دخترو از امروز تخریب وسایل ارایش مامان را شروع کرده . با چه سرعت باورنکردنی داره عمل میکنه . حالا خود وسایل ارایش هیچ چی . این موکت کرم رنگ که الان دیگه پلنگی شده را چه کار کنم ؟
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط حوا
|
دیروز عصر میهمان منزل کسی بودم که خیلی ساله می شناسمش . این ادم هر اتفاقی که بیافته هر تغییری که تو زندگیش باشه همیشه داره یک مدل زندگی می کنه . می شینه یک گوشه فقط چای و سیگار . فرقی نداره که با مادر شوهر زندگی کنه . فرقی نداره خونه خودش باشه . یا حتی بچه دارشده باشه . یا بچه اش در حال پرت شدن باشه .کارگرش همه کارهاش را انجام میده و این فقط نظاره می کنه . هرازگاهی داد میزنه و فحش میده . به مثالی دنیا را به ... حساب نمیکنه .
ساعت اول فکر کردم خوش به حالش کاش من یک ساعت می تونستم مثل ایشون باشم . ساعت دوم احساس کردم من نمیتونم اینجوری زندگی کنم . ساعت سوم امفوتر کوچک را داشتم با چشمهای خودم میدیدم . و ساعت چهارم از ادم خواهش کردم بیاد دنبالم . چون تحمل همچین فضایی را نداشتم.
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 9:55 قبل از ظهر توسط حوا
|
گاهی احساس می کنم توی یک حباب شیشه ای دارم دست و پا می زنم . هز چی حرف می زنم فریاد می زنم کسی صدام را نمی شنوه . انگار نیستم . . زندگی کردن با ادم این احساس را در من تقویت می کنه . دیشب دفتر خاطرات این هفت سال زندگی را می خوندم . بغضم گرفته بود و هق هق گریه می کردم . اصلا خودم را نمی شناسم دیگه.
یک جوکی بود که می گفتن یه روز یکی از همشهری های خودم
به یکی که سواد داشته میگه من میگم تو یک نامه برای ننه ام بنویس: ننه جان از وقتی امدم شهر دنبال کار گشتم یکبار اتوبوس زیرم کرد رفتم بیمارستان بعد که خوب شدم کار پیدا کردم یک سال کار کردم داشتم می امدم ده که یک از خدا بی خبر پولهام را دزدید . رفتم خودم را از ساختمانی که توش کار می کردم پرت کردم افتادم رو ماشین صاحب کارمون حالا باید یه مدت مجانی براش کار کنم تا خسارت بدم . .....
بعد به اون با سواده میگه حالایک بار نامه را بخوان ببینم چی نوشتی .. اونم میخونه و این میزنه زیر گریه میگه چرا گریه میکنی . میگه تا حالا نمیدونستم اینقدر بدبختم
حالا شده حکایت من که هر بار دفتر خاطرات این چند سال را می خونم مثل این بنده خدا احوالاتی بهم دست میده که نگو . .
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط حوا
|
تلویزیون یک گفتگو را درباره مسائل خانواده داره پخش میکنه . یک اقای دکتری هم اومده داره صحبت میکنه . موقع حرف زدن خیلی دهانش را باز میکنه . . اما مشکل اینجاست که فیلمبردار علاقه داشت نمای نزدیک بگیره . یک مگس هم هی دور دهن این اقا می چرخید . چند بار پرش داد . دوباره اومد . حالا همه نما ها را از ترس داره اکستریم لانگ شات میگیره . دکتره شده قد یک مگس .
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط حوا
|
دوستم دیشب از فرانسه برگشت . در ایمیلی که براش فرستاده بودم گفته بودم که دلم میخواد از ایران برم . الان داشت میامد اینجا که در مورد این موضوع با من صحبت کند . زنگ زد با صدای لرزان گفت که گشت نیروی انتظامی جلوی برج ما گرفتتش و دارن می برنش وزرا . و زد زیر گریه . . نمیدونم باید چیکار کنم . فقط صدای لرزانش تو گوشمه . زنگ زدیم به یک اشنا . . به دلیل مانتویی که الان ممکنه هزاران دختر در تهران پوشیده باشن گرفتنش . سرم درد میکنه .
