تبليغاتX
حوا سپید
هر چه آگاه تر . گم راه تر
 

خب  . سلام دخترا !

امیدوارم روز خوبی را پشت سر گذاشته باشید .

این بلاگ حسابی زنانه و دخترانه شده . خوبه خوش میگذره .

حال و هوای کارای دخترو و مامانش و خوانندگان نوشته های حوا دنیای قشنگی است که دوست دارم .

 

                                            

      شب به خیر دخترا !

                                                          


این شکلک هم منو به یاد این شعر میاندازه : دستم از نهفته ترین باغها میوه چید ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 *تبلیغی را که مربوط به یک کشور مهاجر پذیر بود دیدیم . کلی از خودشون تعریف کرده بودن و اینکه مالیات نمیگیرن و....و اینکه فقط از طریق سرمایه گذاری میشه رفت . حالا هی ما تو نقشه جهان دنبالش گشتیم و گشتیم و ما دوره کردیم شب را و روز را  تا اینکه به اندازه نوک یک مداد ۳/۰روی نقشه یک جزیره کوچکی را پیدا کردیم که نام اون کشور بود .فکر کنم دخترو برای یک بازی بعد از ظهر میتونست با دوچرخه کل اون کشور را دور بزنه .

 *راستی چند سال پیش بود که پرده سینما ها را نقاشی میکردن . چقدر زود همه چیز دوروبرمون عوض شد و ما دیگه به یاد نداریم . وقتی نیکی کریمی را شبیه به حمیده خیرابادی میکشیدن و رامبد جوان شبیه خشرو شکیبایی میشد . دنیای اطرافمون خیلی زود عوض شد فکر میکنم تا همین چهار پنج سال پیش نقاشی میکردن . یا اومدن کامپیوتر به زندگی ما مگر چند ساله . اصلا زندگی بدون کامپیوتر را چقدر میشه به یاد اورد . همه چیز خیلی زود عوض شد .یادم رفته که برای طراحی کارت ویزیت پدرمون در میامد تا یک ارم را در ابعاد کوچیک با ذره بین اجراکنیم. ادمهای دور و بر هم عوض شدن . همه تو لاک خودشون مخفی شدن .همه صاحب رازهای بزرگی شدن که دیگه نمیشه به هیچ دوستی اعتماد کنن وبگن. دنیای راز الود اطرافمون را باید بپذیریم . ما هم عوض شدیم .  

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

 *لبو خیلی خوشگله وقتی حلقه حلقه بریده میشه واسه خودش دنیایی  داره .

اما هرگز جرات ندارم از دستفروش های دوره گرد لبو بخرم همیشه خودم میپزم . امشب هم تو هوای سرد زمستونی لبو میچسبه .اممممممممممممم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 *صدای دوتار تمام سلولهای بدنم را به وجد میاره . دلم میخواد به ارتعاش صدایی که میشنوم سجده کنم .

 *توتم  بخشی از سرگرمیهاو نیاز  انسانه .

* چرا همه ماشینها خاکستری شدن؟ هیچ کس ماشینشو نمیشوره . کارواش محل ما هم تعطیل بود . از شدت سرما کسی جرات نداره اب بریزه رو ماشینش .پس تو کشورهای سرد سیر چیکار میکنند؟حتما کارواشهای مجهزی دارند . لنگ هم دارند؟همین قرمزو مشکی باشه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

چند شب پیش داشتم برای ادم توضیح میدادم که ایدئولوژی من نسبت  به افرینش چیه و در نهایت گفتم که موجودات  باربران انرژی جهان هستند برای زنده نگه داشتن چرخه حیات تا ابد و ما سهم اندکی از فهم جهان پیرامون داریم .به همین دلیل هیچ وقت توضیح درستی برای ما ارائه نشده که

