تبليغاتX
حوا سپید
هر چه آگاه تر . گم راه تر
---------------------------------------------------  .

دیروز عصر انتهای خط را تجربه کردم . حالم خیلی بد بود.ممکن بود به راه حل های منطقی و غیر منطقی فکر کنم .  چند ساعت بیشتر نگذشته بود که دیدم میس کال داشتم و نشنیدم .شماره ناشناس. اصلا هیچ وقت زنگ نمیزنم ببینم کی بوده  از این مدل زیگیل ها که شما با من  تماس گرفته بودی چی میگی . اما دیدم سه بار زنگ زده با شماره های مختلف با فاصله زمانی یک دقیقه . تقریبا شناختم شماره را . زنگ زدم . بعد از  حدود دو سال  از شرکتی که کار میکردم زنگ زدن و دعوت کردن  که یکی از پروژه ها که نیمه تمام بوده را میخواهند شروع کنند . احتیاج به راهنمایی و مشاوره دارند . قرار شد یکبار برم ببینم در چه حدی میتونم کمک کنم . اما دخترو هنوز برای گذاشتن تو مهد خیلی کوچولو است . شاید هفته ای یکی دو روز نیمه وقت برم سر بزنم . فکر کنم بهترین راه برای اینکه از این روزمرگی و خونه نشستن نجات پیدا کنم همینه فعلا .  ادمها نمیدونن که زنجیره ارتباطی شون گاهی میتونه مثل  یک معجزه عمل کنه  . دیروز روز عجیبی بود . طعم تلخی داشت . ته فنجان قهوه بود . تلخ و غلیظ .   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 میدونم که خیلی چیز ها را باید از درون خودم تغییر بدم . میدونم که زیادی  حساس شدم . میدونم که اون حوایی که  هفت سال پیش میشناختی نیستم .  اون موقع حرفم حرف بود و عملم عمل . اما الان  شدم اه و حسرت و غر .  من جنسم ضد اب نیست . خب هفت ساله  تو این شرایطم . بالاخره روم تاثیر میگذاره . حرف زدن اسونه  . باید یک فکر اساسی کرد. با هر کی حرف میزنم  میفهمه چقدر اوضاعم بهم ریخته . همه هم حرفهای تکراری میزنند . منم کارای تکراری انجام میدم . از دست و پا زدن برای نجات خسته شدم . میخوام از پنجره روبرو به خودم نگاه کنم . همه راه حل ها را از برم . فقط میخوام یک لحظه مال خودم باشم همین . دلم برای خودم تنگ شده . برای دستهام که  میتونستن هنرمند باشن . برای ائینه ای  که منو به خودم نشون میداد . من توقع زیادی از این زندگی لعنتی نداشتم . ولی حالا دارم .  اروم باش سامورایی شمشیر را غلاف کن و به پرند ه هایی نگاه کن که در حال پرواز    از  پستی ها و بلندی ها  یک جور عبور میکنند . اروم باش . اروم  
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط حوا  

 * از صبح یه حس عجیبی دارم .  هر چیزی میتونه منو به یاد گذشته بیاندازه . حالا چی ؟

هر چی ! فرقی نمیکنه . احساس میکنم بو گرفتم اونقدر تو گذشته زندگی کردم . باید برنامه ای بگذارم که بتونم خارج از منزل هم برم . این نشد که صبح تا شب تو خونه با بچه ای که داره فقط ااا اوووو میکنه سر و کله بزنم . مولتی ویتامین . مینرال .  سرشار از مواد معدنی و ... بخور بخور خوب میشی  و البته  مادر بزرگ من هم همین مرض را داشت با خوردن اسپرین اشتباهی  از دنیا رفت . به جای قرصش ، دراژه ام اند ام خورده بوده . m&m 

 * الهی .  دخترو از دیروز  به من  میگه بابا  به باباش میگه  ماما . نکنه اینم از مرض من  گرفته !

