تبليغاتX
حوا سپید
هر چه آگاه تر . گم راه تر
...

غریب است  غریب است  ز بالا ست خدایا

که اغیار گرفت است  چپ و راست خدایا

 

* اس عزیز  فیلمی که دیدم  شبهای روشن  بود . کاری از فرزاد موتمن

اگر دیدی این نقد را هم بخون که خیلی جالبه :

شبهای روشن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

چقدر گنگه . ده تا عدد نشسته روبروم . که باهاش میتونم به شماها و تمام کسانی که دیدم و ندیدم تماس بگیرم . با تمام ادمهای زنده دنیا میشه تماس گرفت . اما شماره هیچ کدوم را از بر نیستم . . چند تا از این دکمه هار ا باید فشار بدم تا  صدای تو را بشنوم . دلم برات تنگ شده . چند تا شماره را می گیرم . گیج شدم . . داره زنگ میخوره . . از اضطراب اینکه اشتباه باشه گوشی را قطع میکنم . . دلم میخواد  تو خیالم باهات حرف بزنم اینجوری مطمئنم شماره ات را اشتباه نگرفتم. . 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

صبح وقتی داشتم  صورتم را می شستم٬ توی ائینه٬ توی چشمهام٬ چیزی غریب را حس کردم . احساس کردم صورتم تغییر کرده . چشمهام عمیق تر شدن. ابرو هام پر رنگ تر شدن . زیبا تر از همیشه بودم ولی نگران . . دلم شور میزنه برای   چیزی که نمیدونم چیه . از صبح دارم یکی از کارهای حسام الدین سراج را با ام پی تری پلیر گوش میکنم . موقع ناهار در حالی که به دخترو داشتم غذا میدادم اشکهام سرازیر شد. غمی  پنهان و عمیق . .میسوزونه .

* خواستم یک فیلم ببینم دخترو پانصد بار وسطش برام پیام بازرگانی پخش کرد و من با پررویی تمام فیلم را تا تیتراژ پایانی دیدم . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 2:31 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

حالا من  یکبار یک  چیزی گفتم ... دخترو  جدی گرفته .
چند روز پیش  دخترو موقع غذا خوردن  قاشق ماستی اش را با خوشحالی کشید روی شلوار جین من . ادم خواست ظرف غذا را از جلوش برداره . من نگذاشتم .

گفتم الان این داره نقاشی میکنه و نباید جلوی خلاقیتش گرفته بشه . 

 کارم این شده که هر  روز کلی شلوار باید بشورم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

ا ین هم اطلاعات در مورد کنسرت حشرات برای اینانای عزیز  : کنسرت حشرات

*  این کار خیلی به مزاج  من خوش نیامد و به دعوت یکی از دوستانم که بازی گردانه این کاره رفتم . و برام جالب بود که بعد از اینهمه اجرا اینهمه ضعف در کار  را چطور کارگردان محترم که هر روز در بین تماشاچی ها است نمیبینه . شاید براشون مهم نیست !

* خیلی تنبل شدم مثل یک تنبل  واقعی چسبیدم به خونه . حتی برای خرید روزانه هم از خونه بیرون نمیرم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

* جایی که قبلا تعویض روغنی بوده و حالا شده فست فود بهتر از این غذا نمیتونه داشته باشه . نوشته سیب زمینی با سس مخصوص . حالا سس چی بود ؟ نعنا و ماست

* دخترو دستش را میگذاره پشت کمرش و راه میره  . تیتراژ شروع برنامه کودک زمان بچگیم را یادم میاره.

*  دخترم شبیه این کاریکاتور ها که زمان مدرسه تو کتابام میکشیدم  دو تا دندان پائین داره یک دونه بالا . عاشق اینم که سیب گاز بزنه و جای دندونهاش را ببینم .

* دخترو  را   بردیم کنسرت حشرات . بیشتر براش دیدن بچه ها جذاب بود تا دیدن کنسرت . همش بچه ها را نشان میداد  و  ذوق میکرد  .