 ز کجا امده ام امدنم بهر چه بود . به کجا میروم اخر ننمایی وطنم


امروزصبح ادم با چشم گریان از خواب بیدار شد و گفت خواب بدی دیده که من مرده بودم .(وُِووووی بابایو جونم ) در حالی که دلداریش میدادم و خودم هم تحت تاثیر قرار گرفته بودم گفتم خدا دیده که من دارم راز افرینش را میگم و اگر همه بفهمن که چه سو استفاده ای از ما میشه تمام کاسه کوزه چرخ هستی بهم میریزه . اول از طریق تو بهم هشدار داده که حواسمو جمع کنم . وگرنه قبض دریافت روح را برام فکس مینه و باید با دارفانی وداع کنم . حالا همش دارم به این فکر میکنم که رفتم پیشش بگم اینجاش را نخونده بودی که من بلاگ دارم و این نظر را در تمام دنیا پخش میکنم . ملک الموت کام آن  .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 * وقتی کامپوتر را روشن میکنم .صدای هلی کوپتر از فنش در میاد . . . بالگرد سواری هم عالمی داره .
 
 * دوستی میگه زندگی بعد از ازدواج مفت نمی ارزه . حرفش جای تامل داره .

 * کارتون باربی ممنوع شده و کم کم دارن  از مغازه ها جمع میکنند . ارشاد اعلام کرده بد اموزی داره. تنها کارتون دخترانه ای که موجود بود . دختروی من فقط باربی دوست داره تازه شروع کرده بود باهاش باله میرقصید . . یه کارتون دیگه گرفتم  نوع سانسوری که اعمال کرده بودن خنده داربود . تصویر بوسه بود ولی صدای بوسه حذف شده بود . دو تا گاو دستهای هم را میگرفتند و در اون لحظه صدا حذف میشد . ما داریم کجا میریم با این مسخره بازیها بعد توی همون کارتون که اینقدر مواضع ارزشی توش رعایت شده بود به راحتی جملات لمپنی ادا میشد که من حالم داشت بهم میخورد . مثلا گاله ات را ببند از نظر ارشاد مشکلی نداشته . من خودم هرگز این کارتون ها با این دوبله برای دخترو نمیگذارم . کاش ارشاد بدونه که ما خودمون عقل داریم میدونیم چه جوری بچه تربیت کنیم.اگر منظورشون جایگزین کردن فرهنگ خودمون به جای فرهنگ بیگانه است . یعنی اون دارا و سارای کپی شده که به زور لباس محلی به فرهنگ تزریق میکنند .خب پس قرنها وقت لازمه .  .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 *باربی در یکی از داستانها با یکی  از ساخته های چایکوفسکی میرقصه . دخترو این صحنه را دوست داره . چند بار با هم این قسمت را رقصیدیم . امروز  چند تا کار  دیگه از چایکوفسی انتخاب کردم . دخترو به راحتی موسیقی را شناخت و دستهاش را به علامت رقص بالا برد . این اولین موسیقی است که دخترو را به وجد اورده برای رقص .

 *خیلی کم فرصت میکنم پای کامپیوتر بنشینم . دخترو  نسبت به یکی دو هفته پیش خیلی وروجک تر شده و احتیاج به مراقبت بیشتری داره. گنجشک کوچولوی خونه ما          دوستت دارم  

* شب دخترو روی تخت ما خوابش برده بود . هوا  سرده . اروم خزیدم زیر لحاف . گرم بود . گرمای تن دخترو منو گرم کرد . پوست تنم از شدت خوشحالی مور مور شد . این دختر . گرمای تنش . دختر ما . فرشته کوچولوی به خواب رفته . اروم بوسیدمش . موهای قشنگش را نوازش کردم . اشکهام سرازیر شده بود . یکی از بهترین حس هایی که در زندگی تجربه کردم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 *مشغول خوندن کتابی بودیم با مضمون رشد و پرورش کودک . که در هر مقطع سنی عنوان میکرد که چگونه باید با بچه رفتار کرد . . رسیدیم به قسمتی که باید حس مالکیت را در بچه تقویت کرد نوشته بود : باید بگید این توپ مارتینه ..این توپ ماله توئه.. حالا این قضیه این توپه مارتینه تو خونه ما تبدیل به جوک شده .خودمونو زدیم به خنگی یعنی اینکه ما نفهمیدیم مارتین اسمه .