* اومد بیرون . با چادر . با تعهدی که داده بود و عکسی که ازش گرفتن و اثر انگشت و پرونده سازی که براش شده .
* همه به نوبت . به اندازه سهمشون . به اندازه درکشون . به اندازه سنشون . به انداره صبرشون ...
* همه به نوبت ...
* اینجا ما در صف ایستادیم . همه به نوبت .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط حوا
|
به هیئت خورشید به مانند خورشید
درایی بر آیی
به وقت سحر
کرشمه ای
هنگام ظهر
به هیئت خورشید برایی
بسوزانی
ا
نیامده
به خواب رفته ای
افتاب زمستانی
77777777777777777777777777777777قار 7777777777777777777777777777777777777ققققققققققار7777777777777777777قار قار 77777777777777777777777777777777 ۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷قارقار قار قار قار۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷ قار قار ۷۷۷ ۷۷ ۷۷۷۷ ۷ ۷۷۷ ۷ ۷ ۷ ۷۷ ۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷قققققار۷۷۷۷۷۷۷۷۷

نوشته های بالا می خواستن شعر بشن کلاغا اومدن شعر هام را با خودشون بردن
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط حوا
|
چند هفته پیش سریال چهل سرباز را به طور اتفاقی دیدم یک سکانس مربوط می شد به حضور شعرا در خدمت سلطان غزنوی از منوچهری و فرخی و ... تا فردوسی
فردای همان روز به طور اتفاقی دیدم که شعرای ایرانی به ملاقات مقام رهبری رفته اند.
در اینکه همیشه هنرمندان و شعرا مورد توجه نظام مملکتی بودند شکی نیست . اما یک نکته برام بیشتر از بقیه موضوعاتی که مقایسه می شد کرد اهمیت داشت .اینکه گذر زمان چیزی را برای زنها تغییر نداده . هیچ شاعر زنی در هیچ کدام از این مراسم دیده نمیشد . لااقل من که ندیدم. اگر کسی دیده بر جسارت ما ببخشه. . . .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط حوا
|
بی خاصیت ترین موجود عالم
همان خدایی است که
دوست داریم
اسمش
تو زندگیمون
نقش کاتالیزور را در حل مشکلات ایفا کند .
((قال الحوا ))
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط حوا
|
ماشین لباسشویی وقتی میره رو دور خشک کن دچار اضطراب میشم . شاید به خاطر سرعت بالای دستگاه . نمیدونم . کلا از سرعت میترسم . خیلی . .
چرا از سرعت میترسم ؟
چون نمیبینم چه اتفاقی میافته .اینکه ندونم چی داره بهم میگذره نگرانم میکنه .
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 12:7 بعد از ظهر توسط حوا
|
گاهی حوصله ندارم مقاله ای را بخونم . اخرین پاراگراف را انتخاب میکنم . از خط پایین میخونم کم کم میرم بالا . بعد با بی حوصلگی دوباره به تیتر نگاه میکنم . . برای اینکه ارتباطش را با با انتهای مطلب پیدا کنم پاراگراف اول را میخونم .... و بدین ترتیب کل مطلب خونده میشه و همیشه بی محتوا ترین مطالب شانس خوندنشون برای من بیشتر از یک مطلب پر محتوا است . چون مطلب خوب را همیشه دوست دارم سر فرصت بخونم . که هیچ وقت فرصت نمیکنم .
وقتی داشتم مینوشتم پاراگراف یک لحظه تصور کردم بیست سال دیگه ایا اسم پاراگراف همینه ؟ نکنه وقتی من میگم پاراگراف دخترو بخنده و بگه ماما این که اسمش کلمه دان شما قدیمی ها چه حرفهایی میزنید .