* چقدر کیف میده  کنار دیوار بشینی در حالی که زانو هات را تا نیمه خم کردی  ارنجت را بگذاری روش با یک دست به سر تکیه بدی  کنارت یک لیوان چای داغ باشه و یک زیر سیگاری  بادست دیگه هی سیگار را بیاری بالا یک پک بزنی ببری پائین . خیره بشی به سقف و چشمهات را تنگ کنی . انگار که داری به چیز مهمی فکر میکنی . اما تو به هیچ چیز مهمی فکر نمیکنی . تو داری فقط به گچ سفید سقف نگاه میکنی . به خطی که دیوار و سقف را از هم جدا کرده . به نوری که از پرده توری روی دیوار با یک انگشت مالیده شده به سقف  و اصلا انگار نه انگار که از یک روزنه گرد تابیده . یک شکل عجیبی داره . بعد ببینی .بچه ات از خواب بیدار شده و میگه بابا  یعنی ماما . خب نشد برم تو رویا . دفعه بعد زودتر باید برم تو اتاق فکرم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 * لعنت به این دنیای انتقام جو . تو پست قبلی یه جور نوشته بودم که سرماخوردگی میتونه خیلی جدی نباشه . اما امروز که بد جور شایدم ناجور سرماخوردم  باید اعتراف کنم که این بیماری  خیلی بی رحمه . مثال بی ربطی هم نبوده عمق فاجعه وقتی اتفاق میافته که عطسه که میکنم  روح از بدن تشریف میبره و دوباره با درد در کل بدن تشریف میاره . هر چه میگذره به ارتباط سرماخوردگی و اعتیاد بیشتر پی میبرم . اما این یکی هیچ لذتی نداره . گفته باشم .

*  دو روز جایی میهمان بودم . برای جلوگیری از سر رفتن حوصله  به دستگاه دی وی دی  صاحبخانه  اویزون شدم و هر چی فیلم درپیت تو این چند سال ساخته شده بود را دیدم . من موندم این ها با چه رویی این فیلمنامه های بی در و پیکر را میبرن ارشاد . حالا ارشاد چه جوری روش میشه  به اینها مجوز ساخت میده . بعد به این نتیجه میشه رسید که ساخت فیلمهای سطحی تا حدودی تعمدی است . چون ما کارگردانهایی داریم که فکرشون در کل مغز ارشادی ها نمیگنجه . فیلمنامه و کارشون مجوز نمیگیره . فیلمهای داریم که به خاطر مشکل بودجه ساختشون متوقف میشه . و خدا میدونه چه سرمایه و هزینه های گزافی بابت ساخت فیلمهای درجه ج  صرف میشه .

*

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

* فیلم خون بازی را دیدم .  اگر بیتا فرهی و باران کوثری بازی نکرده بودند . درجه ب هم زیادی بود برای این فیلم . خوبیش این بود که هیچ کس نه متهم بود نه تبرئه میشد . یک اتفاق بود که برای هر کسی ممکنه پیش بیاد مثل سرماخوردگی اما از نوع خیلی شدید . عجیبه که طراحی صحنه تنها چیزی بود که بعد از فیلمبرداری جای بحث داشت اما هیچ جایزه ای نبرده بود . این داوران هم یه چیزیشون میشه .  بعد از دیدن فیلم نه حس بدی داشتم نه حس خوب . یک جور سکوت برام اتفاق افتاد . که خوب بود . شب به خیر خانم بنی اعتماد

* دنیا برای من

از وقتی که حافظه ام یاری میکنه شروع میشه  تااااااااااااا

زمانی که دیگه هیچ چی یادم نیاد .

 اینکه چند ساله بودم و چند سالم میشه  مهم نیست .

تو کجای این دنیا وایستادی که نمی بینمت .

* تو دار دنیا چند نفر برام مهم بودن و دوست داشتنی . همه شون یک جایی از کره زمین گم وگور شدن . میترسم اونقدر نبینمشون که از یادم برن . یک ضرب المثل قدیمی بود که میگفت  از دل برود هر انکه از دیده برفت .

* میگم یه چیزیم شده امروز ! دیشب خواب هرکس را که از من دوره دیدم . الان دونه دونه  دارن یادم میان .  یه دوره ای میافتم به خواب دیدن همه . تو نوبت . حتی یک نفر هم از قلم نمیافته . معمولا این دوره یک هفته طول میکشه . اما دیشب مثل اینکه رویا پخش کن ها حوصله خواب های تکرای منو نداشتن . خواب همه را یک جا فروختن بهم . دلم برای همه تنگ شد. امروز از اون روز هاس هاااا حوا جان  مادر برو به کار و زندگیت برس اگر خواستی شب دوباره خواب تکراری پخش میکنیم برات .  لالا لا لالا  لا لایی  گلم لا  لا  حوا لا لا  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