 *این چند وقته بد جور به امر شریف خانه داری مشغول بودم  مهمانداری و .... هم که به کنار . شام . نهار ظرف . کون بچه .  لا لا  . ممه .نظافت و...    .

 * درج ویرگول سخته من بضاعتم در حد نقطه است ................ .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

* متن زیر یکی از شعر هایم است که خیلی دوستش دارم.  به ثبت رسیده اما هنوز چاپ نکردم . میخواهم به نشر الکترونیکی اعتماد کنم .

 

به نارنج های بر سر درخت مانده

  قسم

که کلاغان همتایم

سالهاست
 
رفته اند

و این واژه گان
 
غار غار کلاغی است

که بر بام خانه ای

 جا مانده

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

قربون حواس جمع که من ندارم . بازم انگشتم را بریدم . . همان انگشتی که با کلی بخیه جمعش کرده بودن . . .


* شبانه روز ر ا نمیدونم چه جوری میگذره . دخترو تمام وقت من را میگیره . ..دائم جیغ داره میزنه . خدایا صبر بده  . 

* کی گفته صداقت داره  . صدا قطع نداره .

(کمتر کسی ع را تلفظ میکنه )                


 * یک سررسید پیدا کردم مربوط به سال هفتاد بود. توش همه چی بود . از  طراحی و متن و خط خطی بچه های خواهرام و ... اما یک مطلب برام جالب بود دست نوشته ای که مربوط به شانزده هفده سالگی من بوده . زمانی که  اوج بت شدن پینک فلوید  برای من و مریم بود: 

انسانهای هرج و مرج طلب قرن بیستم   چگونه میتوانند  بلوکها و قطعه های نظم دار دنیای اطراف را در زندگی خود جای دهند. در پازل مغشوشی که هیچ جایی برای خالی بودن  ندارد. 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

کمی پیام بازرگانی ..................

* ایمیل هایی که در یاهو   داشتم را حذف کردم . از نظر امنیتی   یاهو در حد صفره برای من .  الان در هر سایتی راه  اموزش بدست اوردن ای دی و پسورد دیگران را دارن اموزش میدن .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

دوستی باردار شده بود و چقدر خوشحال و  شاد . اما بچه نموند . خبر جالبی نبود تنها حرفی که گفتم این بود که باید به طبیعت احترام بگذاره ..  با همه چیز جنگیده بود  تا به این مرحله برسه .

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

وقتی  تو خیابان دیدید یک نفر داره یک بوس عجیب و غریب براتون میفرسته و داره هی ماهیچه های لبشو جمع و بسته میکنه زودی براش چشمک نزنید ممکنه موضوع چیز دیگری باشه :
از مطب دندان پزشک اومدم بیرون . لب بالایم  بی حس بود . داشتم تمرین میکردم ببینم میتونم سوت بزنم یا نه و اینکه چقدر بیحسه  . چشمم به مردی افتاد که داخل ماشین نشسته بود و زود زود داشت برام چشمک میزد .
و من  با چشمانی گشاد اونو تا  تا کسی دور بشه همراهی کردم . .

ذهن مرد :  (حتما از من خیلی خوشش اومده بود)
ذهن زن یعنی من :( چه اعتماد به نفسی !)

شما میتوانید به جای عبارتهای داخل پرانتز هزاران جمله را جایگزین کنید . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 * دخترو عاشقه چایی است . . تو دو تا  ماگ بزرگ چایی ریختم و اوردم گذاشتم رو میز  بعد یادم افتاد که چای دختر رو تو شیشه و خیلی کم  رنگ تر و کم حجم تر باید بریزمو حواسم نبوده  . . رفتم تو خیال : دخترو بزرگ شده      دوتایی نشستیم و درحالی که داریم چای میخوریم حرف میزنیم . چقدر حرف دارم براش !