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط حوا
|
برشت گفت :
(( در دوران اشوب به شهر ها امدم ... گرسنگی را دیدم که بیداد میکرد ... به هنگام شورش به میان مردم امدم و با انها شوریدم و زمانی که برای زیستن بر روی کره خاکی به من ارزانی شده بود بدینگونه گذشت ... من برشت ......
: برای برقرای عدل در جهان ، بسیار اندیشه کردم . راه های چندی را ازمودم . که در پس ان بیراهه نمودار شد . دیده ام که راد مردان جاودانه تاریخ برای نجات بشر کوشیده اند . با یک دایره ساده گچی ، من دوستدار بشر بودم و از حامیان هنر ، اما اندیشه هایم با تمهید هنر نیز در تثبیت عدالت بشری کارساز نشد. ظلم همچنان باقی ماند ، زمانه عدل را دوباره به ظلم درامیخت و سرنگون کرد ....
من امروز در زیر خاک طنین صدای خود را در انعکاس بمب ناپالم و فریاد مظلومان و شیمیایی شدگان می شنوم ... ))
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط حوا
|
زندگی می گذره . خیلی عجیب میگذره . یک وقت به خودت میایی می بینی که بزرگ شدی .
چقدر بزرگ شدم! چقدر فرق کردم!عکسهای خانه پدری را مرور می کنم .حیاط خانه . درخت توت که زیر سایه اش برای خودم عالمی داشتم . هر کارتون یا فیلمی که دیده بودم یک بار در اون محل اجرا می شد . درخت خرمالو که به خاطر شاخه های تنومندش به من جسارت از درخت بالا رفتن میداد . گربه هایی که تو زیر زمین خونه بچه به دنیا می اوردن . و من احساس مادری نسبت به اون بچه گربه ها داشتم . .همه چیز عوض شده . من بزرگ شدم . نسل بچه گربه ها هفت کفن پوسوندن . مادرم پیر شده . پدرم همچنان با وجودی که پیر شده فرمانروای خونه است و مادرم فرمان بردار . اون خونه قدیمی الان تبدیل به یک ساختمان بیست واحدی شده . که توش غریبه ها زندگی می کنند . خانه پدری تغییر مکان داده . من ازدواج کردم . خواهر ها ازدواج کردند . ما بچه دار شدیم . . ما داریم زندگی را تجربه می کنیم . . دخترم داره بزرگ میشه .
ما جنگ را تجربه کردیم . زنهای همسایه و فامیل شدن مادر شهید . . پدر ها .کسی تا شد خم شد و مرد . . دوستهای هم مدرسه ای تو یک تولد همه با هم دستهای هم را گرفتن و به اسمان رفتن من را جا گذاشتن . مادر اجازه نداده بود برم چون زمان بمباران بود . . . هفته بعد من یواشکی از راه مدرسه از پشت قاب فلزی پنجره اوار هایی را که رو سر دوستهام خراب شده بود میدیدم و فریاد میزدم . عاطفه عاطفه. پرستو ...........
اون خونه اوار گرفته چند تا کوچه با ما فاصله داشت .
خونمون سرد شده بود . به هر جا که دست میزدی شیشه خورده بود . همسایه همه فرار کرده بودن خارج از شهر . .....
ما جنگ را همه جوره تجربه کردیم هر کس به سهم خودش و به اندازه سن خودش . ما دوم خرداد و هیجده تیر را تجربه کردیم . هرکس به سهم خودش و به اندازه خودش .
این کشور همیشه آشوبه . همیشه باید اماده باش جنگ باشیم . . . اگر روزی حرف از رفتن ایران میزنم . برای اینه که دلم نمیخواد دخترم تو اشوب بزرگ بشه . . اینجا همیشه داره تاراج میشه و جنگه . جنگ .