* دیشب خواب دیدم مادر شوهر دوستم مرده . همش داشتم از مهمانهاشون پذیرایی میکردم .اونقدر این خواب واقعی و طولانی بود . که صبح زنگ زدم تسلیت بگم  . خودش بود . خود اون روح گوشی را برداشت . هول شده بودم  هی میگفتم خوب هستید . میگفت بله مادر خوبم . هی میگفتم  پاتو خوب شد؟. کمرتون اینا درد میکرد بهتره  ؟ زانوتون چی ؟  هر چی میپرسیدم  میگفت شکر خدا . دیگه منم بی خیال تسلیت شدم . گفتم زنگ زده بودم جویای حال شما بشم .....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

وقتی عینک نمیزنم نتیجه این می شه  که گوزن قلکی ساده  یعنی کورن فلکس ساده  که از روی جعبه با فاصله نیم متر نمیتونم بخونم . خب خیلی ریز نوشته بود .

*دیشب اخبار اعلام کرد بعد از سی سال قیمت شیر در کشور ژاپن افزایش یافت . و ما هر ماه شاهد افزایش قیمت شیر هستیم . یک بطر شیر یک لیتری ۷۰۰ تومان . 

 تخم مرغ دانه ای از ۱۲۰ تا ۲۰۰ تومان  متغییر  است .

* کارگردان خوبی را میشناسم  که در کار سینما  خیلی قبولش دارم . اما این ادم دیر به روز میشه و این یکی از معایبش میتونه باشه . یادمه برای خریدن موبایل سالها جنگید که از این تکنولوژی استفاده نکنه . حالا هم به زور داریم سعی میکنیم متقاعد بشه که یک  سایت برای دفتر فیلمسازی اش بسازه . چرا اینقدر مردا لجبازن ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 تمام  ساعات شبانه روزم   در کنار فرشته کوچکي ميگذره که با کارهاش سبب شگفتي من  ميشه . و تمام فکرم و وقتم و همه صحبتهام  معطوف به اون شده . با وجودي که  سالها با کودکان کار کردم اما  هر بچه ويژگي خودشو داره . اين دختروي  سيزده ماهه کاملا ميتونه خواسته ها شو بيان کنه با وجودي که دايره لغاتش از تعداد انگشتان دست تجاوز نميکنه . . حتي کارتون مورد علاقه اش را درخواشت ميکنه . . اول جلوي تلوزيون ميايسته و با ايه ايه مي فهمونه که روشن کن ، به دستگاه دي وي دي پلير  اشاره ميکنه که يعني فيلم بگذار و روشن کن ، اگر کارتون مورد علاقه اش نباشه اونقدر ايه ايه ميکنه  تا بفهمونه که چه نوع کارتوني ميخواد ببينه  ، در کمال ارامش مينشينه و نگاه ميکنه .  اونقدر اين بچه ها به کارهاي ما دقيق هستند که باورم نميشه . از کجا ميدونه که کارتون باربي را با اين  ديويدي پلير بايد ديد.  . يا اشاره ميکنه که  منو بنشون  رو صندلي بعد  اشاره ميکنه که کامپيوتر را روشن کن . يکبار با موس کليک ميکنه ، به صفحه نگاه ميکنه و  با نوک انگشتهاش چند تا دکمه از کيبرد را فشار ميدهو دوباره به مانيتور نگاه ميکنه . ميدونه که موس و کيبرد تغييراتي را در صفحه نمايش ميدن . .چند روز پيش  روي کاغذ  با پاستل رنگي چند تا خط کشيده بود اخر کارش  کاغذ را زدم رو ديوار که نقاشي اش را ببينه زودي رفت از رو ديوار کندش  . بعد از اون ديگه خبري نداشتم که اون کاغذ کجاست . ديشب بهش گفتم  بيا بريم نقاشي بکشيم . ديدم هي رفته زير مبل را نگاه ميکنه  و به زور و زحمت همون کاغذ را اورد بيرون . کلي خوشحالي کرد  بعد رفت جلوي در کمدش ايستاد هي گفت با با  يعني باز کن و  بلافاصله جعبه مداد شمعي هاش را برداشت. 
هميشه خنده ام ميگرفت وقتي پدر و مادرها از متفاوت و نابغه بودن بچه شون تعريف ميکردن . اما الان خودم متوجه شدم چرا . چون از نزديک متوجه تغييرات  نوع زندگي اين کوچولو ها  بودن واقعا هيجان انگيزه .  بچه اي که تا ديروز هيچ واکنشي نسبت به  کلمات نشون نميداد  يکدفعه متوجه ميشه که نقاشي کردن چيه . پس اون کاغذ نقاشي خودش بوده . حس مالکيت را اونقدر خوب درک کرده که مو به تن ادم راست ميشه .    . 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