 *هیچ روشنفکری  از شکم مادر  با  اندیشه و تئوری های انتلکتوالی به دنیا نیامده . همه  مراحل ازمون و خطا را طی میکنند و همه ممکنه در گذشته جور دیگری فکر کنند الان چیزی دیگر و در اینده به مراتب نوعی دیگر . حق محکوم کردن نداریم . امان از بعضی ها.../.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

وبلاگ نویسی . این عادت جدید . باعث شده که خودم را بهتر ببینم . تضاد های درونیم را بهتر درک کنم .  وقتی پیش یک روانکاو میری . همینطوری که اینجا من  ور ور دارم مینویسم . باید براش حرف بزنی . ممکنه چند تا سوال ازت بپرسه  . بعد ساکت میشه  تو خودت به اندازه چند تا روزنامه چپی و راستی  حرف میزنی اونقدر حرف میزنی تا خودت متوجه میشی که این عملت با اون حرفت تناقض داره . پس ایراد فلان مشکلم تو زندگی از اینجا اب میخوره .  . اینجا سعی میکنم صادقانه بنویسم . تا خودم را بهتر بشناسم .

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

چند روز پیش مطلبی  رو تو یک بلاگ خوندم راجع به این بود که نویسنده برای روسپیان سو دازده خودش ترحم میکرد و دلش میسوخت . سعی میکرد بازار عرضه و تقاضا را کم کنه لااقل از طرف خودش . .
یادم میاد  اون موقع که تازه اطلاعاتی در مورد روابط جنسی پیدا کرده بودم . یک روز  توی پیاده رو زنی داشت از جلوی من راه  میرفت . موهای بلوند و بلندی داشت که از پشت روسری زده بود بیرون . در حالی که داشتم به موهای زیباش نگاه میکردم شعری را که تازه گفته بودم  با خودم زمزمه میکردم و نون قندی میخوردم . مردی اومد از کنار زن رد شد و شروع کرد به حرف زدن باهاش .
قضاوت من از دور :
حتما مزاحمه این مرده . خجالت نمیکشه ! اه چقدر بدم میاد از این تیپ لباسها . بلوز براق و گلدار   و شلوار پیلی دار.پشت موهاشو . چقدر کثیفه  . الان زنه یکی میزنه تو گوش این عمله . . چقدر ما زنها بدبختیم . حتی نمیتونیم خیلی ساده تو خیابون راه بریم . حتما یکی باید یا نیشگون بگیره یا مزاحم بشه.....
کمی نزدیک تر شدم . صدای زن و مرد  را میشنیدم . زن داشت راجع به قیمت و رفتن به خونه و تعداد نفرات چونه میزد . پیکان داغونی هم از کنار پیاده رو داشت حرکت میکرد .  باورم نمیشد . یعنی ...  برای اولین بار بود که یک روسپی را میدیم . من هم مثل همه برای بار اول شوکه شدم . این که خیلی ادم ساده ای به نظر میامد . زنی بود مثل همه زنها . ولی او یک روسپی بود. انگار اب داغ ریخته باشن روم . داغ داغ شده بودم باورم نمیشد . . توی تاکسی بر حسب تصادف این خانم کنار من نشست و من سعی داشتم خودم را جمع و جور کنم و فاصله را رعایت میکردم .
دوران نوجوانی گذشت . و من باز هم راجع به زنان روسپی مثل همه مردم نگاه میکردم . تا زمانی که بعد از سالها یکی از دوستان دوران دبیرستانم منو پیدا کرد و اومد به خونم . . از  دیدنش خوشحال شده بودم . ما یک دوران طولانی با هم و مثل هم در کنار هم درس خونده بودیم و بزرگ شده بودیم . از رفتارش تعجب میکردم . خیلی تغییر کرده بود . بعد از چند دقیقه معلوم شده که شغلش چیه  . سعی کردم باهاش ارتباط برقرار کنم . صحبت کردم و صحبت کردم . تا متوجهش کنم که اون  دختر بچه هفت سالش احتیاج به یک الگو داره اما اون براش اهمیت نداشت . بعد از رفتنش  حالم بد بود کلی گریه کردم . کلی خاطرات دوران مدرسه به یادم اومد .  . به یاد خانواده اش افتادم و غیر . اما هر چی مرور میکردم دلیلی  موجه وجود نداشت...