دوست ندارم اوارگی و استرسهای ما برای اون تکرار بشه . سال چهارم دبستان من از درس علوم اجتماعی تجدید اوردم . چون توی راه رودهن به تهران مونده بودیم . رادیو ی خارجه اعلام کرده بود منطقه زندگی ما قراره بمباران بشه . ما هم فرار کرده بودیم . حالا اینکه با اون احوال یک بچه ده ساله چطوری درس میخونه بماند . ولی یادمه تمام تابستان را گریه میکردم و احساس بدی داشتم از اینکه تجدید شدم . فکر می کردم منکر بزرگی را انجام دادم . تا سالها اثار اون روز بر درس خواندن من مشهود بود . وقتی پست دیروز
سرزمین رویایی و
جمهور را خوندم اینبار دلم اشوب شد. خدایا تا کی . ما خودمون قربانی شدیم . نسل بعد را نجات بده . گویا دروغ گفتن رسم پیروان دین تو است . ما کفر گویان به نجات خود فکر خواهیم کرد . . ! دیگر حمد و ثنا شایسته خدایی چون تو نیست .
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 12:1 بعد از ظهر توسط حوا
|
بعضی روز ها از اون روزهایی است که من سر هر موضوع بی ربطی میخندم . دیروز هم از اون روز ها بود . صبح داشتیم با ماشین به سمت بانک حرکت میکردیم که یک ماشینی با سرعت وحشتناک و مارپیچ از بین ماشینها عبور کرد و لی مجبور شد چند متر جلو تر از ما پشت چراغ قرمز بایسته. همین کافی بود تا من از خنده منجر بشم بعد ادم هم اومد به ماشینه نگاه کنهو گوشه چشمی نازک کنه که کم مونده بود بزنیم به یک اتوبوس . این هم موضوع بعدی برای خنده . بعد توی بانک من پشت نویسی چک را روی برگه ای گذاشتم که کاربن داشت و همین موضوع باعث شد اونقدر خندیدم که متصدی بانک هم خنده اش گرفت. ..... و الی اخر
چقدر دیروز خندیدیم. نمیدونم چرا اینجوری میشم شاید اگر روز دیگری بود کلی باید حرص میخوردم که چرا داشتیم میخوردیم به اتوبوس و چرا دوباره باید رسید بانک را پر کنم و.........
دیروز هر غذایی که می پختم خیلی خوش مزه میشد . به همین دلیل چند نوبت غذا پختم که بیشترین لذت را ببرم . هوا هم خیلی خوب و عالی . باران نم نمی میامد و مه کم کم داشت به پنجره ما نزدیک میشد . بعد از مدتها هوس سیگار کردم . یک پاکت سیگار مریت هم اشپزخانه و پنجره مه گرفته را دلنشین تر کرد . سیگار فیلیپ موریس هم که حرف نداره . خلاصه دیروز همه چی خوب بود. جای شما خالی .
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط حوا
|
خیابان ولی عصر از سه راه جمهوری تا میدان تجریش : کوچه لقمان الدوله ادهم ، کافه نادری ، چهار راه ولی عصر ، رستوران بوف ، دکه روزنامه فروشی که کل سیگارهای جماعت دانشجوی اون منطقه را تامین میکرد ، پارک دانشجو ،تئاتر شهر چهارراه کالج ، 469 ، لوازم تحریر بزرگمهر ، بتهوون ، و .........
منم هنوز دلم میلرزه وقتی از اینجا ها رد میشم و یا در عکس یا تلوزیون ببینمشون . من هنوز اینجا هستم . پس چرا دلم میلرزه وقتی اسم رستوران نادری میاد .؟ خواهش میکنم احساساتی نشید . اینجا بدون دوست دیگه هیچ لطف و صفایی نداره . همین الان هم که دارم مینویسم صفحه کیبرد نم شده از اشکهام . اینجا ها پر از خاطره است .
باشه قبول من هنوز اینجا هستم . ولی دیدن این مناظر همانقدر به من احساس غربت و دلتنگی میاره که برای شما .. کجان دوستهایی که صدای خنده مون تو میدان ونک دنیا را میلرزاند . الان هم اگر میدان ونک رد بشم هنوز با همون خاطر زندگی میکنم . الان اینجا دیگه هیچ چی نداره برام . هیچ احساس تعلقی نمیکنم . .