امروز هر بلاگی را که پیدا میکردم برای خوندن  لااقل یک سال بود که اپ نشده بود و نویسنده هاش دیگه تصمیم نداشتن اونجا بنویسن . لابه لای این بلاگها مطلبی بود که خوندنش لذت بخش بود اونقدر خوب که چند بار خوندمش . دخترو هم خوابیده بود رو تخت دراز کشیدم و فکر کردم به اینکه جهان بر اراده خدا نباشه . به اینکه نافرمانی بعضی جا ها چقدر خوبه . از پنجره به تهران نگاه کردم . به میلیونها خانه ای که انسانها بنا کرده اند .. به قدرتی که در سرکشی انسان و شیطان بوده .به حوا که نافرمانی کرد   .به خشم و قهر خدا . به اینکه انسان با وجود قهر خدا و بلایایی که سر اون میاره هنوز زنده است . خنده مرموزی رو لبم شکل گرفت . ببین منو . . خدایی که امر میکنی تو را بندگی کنم  به خاطر نیازم به تو  . باور کن من به چیز های دیگری در این دنیا نیاز دارم که کمترین اهمیتی برای تو نداره .
  یک دوستی داشتم که میگفت اگر انسان یک نمونه ژنتیکی خاص بوده
که بعد از تحقیقات به روی زمین رها شده پس تکلیف اینهمه ارزوهای ما چی میشه ؟
اما جهان بر پایه  هر چه هست به کام ما 

 مطلب پایین از بلاگ انت برداشته شده

*:این خدا همانست که در روز هفتم به آسایش نشست، زیرا آن چه را که آفریده بود نیکو می یافت، اگر آدمی به گفته ی او گوش می داد ارابه اش در نخستین گردش چرخ باز می ایستاد. هر پیشرفت جهان بر خلاف اراده ی اوست که صورت می گیرد. باشد، ما اربه را پیش خواهیم راند. و اگر می بایست که له مان کند، می خواهم که دست کم در حرکت باشد.

 

* کاتاکومب

* چهارچوب

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

بارها شده وقتی دخترو داره بازی میکنه رفتم کنارش به دلیل اینکه فکر میکنم باید ازش مراقبت کنم . با نگاهش  متوجه میشم که خلوتش را بهم زدم .

  گوشه اتاق نشسته بود . بطری اب را روی موکت خالی کرده بود و داشت شالاپ  شالاپ روی موکت دست میزد و بازی میکرد و به محض اینکه من وارد اتاق شدم .  ترسید و دستپاچه شد . . کاملا معلوم بود که تو دنیای خودش داشته بازی میکرده و از این اتفاق خیس لذت میبرده . من با ورودم اون لحظه را خراب کردم . کنارش نشستم . بهش توضیح دادم این ابه که توی بطری بوده الان ریخته روی موکت و اینجا خیسه . حالا بیا بازی کنیم باهاش . اما دیگه نمیخواست بازی کنه . ازش عذرخواهی کردم که حواسشو پرت کردم و وارد دنیای کوچولوش شدم . چرا ما مادرها فکر میکنیم همیشه باید مواظب بچه مون باشیم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط حوا   | 



 
 *   شنبه این هفته سریال حلقه سبز را از شبکه سه   دیدم  . این قسمتی که من دیدم خیلی ترسناک هم نبود . . سریال خوش ساختی است .به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا .سیما تیر انداز و حمید فرخ نژاد بازی روان و خوبی داشتند . نمیدونم این برادر حوا که اینقدر ترسیده چی دیده بوده بنده خدا .  


 * دخترو شروع کرده به تمرین راه رفتن . از یک گوشه ای که تکیه داده شروع میکنه چند قدم بدو بدو میاد جلو با بدنی که به جلو خم میکنه  بعد سریع برمیگرده سر جای اولش هر بار هم انتظار داره تشویق بشه . اول خودش شروع میکنه به دست زدن و خوشحالی کردن .  یاد گرفته منو قلقلک میده اما خودش بیشتر میخنده . 