لااقل این یکی را من خوب میشناختم .  سالها گذشته ولی این موضوع  نگاه من را نسبت  به این زنان تغییر داد . . اینان نه  کسان بدی هستند که مورد تنفر باشندنه قابل ترحمند . مثل همه ادمها   اختیار زندگی خودشون را دارند و دوست دارند که اینگونه زندگی کنند . فقر و غیره هم دلیلی برای توجیه نیست. هستند زنانی که با وجود فقر  به سختی کار میکنند و لی از اندام  جنسی شون   به عنوان ابزار استفاده نمیکنند.   . .  اینها دوست دارند هم لذت ببرند . هم پولی در بیارن. خب این که دلسوزی نداره . شما هر چقدر هم اینان را از این شرایط دور کنی بازبه نحوی دیگر این کار  را میکنند . چیزی که اشتباها در فرهنگ ما  جاافتاده اینه که  ادمها دو دسته هستند و یا بدند  چون با افکار ما عملشان توجیه نمیشه .  یا خوبند . چون ما فکر میکنیم که کارشان درست بوده . . ادمهای بد را یا ازشان متنفریم  یا به سبب جهلی که ما بهشون نسبت میدیم قابل ترحم و دلسوزی هستند . . ادمهای خوب هم که تکلیفشون معلومه  به دلیل  دارا بودن مراتب ارزشی  میتونن نقش بت را داشته باشند . . زاهدانی که به خاطر نوع نگاه ما مجبورند پنهانی و مخفیانه  به امیالشون بپردازند .

ته ته  ذهنم  هیچ  انسانی بد نیست . . مجموع شرایط ، روابط و ایدئولوژی نسبت به دنیای پیرامون  ،باعث  رفتار های  ما میشه.هر انسانی میتونه اگاهانه شرایطش را انتخاب و عوض کنه .. درست زندگی کردن  یک نوع هنر ه . این که بتونی در شرایط حال چه جوری زندگی کنی تا راحت باشی و راضی . همین کافیه . من خودم در تکاپوی بدست اوردن این تعادل هستم . هنوز  طرح هنر زندگی را نتونستم بدست بیارم . ولی دارم تلاش میکنم .  .
 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

در ازای هر پنج دقیقه که من جلوی کامپیوتر نشسته ام کلی تخریب و ریخت و پاش از طرف دخترو به بنده عطا میشه که چند ساعت  جمع وجور کردنش طول میکشه . مثلا از توی کمد و کشو کلی ملافه و حوله را از جلوی اشپز خانه تا اتاق خودش  دراز دراز رو زمین پهن میکنه. بعد کفگیر و ملاقه ها را  روشون میچینه ودر انتهای مراسم از جعبه شکلات چند تا شکلات را تفی میکنه و میکشه رو ملافه ها . خرده بیسکویت ودستمال کاغذی تیکه تیکه شده و کمد لباسهای خودش  ... که جای خودش را داره. تمام این این اتفاقها ممکنه در عرض ده دقیقه انجام بشه . بچه ام سرعت عملی داره ها !!!  . منم که دیدم اینجوری گذاشتم کیفشو ببره . بعدا جمع میکنم . خودم هم میخوام یک پست دیگه بنویسم .
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

امروز صبح زودتر بیدار شدم و عکس های قدیمی را نگاه کردم  . با دیدن هر فریم  کلی خاطره زنده شد . روزهای برفی که به عشق عکاسی از خونه میزدم بیرون . یا به خاطر چند تا میلگرد خوشگل حاضر بودم وارد ساختمان در حال ساخت بشم. هیچ لولویی هم توش نبود .  یا اون عکسهایی که تنها  رفته بودم کنار سد . چقدر اون زمان دوست داشتنی بود . چقدر خاطره ! چقدر شعر !