اي نوکش  ماسکي  خدا بگم چيکارت نکنه . . دخترو بد جور گاز ميگيره . همه ميگن بايد از شير بگيريش . منم مثل مادرهاي خيلي با احساس و پر از غريزه مادري نميتونم اين کار را بکنم . چون خودم بيشتر

از دخترو گريه ميکنم  اگر شير بخواد و بهش ندم . بنابر اين اميدوارم واقعا بهشت  زير پاي مادران باشه چون من  با وجود جاي گاز و زخم و اينا  باتحمل دردي فزاينده . همچنان شير ميدم و به  بهشت برين فکر ميکنم


حالا فکر کنيد چندين سال گذشته  من مردم و رفتم اون دنيا :

 -  توي برزخ با ساير اموات به ديواري تکيه داديم و منتظريم بعد از محاسبات اعمال ،تکليفمون معلوم بشه که  به بهشت ميريم  يا جهنم . . چند نفري را صدا ميکنند  . شايعه شده که متصدي مربوطه يکبار از يک خانم خوشش اومده  . چون خودش طبقه هفتاد و سه هزارويکم درخت بهشتي زندگي ميکرده اونو فرستاده طبقه هفتادو سه هزارو دو که بهم نزديک باشند  کارنامه اعمالش را هم با يک   کارمند منصف بانک عوض کرده. شکايت اون کارمند هم تاثيري نداشته . در حالي که دارم به نظام قضايي دنيا  فکر ميکنم . يکي ميگه:  خانم .  بلندتر داد ميزنه : خ -------------انم  . با  شما هستم . بيا جلو معطل نکن . 

   با اعتماد به نفس  سري تکان ميدم به علامت اينکه  دارم ميام   . ميرم جلوي باجه ميايستم .

متصدي ميگه:
   - حوا سپید!   شما n سال بر زمین زندگی کردی . یکبار ازدواج کردی و یک فرزند داری
ایا با حوا نسبتی داری ؟

- بله . از نوادگانشون هستم .  .

 - بفرمائيد  داخل  انتهاي راهرو   اتاق  نمايش فيلم.

يک مبل از چوب انار که با برگ انجير روکش شده روبروي يک مانيتور بزرگ ال جي  گذاشته شده. خانمی که به طرز خنده داری چند تا  پر به خودش چسبونده منو راهنمایی میکنه . و میگه کد  فیلم شما 313 است این شماره را به خاطر داشته باشید. اول چند تا تبلیغ پخش میشه . از موسسات توریستی که تضمینی  شما را به زمین برمیگردونند .شماره را  یادداشت میکنم .  یک صدای بلند شبیه شیشکی پخش میشه .  اول ارم استودیوی پیکسار میاد . بعد یک تصویر از من شبیه همان تصویری که موقع سونوگرافی سه بعدی از  دخترو دیدم . .اخی این منم . دارم شستم را مک میزنم .تو دل مامانم هی فشارم میدن . مامانم صدایی شبیه صدای فیل از خودش در میاره و من تالاپ میام بیرون . وای چقدر کوچولو بودم قربون خودم برم . چقدر خوب شد که مردم و اینا را دیدم . همین جور تند و تند دارم بزرگ میشم . اینا  بیکار بودن از من اینقدر فیلم گرفتن . مامان بابام که اینهمه دوستم داشتن  اینقدر به این موضوع فکر نکرده بودن که  از من یادگاری نگه دارند . . فیلم رسیده به زمان مدرسه رفتنم ازشون خواهش میکنم این قسمتها را سریع تر رد کنند  .چون حوصله دیدن معلم  کلاس چهارم  را نداشتم . خیلی بد اخلاق بود . اما میگن باید ببینی . وای اون صحنه که من  تو کیف دوستم یواشکی تف کردم و معلم دید و منو بیرون کرد.  تازه یکی هم زد در گوشم  . پس چرا اینجا منو اخراج نکرد. اما تو فیلم نیست . یادداشت میکنم . به عنوان یک باگ  از فیلم  . بعدا حالشونو بگیرم . حالا این پیکسار واسه من.زندگی میسازه . . . بقیه فیلم را  خسته شدم . هرچی خواهش میکنم که اینها را همه یادمه و برام تکراریه  لااقل یک  وقت استراحت بدید  به حرفم گوش نمیکنند
منم اروم پلکم را میبندم و میخوابم با سقلمه اون زنه بیدار میشم . که پاشو برو بیرون همین کار ها را کردی عاقبتت اینه . منم با صدای بلند میگم: هر چی باشه من مادر بودم و حتما میرم بهشت . به تو هم ربطی نداره  . با خنده مضحکی جوابمو میده محلش نمیگذارم . سعی میکنم مثل هدیه تهرانی  خشک و بی روح نگاهش کنم تا له بشه .