 *   صبر کن  !   من هنوز نمیدونم کدوم جبره کدوم اختیار . از من توقع داری چه چیزی را تغییر بدم  .  تغییر این جزئیات دردی را دوا نمیکنه . اما باید راهی باشه . همیشه چیزی که کم اهمیته جواب معما است .  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 * دلم نمیخواد خیلی  به یک چیز گیر بدم . اما سالهاست از دیدن فیلم هامون خسته نمیشم . شاید گذشته از متن و خود فیلم و بازی های خوب  لایه هایی پنهانی در ذهن من نقش بسته . زمانی که این فیلم اکران شد!    یا اون تاسفی که خیلی تلخه اما تو زندگی هست . چیزی که اسمش را میگذاریم تقدیر اما انتخاب یک لحظه از خود ما است . که میتونه تمام زندگی را تحت تاثیر قرار بده .

* وقتی نوشتم " تاسفی که"  یاد " کریستف " افتادم .

* مادرم بعد از سالها عبادت و خوندن قران و ... هنوز  قبول نداره که پدرم هیچ برتری نسبت به اون نداره . وقتی بعد از اذان میخوان نماز بخونند پشت بابا می ایسته و نمازش را ادا میکنه  . چرا این عبادت  اجازه تفکر نمیده بهشون !اگر یک متر جلوتر بایسته چی میشه ؟  در اون لحظه فکرشون به اعمال جنسی مشغول میشه ؟  کنارش بایسته  چی میشه ؟  این چه نمازی است که اینقدر ضریب خطا توش زیاده . اگر مرد نباید زن را ببینه  تا خدایی نکرده فکرش هرز نره سر نماز پس تکلیف زن چیه که مرد را میبینه . نکنه زن اصلا هیچ حسی نداره . شاید نباید فکر کنه به این چیزا . خب چرا مرد نباید فکر کنه . بلکه نباید ببینه . اصلا به عقل جور در نمیاد . زاهدی که هیچ نبینه و زهد  داشته باشه ......

*بوی تافت را دوست دارم . یک جور حس خوبی توشه . بوی لاک . بوی خیار و پوست پرتغال که تو مهمانی ها می پیچه . من به بو خیلی حساسم یک بوی خوب میتونه بهترین لذت دنیا باشه برام و برعکسش  منو از زندگی سیر میکنه .

*چقدر فکرم مشغوله . همیشه همینطور بوده در یک لحظه ممکنه به چند تا چیز فکر کنم . یکبار تو شرکت جلسه داشتیم . من در حالی که جلسه را هدایت میکردم به چند تا موضوع داشتم فکر میکردم .  پروژه بعدی را کی شروع کنیم و محاسبات زمانی اون ؟ این اقا امروز چی شده که داره میره وزارت خانه اما تیپ اسپرت زده ؟ به دلیل  فواصل نوری که بین سیاره زمین و  ستاره ها و سیاره های دیگه هست . پس این تصویری که ما در حال حاضر از کهکشانها و در اسمان شب میبینیم در حد یک تصویره . همه چیز تغییر کرده و ما داریم سالها قبل را میبینیم . پس الان من کجای این زمان قرار گرفتم . در این مقطع یک زن  در یک جلسه کاری دارم صحبت میکنم . چند میلیارد سال دیگه چی بودم ؟ نه چی هستم ؟ غذای شب چی باشه؟

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

دخترو نوشابه را از دست من گرفت و به راحتی با نی  نوشید .  باورم نمیشه ! من فکر میکردم بعد ها که بزرگتر شد باید کلی زحمت بکشم تا بهش یاد بدم چه جوری نوشیدنی را با نی مصرف کنه .

این بچه به اندازه زمانی که من دیپلم گرفتم میفهمه ! هنوز این معادله را نتونستم درک کنم  که من چه طور نمی فهمم که اون خیلی میفهمه  .

 * وای  چه بوی کتلتی از خونه همسایه میاد ......

* بچه که بودم هی میگفتم برای چی پایتختی میگیرن . اونها که در شهرستان هستند هم پایتختی میگیرند؟بعد که فهمیدم اسمش پاتختیه بیشتر گیج شدم . پا   تخت   زنها جمع میشن برای چی ؟ چون دختره زن شده . کاچی برای چیه ؟ اهااااااا . از اون کارا . وای .......  دختره کادویی روبان بسته را به داماد هدیه کرده که سالها خون دل خورده و همه امیالش را کشته تا اقا داماد بیاد بند این روبان را باز کنه بعد همه برای عروس چون دختر نجیبی بوده کادو میبرن و ....    امروز زنگ زدن میگن به سلامتی فلانی خانم شد . زیاد سختش نبوده و ... هی من میگم فلانی مبارکه ولی این مسائل به خودشون مربوطه چرا به من میگید . میگه خب رسمه به همه مژده میدن که طرف دختر بوده و الان زن شده .  کاش اینها یک کابوس بود که با کشیدن صدای سیفون از خواب بیدار میشدم . کاش این حرفها با همون سیفون کشیدن برای همیشه میرفتن تو خلا .  