نمیدونم چقدر دوستهاتون براتون مهم هستند و لی من یکی از ارکان زندگی ام دوستهام بودن . دوستهایی که با اونها بزرگ شدم . جوانی کردم . و هزار خاطره دارم باهاشون . دوستهایی که به تعداد انگشتهای دست هم نمیرسیدن . چون خاص بودن برام .
حالا وقتی میبینم که هیچ احساس امنیتی ندارم برای خودم و بچه ام . وقتی میبینم که روز به روز شرایط اجتماعی ا ز اونی که هست بدتر داره میشه . وقتی هیچ حق شهروندی برام وجود نداره و خیلی چیز های دیگه که نمیخوام اینجا ازش حرف بزنم . دیگه خیلی موندن اینجا و دیدن خیابان ولی عصر برام مهم نیست .
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط حوا
|
یکبار از ایران رفتم . وقتی برگشتم در جواب همه که از من سوال میکردند چرا برگشتی ؟ میگفتم : تمام آن چیزی هایی که مرا از اینجا راند پیش خواند .
بهانه ام اینه که کشور مناسبی پیدا نکردم . با تمام وجودم دعا میکنم که بتونم از اینجا برم . هرگز دوست ندارم که دخترو را در قالب خودم یکبار دیگه ببینم . اینجا همه سعی دارند که ما را به بهشت ببرند . شاید ما خودمون جای دیگری را غیر از بهشت و جهنم پیدا کردیم .
دشت خداست و اسبی رمیده . بگذار بتازم .
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 9:5 قبل از ظهر توسط حوا
|
- : به دلیل صداقتم آسیبهای جدی به رابطه ام وارد کرد م.
-- : دلیلی نداره که با دیگران صادق باشی همین که با خودت صادق باشی کافیه .
-: چند سال منو به بازی گرفته بود . بد بختم کرد .از پیشم رفت .
-- : خوشبختی تو هرگز دست دیگران نیست . که با خودشون ببرند و بیارند . خوشبختی را با خودت در درون خودت داری . فقط ببینش .
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 8:45 قبل از ظهر توسط حوا
|
همسایه بالایی ما اهل کرمانشاهه . هر ماه یک عده از قوم و خویش هایش میان برای دیدن پایتخت . و هرگز هم فکر نمیکنند که طبقه پائینی هم وجود داره چنان پاهاشون را محکم میکوبند به زمین و را ه میرن انگار که رستم و سهراب به دنبال هم میدوند برای شروع جنگی خونین .
اما دیشب مسابقات فینال کشتی ازاد کرمانشاه در ساختمان بالایی ما برگزار می شد . مثل اینکه داور خیلی حق کشی میکرد . در هر صورت *یار علی سلوکی به مقام قهرمانی دست پیدا کرد . دور بعدی مسابقات را همکارم **اقای چگینی سمع و نظر شما میرسونه .
* سهراب کش
** مسئول لابی ساختمان
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 8:24 قبل از ظهر توسط حوا
|
یه وقتهایی دوره میافته به خواب دوست دیدن . دیروز خواب یک دوستی را دیدم که اخرین بار نه سال پیش با هم حرف زدیم و اون قرار بود بره یک جای دور من هم جایی به همان دوری و دیگه همدیگر را گم کردیم تا دیشب که من خوابش را دیدم و گفتم باید ببینمش . با چند تا تلفن شماره خانه پدری اش را بدست اوردم و زنگ زدم . امروز هم قراره بیاد خونم . کاش همه چیز همین قدر دست یافتنی بود .