     بالای هر اتاق یک شماره رو صفحه دیجیتال نوشته میشه. منتظر میشم . 313 . میرم داخل
کارمند برزخی  از من دعوت میکنه بشینم . با بی حوصلگی میشینم .
. فیلم  را دیدید . بله . گناهان شما از تعداد ثواب شما بیشتر بوده . 577 بار نگاه به نامحرم  با لذت .  89876 با ر مردم ازاری و شرارت .  6 بار سلام نکردن به پدرو..... همینجور داره واسم گناه ردیف میکه .  من میگم ببخشید ولی فیلم شما اشکال داشت از کجا معلوم زندگی من تحریف نشده باشه . معلم کلاس چهارمم خانم شاد بخش  زده در گوشم ولی تو فیلم نیست . کی ؟ اها  ؟ همان خانم شاد بخش خودمون که تو  درخت بهشتی طبقه هفتاد و سه هزار و دو زندگی میکنه . . نه امکان نداره . ایشون خانم محترمی هستند .

 . . ادامه محکومیت ... میگه میگه میگه و در انتها: 

 از شما به دلیل داشتن فرزند و نام پر احترام مادر دعوت میشه تا در تور هشت روزه بهشت زیر پای مادران  شرکت کنید . این تور شامل  دیدار از کاخ های بزرگ  ادمهای خوب . غذا خوردن  در کنار *حوریان . دیدار از روح شهدا و دیدن اموات فامیل . بعد از ان  شما از ترانسفر بهشت به  جهنم استفاده میکنید و ما شما را  تا داخل جهنم راهنمایی میکنیم . ادرس محل سکونت شما  خیابان دیگ هشتادوسه طبقه  منهای پانصدو شصت و دو است .  همسایه تون هم ادم بسیار خوبی است شعبان بی مخ را که میشناسید؟

بغضم گرفته میگم :ممکنه  یک تماس بگیرم .

- بله  پنج دقیقه فرصت دارید . 

میام کنا ر تلفن   شماره ای را که از تور تضمینی رفتن به زمین  یادداشت کرده بودم  میگیرم .

الو سلام  . من میخوام خیلی سریع به زمین برگردم .

. خانم امکاناات ما در حد یک خواب چند دقیقه ای برای افراد  درجه یک شما است لطفا منو به خواب خواهرم   وصل  کنید .... بعد از کلی معطلی . شما باید  تا شب صبر کنید  الان روزه و ایشون در توالت تشریف دارند .  تا وقت خوابشون  یازده ساعت مونده . . تو نیمکره ای که شبه کسی را ندارید . چرا دوستم هست  خانم اژدر  لطفا . دوباره کلی معطل میشم . . شرمنده ایشون الان در رختخواب بیدار هستن و مشغول میک لاو با همسرشون . . ممنون  مزاحمتون نمیشم .

 دوباره میام پیش کارمند برزخی و میگم : نمیشه  یک تغییری  در محکومیت  من بدید . . مرتیکه با عشوه مدل مجری های شبکه سه میگه : دوست داری بیای طبقه هفتادو سه هزارو  ...
دلم میخواد بزنم تو دهنش  میگم نه ممنون . یک برگه ازمایش  عدم اعتیاد میده دستم برای محل کارم .  شغلی که برام مشخص کردن   اوردن اب جوش  با  ملاقه برای شیاف است
در حالی که دارم راهرو را به سمت ازمایشگاه طی میکنم به زندگیم  فکر میکنم . به روزهایی که احمقانه گذشت . چقدر میتونست خوش بگذره . . به اینکه  اینها دروغ نگفته بودند و منو به بهشت میبرند اما هشت

روز .  دلم میخواد دوباره فیلم را ببینم و با اون شماره پنج دقیقه پنج دقیقه بیام به خواب همه کسان زنده ام و بگم  جریان چیه ..
من با حوا نسبتی دیرینه دارم . اولین گناه   را اون به من یاد داد . . فقط میخواستم بیشتر بدونم ........  .