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

جایی که میخواستم نتونستم کامنت بگذارم امان از این بلاگر .

ما زنها در روشن بینانه ترین وضعیت زندگی به جز معدود نفراتی که حتما از برگزیده های خداوند هستند.همه یک جور داریم تاوان ندانسته ها را پس میدیم . جای دور نمیرم . به نزدیک ترین زنان اطرافتون نگاه کنید . مادر خواهر همسایه  خاله .دختر خاله و.... کدوم به درستی بلدند از حقشون دفاع کنند . حتی زنانی که امروزی تر هستند . زنانی که سالها درس خوندند و میدونند تو دنیا داره برای دفاع از حقوق زنان فعالیت میشه . هیچ کدوم  به درستی نمیتونند  بفهمند که در لحظه چه عملی باید انجام داد .  ما سالهاست اینجور تربیت شدیم . خانواده . جامعه . سنت . مذهب . همه یک چیز را در مورد ما گفته . کدومش را میشه تغییر داد . یکی دو تا نیست . حتی روشن فکر ترین زن هم  فکر میکنه  باید در بعضی شرایط با عشوه گری و طنازی  به شوهر باج بده  تا به خواستهاش برسه . یا حتی بتونه حرفی را که میخواد بزنه . ما خیلی از نظر فرهنگی فقیر تر از اون چیزی هستیم که فکر میکنیم. جامعه ای که میگه زن با لباس سفید میره خونه شوهر با کفن سفید میره اون دنیا      دیگه  جایی برای فکر کردن نمیگذاره . اگر زنی از حقش بلد باشه دفاع کنه تو این فرهنگ اسمونش هر جا که بره یک رنگه .  یکبار هم گفتم خود من نمیدونم  چقدر دیگه ظرفیت دارم که جمله من با زن جماعت حرف نمیزنم را از راننده تاکسی و همسایه و بقال و.... بشنوم .

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 * تلویزیون داره کارتون رامکال  را پخش میکنه.

  *  چه خواب عجیبی دیدم . من به راحتی با مردی دوست شدم که فروشنده لوازم خانگی بود . هیچی ازش نمیدونستم    ( مرد  رویا ها ی تو کیه ؟) یعنی این مرد رویا های من بود . گند زدی حوا .قلمرو خوابت را اصلاح کن . یک کم در مورد خواب و رویا باید تمرین کنم . چقدر یک زمانی دنبال این بودم که راه و رسم شمن ها را  از یک استاد یاد بگیرم .

 *  عروسی خواهر ادمه . اصلا حوصله جینگیل بلا شدن ندارم . اما  یک ساعت دیگه میخوام برم ارایشگاه . بدم لپهامو گلی کنن. چشمهامو سرمه بکشن و مو هامو ببافن  . تو کار مژه مصنوعی و ناخن و موی مصنوعی نیستم .

 *  عینکم را تحویل گرفتم . اولین جمله ای که گفتم این بود : چقدر همه جا تمیزه !!!         نمیدونم فلو دیدن چه ربطی به کثیفی داره ولی همه ماشینها تمیز بودن خیابونها پر رنگ تر . خط کشی خیابون سفید تر . شیشه ها برق میزدن . یعنی همه اینجوری میبینن یا عینک من خوبه  (:

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

من شبیه سازی شده ام
 
 
 
من یک مسافر و شبیه سازی شده هستم
 
بخشی از هویت اجتماعی و فردی و...... هر شخص  نام و نام خانوادگی اش است که با آن شناخته میشود .
فرض را بر این بگذارید نام و نام خانوادگی من a.a2     است .

-         چند سال پیش در خانه سینما مراسمی برای تقدیر از گروه ما برگزار شده بود . اسم اشخاص را میخواندند وبه روی سن دعوت میکردند .  نوبت به اسم من رسید
-         :  خانم  a.a2 . a.a2   تشریف ...........
 در حالی که منو جو گرفته بود و کلی ذوق و اینا  دیدم خانمی همزمان با من بلند شد و درور و بر را نگاه کرد و نشست سر جاش . بعد از اینکه مراسم تمام شد ، داخل آن حیاط فسقلی ایستاده بودیم که یکی ار همکار ام  که در این رشته قدیمی تر بود گفت :  راستی  a.a2  را دیدی خیط شد .
من اول گیج شدم که منظوزش چیه ، در همان لحظه دیدم  یک نفر آمد و گفت  خانم  a2 شما فامیلی تون چیزی اضافه تر نداره ؟   من گفتم شما چی ؟  گفت : نه  منم که تازه فهمیدم جریان چیه  با حرص گفتم پس مجبوریم همدیگر را تحمل کنیم .


