریاچه

.jpg)
دریاچه بعد از اینکه به مقام یخ زدگی مشرف شدند :


+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط حوا
|
* خب درست شد. این بلاگفا هم هاااا
* دختروی کوچولوی من داره بزرگ میشه / هر روز بیشتر و بیشتر میفهمه . الان داره از سر و کول من بالا میره . سفت بغلم میکنه و با دستتهای کوچولوش اروم میزنه پشتم . دیشب اونقدر ورجه وورجه کرد که دهنش خورد به گوشه تخت و لبش از تو زخم شد . وای چه حالی شدم ........... اصلا من چرا اینقدر دل نازکم . تا صبح کنارش خوابیدم و دستهای کوچولوش را تو دستهام نگه داشتم . عاشقشم وقتی تو پوشکش کاری میکنه بدو بدو میاد میگه دیس دیس . هنوز نمیتونه کنترل کنه اما خیس شدن پوشکش را میفهمه .
* اونقدر کارم زیاد شده که واقعا فرصتی برای بلاگ گردی و کامنت گذاری و ... ندارم . دوستانی که بهشون سر میزنم منو ببخشند اگر فرصت نمیکنم برای مطالبشون مطلبی بنویسم . خیلی به خودم لطف کنم مطالب کوتاه را میخونم . نمیدونم این پروسه چقدر طول میکشه ولی خیلی وقتم پر شده . دو روزه که دست راستم وحشتناک درد میکنه . از شدت کار زیاده . ....... احساس کردم دارم تلفنی با دوستم حرف میزنم . دیدین اولش حال و احوال و بعد خبر های روز و بعد غر غر و بعد ......
*تصمیم داریم خونه را عوض کنیم . وای اسباب کشی .......
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط حوا
|
اه . دیگه نمیتونم سیگار بکشم . بیشتر از نصف نمیتونم . بعدش هم از بوی دستم حالم بد میشه . من قبلا چجوری اونهمه سیگار میکشیدم . عجب نعمتی بود ها !. قبلا فکر میکردم اونهایی که سیگار نمیکشند پس چیکار میکنند . اصلا به زندگی بدون سیگار نمیتونستم فکر کنم . الان میرم یکی امتحان کنم . دخترو خوابه کیف میده .
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط حوا
|
چند روزه دارم جهانگردی میکنم :
http://wikimapia.org
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 10:46 قبل از ظهر توسط حوا
|
کافه نادری تعطیل شد .
تمام خاطراتم را دارم از روز اول مرور میکنم . اولین باری که رفتم کافه روز تولدم بود . اخرین بار را یادم نمیاد . چه روزهایی. تقریبا خونه دوم ما شده بود . کاش وسایلش را به مزایده بگذارند . دفترم شعرم را ورق میزنم . امضا ... نادری .... ۱۳۷
تک به تک یادم میاد که کدوم شعر را در چه حالی نوشتم و کجا بودم .
ادم میگه یکی از هنرمندان باید اونجا را میخرید و نمیگذاشت تعطیل بشه . هنرمندانی که اونجا بودن و فقط پول چایی داشتند . خیلی پولدارشون ماهی یکبار مارشال یا شاتو بریان سفار ش میداد .بنده خداها چه جوری کافه را نجات میدادند . میراث باید یک کاری بکنه که اینجور موقع ها مدیرانش دارن با خلال دندان از لا به لای دندانهای پوسیدشون سماق کباب ظهر را بیرون میکشند .
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط حوا
|
سکوت می کنم . که سرما دردی منقبض را به سر انگشتی مکرر می چشاندم . مگر انکه خدای نادیده ببیند بغضی پنهان را که همین نزدیکی است و دم بر نمیاورم .
+
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 4:37 بعد از ظهر توسط حوا
|