 

 

* یک اگهی  که بر سر در بهشت  چسبانده شده بود :  تمامی قلمان های بهشتی از تاریخ .... تا .... به حرمسرای یک خانم نجیبه ای که در طبقه اول درخت بهشتی زندگی میکرده دعوت شده اند .      

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 * چقدر  یه جوری میشم وقتی دخترو تلویزیون روشن میکنه .

در حالی که با ارامش دارم خونه را جمع و جور میکنم  صداش وارد مغز من میشه : میخوام به ملت ایران یک مژده بدم .....  بدو بدو میرم   خاموشش میکنم .

فسقلی در کمال ارامش  تاتی تاتی کنان به اتاق میره  . دلم میخواد برقها بره .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 عکسهای دخترو را در سایتی اپلود میکنم که مثل البوم بقیه هم میتونند ببینند.  این جوجه با این قدش یک دوست پسر پیدا کرده به اسم برایان کلی خوش تیپه  ... من به این سن رسیدم همچین تیکه ای تو لیستم نداشتم

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

  وسط خونه ایستادم . دارم به تلویزیون نگاه میکنم . اخبار داره از الودگی هوا و هشدار سازمان ملل میگه . یک پرتغال درشت دستمه میل ندارم بخورمش . بازی بازی دارم بالا پایین  میندازمش و تو دستم قلش میدم به هوا تاب بخوره .ادم  پشت سرم نشسته و داره روزنامه میخونه .  اخبار هواشناسی  هوا را بارانی اعلام میکنه . پرتغال را  بالا بالا  بالاتر پرت میکنم . محکم میخوره به لوستر .لوستر میخوره به سقف و اتصالی میکنه همون موقع ادم از جاش بلند میشه و پاش گیر میکنه به بند کیفش که رو زمین بوده بعد میافته رو میز. میز برمیگرده و پایه اش به لوستر گیر میکنه . جرقه های شدید باعث اتش سوزی میشه من پنجره را باز میکنم   که فرار کنیم . پرده را باد میزنه داخل و اتش میگیره دیگه جلوی پنجره نمیشه رفت .  لابی من زنگ میزنه و میگه که یک بسته دارید . ما به سمت در میریم و  خواهش میکنیم به اتش نشانی خبر بدن کلی طول میکشه تا اتش نشانها میرسن و  سعی دارند اتش را خاموش کنند . کنار پیاده رو نشستیم و به شعله اتش خیره شدیم .باورم نمیشه خونمون اتش گرفته .  بسته ای که لابی من اورد  کنارمه  با  بی حوصلگی بازش میکنم  یک نامه و یک پرتغال توشه .  نامه تهدید امیزه و  از طرف یک سازمان جاسوسی اعلام کردن که این اتش سوزی عمدی بوده. هرچی فکر میکنم متوجه نمیشم . پرتغال را باعصبانیت پرت میکنم  به سمت  ماشین اتش نشانها  . از جام بلند میشم دست در دست با ادم  به سمت انتهای خیابان حرکت میکنیم وقتی ما دور میشیم  صدای جرقه میاد . گویا اون پرتغال یک بمب بوده و  قراره منفجر بشه ....


* به علت اینکه در این جور داستانها بچه دست و پاگیر میشه  دخترو از داستان حذف شد.
 
سناریو بالا  خیلی هم  ساختار قوی و محکمی داره و در انتها یک معمای بزرگ را برای بیننده باقی میگذاره که اونو به فکر  فرو ببره .  چه ارتباطی بین اتش سوزی و اون سازمان وجود داشت .ایا من عضو اون سازمان جاسوسی بودم ؟ ایا پرتغال اولی هم بمب بوده .   اگر این یک اتفاق احمقانه بود  ممکن بود پرتغال دوم باعث اتش سوزی بشه و.....   ا

. دیشب دخترو زود خوابید  یک فیلم انتخاب کردم و با  چه شوقی ظرف تخمه و چای و اینا
 سناریو پرتغالی که تعریف کردم  جذاب تر از فیلمی بود که من دیدم . چند تا  بازیگر معروف انگلیسی توش بازی کرده بودند که ازشون بعید بود همچین فیلمی را بازی کنند.  اگر این فیلم از تلویزیون پخش میشد میگفتم که  حتما سانسور شده .
  