البته چند سال بعد این خانم در فستیوال کن  جایزه ناچیزی برد(اصلا حسودیم نشد ) و همه دوستانم زنگ زدند وبه من  تبریک گفتند منم دیگه نمیدونستم واقعا اون سرخوشی لحظه ای که نصیبم میشد را چرا باید خراب کنم به سختی اعتراف میکردم  من نیستم .
بعد فیلم ما در سینما و تلوزیون پخش شد  همه گفتن اون بوده و تو نیستی  و من متاثر از این واقعه دنبال شجره نامه ام بودم که ببینم از این   زاده و وند و ایان و پور واینا  شاید داشته باشه این فامیلی لا کردار.

دیگه عادت کرده بودم کتابی جاپ میکردم یا هر کار دیگه ای میگفتم خب با ید تحمل کرد .
از انجا که من اصلا نمیتونم در یک شاخه  کاری تمرکز داشته باشم  دست بر قضا  شاعر هم شدم و کتاب شعری هم چاپ کردم . دیگه خیالم راحت بود و برای خودم حسابی جولان میدادم  تا  اینکه یه روز :
..................
در حال وب گردی بودم به وبلاگهای ادبی سری زدم و وبلاگی را باز کردم دستم هم گذاشته بودم زیر چونه ام و با آرامش  داشتم شعر هاش رو میخوندم  تا اینکه :::
......................
دیدم :::::::::::::::::::::::   نوشته شده توسط a.a2    
اول فکر کردم کسی میخواد منو خراب کنه عصبانی شدم محکم کوبیدم رو کیبرد (همراه با یک فحش خیلی بد ) و صفحه بسته شد  دیوانه وار دوبار دنبال اون صفحه گشتم وپیداش کردم  بله خانم a.a2 شاعر تشریف دارند و در چند مجمع ادبی فعالیت میکنند .

یکی از دوستانم پزشکه و داشتم این ماجرا را براش تعریف میکردم و توقع داشتم  با من همدردی کنه  که گفت ::::::::::::::::::::::
...................... من یک مریض دارم  اسمش  a.a2  است اینقدر خنگه که نگو ...!!!!!!!!!!!!!!!!!
 
من یک مسافر با نام٬نام خانوادگی و  علایق شبیه سازی شده هستم .(بخش خنگی قابل کنترل نبود )


*  این متن را  از بلاگ قبلی ام به صورت تکراری در این پست میگذارم . باشد که رفع  ابهام شود . دیگر عرضی یا ارزی  نیست  . یک صلوات هم ختم کنید نثار روح رفته گان همنامانم .الهم صل .....(به یاد زمان مدرسه صلوات را بلند و با جیغ نثار کنید .)

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

دیروز بعد از دو ماه که برای نظافت خانه به دنبال کارگر بودم  . بالاخره طلسم شکسته شد . امد . بنده خدا کار بلد نبود .اهل سبزوار . تحصیلات تا کلاس پنجم . پنج ساله ازدواج کرده و بچه دار نمیشه . ساکن منطقه شوش.  ساکت و اروم. با چهره  یک دختر ترکمن.اولین بارش بود که میخواست تو خونه کسی کار کنه . . خیلی مواظب بودم که احساس بدی نداشته باشه  از کارکردن تو خونه من . تشویقش کردم بره درسش را ادامه بده . اما بیشتر دلش بچه میخواست . قرار شد بره فکر کنه ببینه میتونه برای کار بیاد یا نه ..
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

بعد از سالها رفتم پیش چشم پزشک . عینک مبارک را هم بردم . هی من میگم چرا با عینک اینجوری میبینم ؟  نگو در عینک  استیگمات  چشم بنده را منظور نکرده بودند . من هم وقتی میدیدم با عینک و بی عینک خیلی فرق نمیکنه . ترجیح میدادم  از عینک استفاده نکنم . اما عصر ها که هوا تاریک میشه واقعا به مشکل بر میخورم . شاید سر دردم از همین باشه !
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

سریال خانه سبز  دوباره داره پخش میشه . چقدر بازیگرانش عوض شدن .پیر شدن . چه خوب بود . یک سریال خانوادگی که با خیال راحت میشد در کنار بچه ها نشست و تماشا کرد . با مضامین دوستی اشتی رفاقت و.....