گاهی فکر میکنم دوباره داشتن  همچین روزهایی یک رویا است . اما میدونم که رویایی دیگر در حال شکل گرفتنه . کمی صبر بایدت ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 10:13 قبل از ظهر  توسط حوا   | 


 . . هفت سال رخوت و سستی . حالا که میخوام بجنبم . احساس میکنم . دست و پام بسته است. همیشه از  اینکه نقش یک مظلوم را داشته باشم . بیزارم . از دلسوزاندن دیگران احساس خشنودی نمیکنم .  متاسف میشم برای خودم  که شرایط منو مغلوب کرده . . تمام پنج شنبه و جمعه باید  با مادر ادم بحث کنم . در حالی که ادم سیب زمینی وار میاد از کنارم رد میشه و اصلا براش مهم نیست که من به خاطر  زندگی کردن در کناراون دچار همچین چالش هایی میشم. من باید به زنی که از نسلی قبل تر از منه و تمام زندگیش و خوشی هاش این بوده که از فلان مغازه و پاساژفلان مارک را بخره و به خواهرش فخر بفروشه . و منتظر تلفن اون یکی خواهرش باشه که ببینه اون چی کرده تا این تلافی کنه . باید توضیح بدم که من با شما فرق دارم . من از رفت و امد زیاد با ادمهایی مثل شما حالم بهم میخوره . برای من مهم نیست که شما میتونید تو مهمونی تون چند نوع غذا و دسر بچینید. من اصلا از دیدن لباسهای شما و طلا هایی که هر روز عوض میکنید  هیچ حسی بهم دست نمیده . باور کنید من  هال و پذیرایی خونمو که به اندازه یک فرش ماشینی 12 متری است بیشتر از خانه های ویلایی شما دوست دارم.چجوری باید بگم که اجازه بدید به شما ها فکر نکنم . چیزهایی مهمتر از این که خواهرت چرا منو به مهمونیش دعوت نکرده تو دنیا برام وجود داره . . رویا های من داشتن یک قصر با ندیمه اش نیست . . . من  از جنس دخترت نیستم که میاد وسط خونه داد میزنه و کارگر را صدا میکنه که  دستمال بیار و روی تلفنم خاک نشسته پاکش کن . . . چجوری بگم که  در روز عید قربان وقتی تو داری غر غر میکنی که چرا فلانی را خونت  شام دعوت نکردی  . من به جای تویی که  پنج بار  رفتی مکه و جهیزیه اوردی . دلم میخواد زود حرفهات تمام بشه برم یک گوشه بشینم  و به این فکر کنم که ابراهیم  ایمانش قوی تر بوده یا  اسماعیل . چرا در بعضی روایات  ذبیح الله را  اسحاق گفته ا ند. سعی کردم مودبانه بهش بفهمونم . ولی این کار جواب نمیده . هفت سال کافی بوده تا  بدونن من  چجوری زندگی میکنم . حالا  هفت سال بعدی زندگیم .... دلشوره دارم . من هنوز به خواسته هام نرسیدم .  من حتی فرصت فکر کردن ندارم . فکر میکنم زمان یک انقلاب رسیده . . خانم بودن و مودب بودن و راضی نگه داشتن  دیگران . بسه . هر وقت به دخترو میگم افرین  چه خانمی شدی . سریع به این فکر میکنم که چه چیزی ازش دریغ شده تا  من لغت  خانم بودن را براش به کار بردم . این که کمتر کنجکاوی کرده . این که  نتونسته به کاری که میخواسته انجام بده برسه و من  احساس رضایت کردم . این قضیه در مورد ما بزرگتر ها  هم تعمیم پیدا میکنه . دقت کنید   هر وقت کسی گفت  چه خانمی ! بکاوید و پیدا کنید اون بخشی از  خواسته هاتون که ضایع شده را پیدا کنید .  .   .  .  .
+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط حوا   |