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

میزهای کافه نادری یک طرفش سیاه و تیره است یک طرفش رنگ روشن .  ایام جوانی  وقتی با دوستان دور این میز ها جمع میشدیم  رضا جیم  همیشه به طور اتفاقی طرف تیره این میز  می نشست هر بحثی هم که پیش  میامد نظری منفی داشت . بیشتر شعر و دست نوشته هاش  مربوط به تهوع از زندگی و سختی و مشقت و درد و بد بختی و ... کلا سمت تیره میز خیلی بهش میامد و دیگه سمت تیره میز به اسمش ثبت شده بود اگر د ر جمعی حاضر نبود و کسی داشت حرفهای منفی میزد باید جاش را عوض میکرد و میرفت سمت رضا جیم  مینشست . اون وقتها من  خیلی مثبت اندیش و همه چی خوبه بودم . دیروز احساس کردم  دارم به محل نشستن رضا جیم  نزدیک میشم . حالا اگر مقطعی باشه مهم نیست . باید حواسم باشه تو این  جا درجا نزنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 نبین . اهمیت نده . زندگیت را بکن . چه کار داری که زنانی از سرزمین تو برای تو  برای اینده تو فقط درخواست برابری داشتند و الان کجا هستند . به تو چه که نظام اقتصادی بیمار کشورت چه بلایی سرت میاره که با حقوق ماهی خدا تومن هم نمیتونی یک زندگی راحت داشته باشی . به تو چه ربطی داره که بر سر خزر چه امد و.....

اینها میتونن عناوین روزنامه ها و خبر ها  را پر کنند . من کاری نباید داشته باشم .باید مثبت فکر کرد و راحت بود .

اما هر چقدر هم  که بخوای سیب زمینی وار زندگی کنی و اهمیتی به این موضوعات ندی نمیشه   تو داری تو این جامعه زندگی میکنی و اینها اتفاقاتی از جامعه تو است ناگزیر زندگیت با اینها در گیر میشه . اگر خودت را گول هم بزنی باز زندگیت درگیره میتونی فکرت را درگیر نکنی اما عملا جزو این فضا محسوب میشی . هیچ کاری هم از دستت بر نمیاد . نه میتونی مرحمی باشی بر این زخم کهنه  نه میتونی نقش سیب زمینی و چغندر را ایفا کنی . میشی یک ادم سرگردان و منگ مثل من .

نتیجه اخلاقی : بهتره سیب زمینی باشی .

 یک رویا : کاش میتونستم چغندر باشم .

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

* با تاجری مشغول صحبت بودم . اصطلاحاتی که به کار میبرد خاص قشر خودشون بود . مثلا

فلانی ثروتش صفر نداره ...

کمی این عبارت برام گیج کننده بود .  جایی که دیگه صفر جلوی اعداد معنی نداره کجاست ؟  این جای خاص  شامل حال چند نفر میشه . مگر نه اینکه قراربود نظام طبقاتی از بین بره . چرا ما خودمون را گول میزنیم ؟  

* . من  نه مطمئنم که قبلش چی بوده نه میدونم بعدش چی میشه . فقط اینو مطمئنم که این یکبار را به دنیا امدم . نصف زندگیمو خانواده و اجتماع تباه کرد با اون تفکر پوسیده و احمقانه . بیشتر اوقاتم  به جای تفکر صحیح به این تلف شد که بفهمم چه چیزایی دروغ و اشتباه  بوده و جزو باورها وارد مغز من کردن . حالا به جایی رسیدم که باید  مثل یک نوزاد از نو شروع کنم  . اما سخته پاک کردن ضمیر نا خود اگاه . انچه که تو را با اون شکل دادند . باید تیشه به پستی و بلندی های نخراشیده  پیکرت بزنی . شایدرسم زندگی همین باشه . اما  اگر به جای اینکه در این فرهنگ و سنت بزرگ بشم  محیط مناسب تری برای رشد داشتم  نیم عمرم وقت مناسبی بود برای انچه دوست داشتم انجام بدم . خیلی ایده الیستی فکر کردم . اما یکی از بزرگترین دغدغه های الان من اینه که دخترو وقتی  به سن من رسید  این مشکلات  را نداشته باشه . دائم دارم به خودم و گذشته ام فکر میکنم .  به اتفاقهایی که  در زندگی سد راهم بودند .  به فکر هایی که مثل ساقه سرطانی تا الان دور مغزم پیچیدند و نگذاشتند  بیشتر فکر کنم . کار سختی در پیش دارم هم باید خودم را نجات بدم هم دخترو را . از پنجره به تهران غبار گرفته نگاه میکنم . فکر اینکه اگر جنگ بشه  من از این ارتفاع تمام وقایعی که بر تهران میگذره را خواهم دید . اگر جنگ بشه خیلی ها قربانی جنگ جهل با جهل خواهند بود . حتما من هم سهمی در این عید قربان خواهم داشت . هر کس به سهم خودش به اندازه ....... 
+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