این سالها  برنامه های تلویزیون چیزی شده که باید گزینشی شدید تر از قبل نشون بدی تا بتونی در کنار خانواده به یک برنامه نگاه کنی .سریالهای طنز که پر از ناسزا و لغات من دراوردی  با مفاهیم  بدجنسی و خنگی و کلک زدن و ... بقیه سریالها هم که قتل و جنایت  یا مفاهیم دینی را اونقدر بد بیان میکنند که نکنند بهتره .

* خبر رسید که برادر حوا در اثر دیدن سریال حلقه سبز  خواب جناب روح را دیده . ترسیده . از تخت افتاده زمین و گچ پایش شکسته . من این سریال را ندیدم ولی مثل اینکه خیلی خفنه که پسر بیست و هفت ساله اینجوری نقش زمین میشه .حیرتا

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 9:46 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

دخترو امروز واکسن زده . چقدر مظلوم نگاهم کرد وقتی سوزن تو تنش رفت . باورش نمیشد .  اول منو چپ چپ نگاه کرد بعد زد زیر گریه . احساس گناه بهم دست داد .  تپلوی ماما گریه نکن
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

همسایه مزاحمت هاش تمامی نداره وقتی اعتراض میکنی   یک جمله ای را که معلومه حفظ کرده به سرعت میگه من جانباز .... درصدم .    n بار تحت عمل جراحی قرار گرفتم .     . معلومه که هیچ ربطی به  اعتراض من در مورد اینکه اشغال نریز جلوی پنجره خونه من نداره . چقدر رزماری کافیه ؟
چقدر برگ رزماری کافیه تا بتونی شرایط این جامعه را تحمل کنی . چند بار دیگه تحمل شنیدن این جمله را داری : من با زن جماعت حرف نمیزنم ..چقدر میتونی تو زندگیت منصف باشی . قضاوت نکنی . ساده باشی . زیرک باشی . گذشت داشته باشی   ...  تقریبا هر چیزی یک میزان خاصی را در شرایط مطلوب داره . اگر ذره ای کم و زیاد بشه .فاقد ارزشه . فقط در عالم وجود عرضه اندامی کرده . ولی اعتباری نداره .   تمامی این اراجیف وقتی به سراغم اومد که میزان رزماری را وقت پختن غذا  بیش از حد معمول  استفاده کرده بودم  . از افراط و تفریط بدم میاد . 

 اما رذل و پست بودن که میزان نمیخواد . مثلا دروغ گفتن که حد واندازه نداره  اصلا نباید باشه   . من چی دارم میگم . چی را دارم نفی میکنم . بهتره فعلا رزماری های اضافی را از غذا خارج کنم .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط حوا   | 


از زمان بچگی یادمه  مادر ها اولین سال تولد بچه اولشون به طرز عجیبی تغییر قیافه میدادن چون بیش از یک سال با اندامی ورقلمبیده و ناهنجار سر کردن . هیچ فرصتی هم برای عرض اندام نبوده  تو خونه نشستن و  ..روز تولد از پوشیدن لباسهای جینگولی گرفته تا مدل موهای اعجاب اور و ارایش های غلیظ و خاص .  مثلا موهای فر کرده . ابروهای تاتو شده . ارایش پروانه ای . یا ارایش عربی . مدل موی پر . لباسهای سیندرلایی  یا مدل چسببببببب  . بعد بچه بیچاره را تا  دیر وقت بیدار نگه می دارند که تولدشه و باید پای کیک و شمع بشینه ..خدا را شکر دور مورد من روز چهارشنبه به خیر گذشت و تولد در کمال سادگی برگزار شده اما میتونم حدس بزنم چرا  اغلب مادر ها  به این روز می افتند .برای خود من  سال سختی بود چون هیچ فرصتی برای رسیدگی به خودت نیست .فقط باید سرویس بدی   . حالا باید چند بار فیلم تولد را بازبینی کنم . ببینم حرفم صحت داره یا نه .       