× البوم ترنج . نامجو . ادای وظیفه

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

چند سال پیش که دوربینهای دیجیتال به بازار اومد . خیلی علاقه داشتم که همچنان به عکاسی با دوربین مکانیکی ادامه بدم . حرفم این بود که برای هر عکسی که با دوربین مکانیکی گرفته میشه کلی فکر و حس و زمان و محاسبه برای تنظیم دیافراگم و غیره لازمه تا  یک عکس گرفته بشه . دوربین  دیجیتال دست  را به هرز میده برای عکاسی . چند تا عکس را میگیری  یکیش خوب میشه . البته هنرمند عکاس با هر دوربینی میتونه عکس خوب بگیره . ولی لذت کار با دوربین  مکانیکی تجربه دیگری است .  جمع کردن فیلم برای زمان ظهور . تکان دادن استوانه ظهور وقتی داری به تک تک فریم هایی که گرفتی فکر میکنی . تکاندن حبابها از روی فیلم . . شمارش  اعداد تو تاریکخانه . . . چاپ عکس . ظهور و توقف و ثبوت .  . مثل یک مادر تا لحظه ای که عکس ار تاریکخانه بیاد بیرون  مراقبت میکنی از لحظه ای که ثبت کردی.
امروز متوجه شدم در چند سال اخیر ما تعداد معدودی عکس چاپ شده داشتیم . همه عکسها یا روی سی دی بودند یا داخل  کامپوتر . برای دیدن خاطرات باید روبروی صفحه تلویزیون  یا مانیتور بشینیم .عکسهایی را که دوست داشتم برای چاپ انتخاب کردم.


دخترو بهتره . بعد از سه روز تبش اومد پایین.  دختر کوچولوم خیلی مهربونه . با اینکه حال نداشت . هر بار که بهش شیر میدادم منو ناز میکرد
 .  .   .

* برای اینانای عزیز : من یک حوا مثل تمام حوا های سرزمینم  هستم . که به مقوله  هنر علاقه مندم . عکس شعر. انیمیشن . نقاشی و... از علاقه مندیهای من هست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

دخترو عروسکش را میگیره بغلش ناز میکنه . اروم دست کوچولوش را میکشه به سر عروسک و صدایی  اروم از خودش در میاره . غریزه مادری از همین  حالا شروع کرده به فعالیت .

تب کرده . تمام دیشب را بیدار بودم  بالا سرش  . دکترش گفت خیلی باید مراقب باشید تا تشنج نکنه .  با وجود  دارو های تب بری که استفاده کرده و پاشویه مدام . تبش از ۳۸.۵ پائئین نیامده .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

* هر بار میشینم رو صندلی  نمیتونم تکیه بدم . کلی لباس ریختم رو پشتی صندلی  برای خودم جا نیست بشینم . کی حال داره اینا را جابجا کنه . پس همینجور کجکی میشینم و تایپ میکنم .

*او الاغه که یه پالون هم داره کاری است از  :  a.a.2    البته اونیکیمون  . کار من نبوده . کتاب من راجع به یک بچه ماهی کوچولو بود . خدایا  یا منو بکش یا منو بخور  اخه این چه اسم و فامیلی که همه جا پره . ولی واقعا فکر کنم باید با این اشخاص یک مذاکره  کنم . اخه یکی دوتا نیستن . یکی شون شاعره  . یکی عروسک سازه  کار انیمیشن هم میکنه . یکی خنگه . یکی ......  حالا منم همه این کار ها را باید انجام بدم . تا به  بدلهام ثابت کنم که منم هستم .

شعری جدید نوشتم . وقتی هوا ابری میشه من شاعرم .

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط حوا   |