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

برای عروسی که در پیشه رفتیم یک کفش پاشنه بلند  برای من و یک کفش دخترونه گوگولی برای دخترو خریدیم . از دیشب دخترو چهار دست و پا  میره کفش من را میاره هی میگه پو   پپوو   یعنی بپوش.  بعد به زور میخواد کفش خودشو پای من کنه . که یاد کارتون سیندرلا میافتم  پای اناستازیا . . داشتم بهش توضیح میدادم  که این کفشه مامانه و این کفش برای تو  . هر کس کفش خودشو میپوشه.
کلمه کفش مامان  برام غریب  بود و اشنا . این کفشه مامانه . یک لحظه زمان  عقب رفته بود کفشهای مامانم . که همیشه تمیز و مرتب کنار هم چیده میشد و من  همیشه  ارزو داشتم اونها را بپوشم . گاهی وقتها هم یواشکی پام میکردم . انگار  زمان زندگی را رو دور تند زدند. کفش مامان .  .  . به امروز مامان فکر میکنم . به همین سرعتی که گذشت جای اون را خواهم گرفت .  دلم میخواست میتونستم یک لحظه زمان را متوقف کنم تا بتونم موقعیتم را خوب بسنجم .  چند تا پست قبل نوشته بودم که  ماشین لباسشویی وقتی میره رو دور تند دلشوره میگیرم .  دور سرم داره جوجه و ستاره میچرخه .بهتره به این چیزا فکر نکنم . سوت زنان کامپیوتر را به مقصد اشپز خانه ترک میکنم .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

برادرم با چه ذوقی اومده دو تا سی دی بهم داده که      اهنگ های اذری برات اوردم گوش کن

بیشتر از پنج دقیقه نتونستم . با ساز های الکترونیکی  اهنگ های   کردی و عربی و ترکی و فارسی را قاطی کردن و با زبان اذری خوندن . خیلی سعی کردم داوری نکنم . دگم نباشم . قبول کنم که  جوانهای امروز اذربایجان ممکنه این سبک را بیشتر بپسندند . اما نشد .  فهمیدم که به شدت در مورد موسیقی تعصب دارم .  یادمه یکبار هم که به کردستان رفته بودم  از فروشنده خواستم که موسیقی محلی  شون را  به من معرفی کنه و اون یک کاست  به من داد که تمام اهنگ های قدیمی را با ساز الکترونیکی زده بودند .  فکر میکنم  این جریان ضربه ای اساسی به موسیقی ایرانی وارد کند .

البته کسانی که  اهل موسیقی باشند میتونند  مواظب گوششون باشند و هر چیزی گوش نکنند . اما عامه مردم داره به شدت گوششون هرز میره  و این یعنی مرگ تدریجی موسیقی اصیل ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

دیشب دخترو را برای اولین بار بردم سرزمین عجایب . چه ذوقی میکرد وقتی سوار چرخ فلک و قطار شد. تا صبح در کنارش خوابیدم . برای اینکه باور کنم بزرگ شده . به عکسهایی که انداختم نگاه میکردم . این دختر منه ! وای عاشقشم . مثل خانمها رو صندلی می نشست و با اهنگ کودکانه ای که اونجا پخش می شد  پاهای تپلی اش را تکان میداد .
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

همیشه فکر می کنم ادمهایی که پاشون را رو دوش دیگران می گذارند و خودشون را بالا می کشند از نظر مادی دارند ارتقا پیدا می کنند اما از لحاظ معنوی فقیرند .

کاش حرفی که گفتم حقیقت باشه .

وگرنه چی می شه ؟


هیچ چی !

حتی قانون کارما هم رو این افراد اثر نداره . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

ما  به شیوه درک شهودی  از اخبار دنیا و ایران با خبر می شویم . هر شب ساعت ۹ جلوی تلویزیون خاموش می نشینیم و آنتن باطن را روشن می کنیم . بهترین روش برای دریافت خبری صادقانه .

*** نیمای عزیز نوشته بودی :خدا روشکر که در سال های خاکستری با عشق زندگی میکنی این خود یعنی خوشبختی چیزی که من ...

عشق پایدار نیست . ممکنه  یک ثانیه . یک سال یا ..... طول بکشه  مهم اینه  یکبار اتفاق بیافته که بعید میدونم کسی  باهاش بیگانه باشه . حتی در سالهای خاکستری .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 8:57 قبل از ظهر  توسط حوا   |