ناتانائیل ای کاش ( اهمیت ) در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری
اندره ژید
+
نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 8:36 قبل از ظهر توسط حوا
|
تااونجایی که من یادمه چند ماه پیش از طرف نیروی انتظامی امدند و دیش های ماهواره را از ساختمان جمع کردند یک نامه هم از کلانتری محل امد بود که روی تابلوی ساختمان نصب شده بود که ماهواره جیزه و اگر کسی داره باید تحویل بده . اما محمود اقا دیشب به خبر نگار امریکایی گفت مردم ما ازادند و ما مخالفتی با ماهواره نداریم البته اولش یواشکی گفت که این قانون مجلسه و مجلس را مردم انتخاب کردند و بعد گفت که ما در کشورمون ازادی داریم و...... ما نفهمیدیم تکلیفمون چیه ؟ بالاخره ما میتونیم کانال بیبی تی وی را بگذاریم بچه مون تماشا کنه یا جیزه باید همین عمو پورنگ اینا را ببینه ؟
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 11:49 قبل از ظهر توسط حوا
|
دخترو بای بای یاد گرفته اما دستهای تپلی اش را افقی میگیره بای بای میکنه .
* اصلا دلم نمیخواهد دخترو از این بچه یکی یکدونه های لوس باشه که یاد نمیگیرند دنیا را باکسی تقسیم کنند . . همه چیز همه وقت همه جا باید همه در اختیارشون باشند . این بچه ها وقتی وارد اجتماع میشند خیلی به مشکل بر میخورند . نمیدونم تا چه حد میتونم این مورد را در تربیتش در نظر بگیرم . اصلا چقدر اجازه دارم در مورد زندگیش دخالت کنم !.
یک خواهر یا برادر داشته باشه چطوره
؟
؟
؟؟؟؟؟؟؟؟/
مثل اینکه یک چیزی خورده تو سرم که همچین فکری کردم خدایا منو ببخش . اصلا من نبودم .
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 9:18 قبل از ظهر توسط حوا
|
گویا نمایشگاه یا مسابقه ای دوسالانه در ژاپن برگزار میشه که هنرمندان تمام جهان میتونند در اون شرکت کنند . خانم نقاشی را میشناسم که دو سال پیش از ایشون دعوت کردند و همسر گرامی اش که مردی صاحب نامی در سینمای کشورمون میباشد و فیلمهایی با مصداق روشنفکری میسازد اجازه خروج از کشور به ایشون ندادند . امسال هم دعوت کنندگان در یک نامه رسمی از هنرمندان ایرانی عذر خواهی کردند که به دلیل سخنان عزیز دل کشورمون در باب هسته و اینا نمیتونند پذیرای ایرانیها باشند . وقتی داشت حرف میزد و اینا را میگفت . واقعا من نمیدونستم که چه باید بگم . بگم عزیزم متاسفم که اسلام به مردها اجازه دخالت بیش از اندازه در امور زنان را داده. و خودت را ناراحت نکن ما همه در این کشور با هم تحریم شدیم ...
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 9:31 قبل از ظهر توسط حوا
|
برخی خوابها از واقعیت ملموس تر هستند. دوستی را در خواب دیدم . عجیبه تمام جزئیات صورت و حس و حال نگاهش اونقدر واقعی بود که صبح منتظر بودم الان در گوشه ای از خانه خوابیده باشه
. دلم براش تنگ شد. یه زمانی یکی از بهترینهای زندگیم بود . فنجای چای صبح را با عشق سر میکشم . و تا شب تصویر خوابم را زنده نگه میدارم .
+
نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 9:23 قبل از ظهر توسط حوا
|
هر سه مون سرماخوردیم . بد جور . دیشب که تا صبح ادم تب داشت و دخترو گریه میکرد و منم بی حال . فقط سوپ و اش داریم میخوریم .
* موقعی که داشتم نوشته بالا را تایپ میکردم گفتم الان برای این متن بعضی ها لطف دارن میان مینویسن که قلم توانا و شیوایی داری . خیلی خوب مینویسی . بلاگ پر محتوایی داری . به منم سر بزن. ای بدم میاد از این کارا ای بدم میاد ...........................
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط حوا
|
نابرده رنج گنج پنج شش هفت هشت نه یازده
الهی امین ........
خیلی وقتها همینجوری دعا میکنیم و همین جوری هم دعا مون مستجاب میشه
خدایا هر انکه بلد نیست دعا کنه را مستجاب الدعوه نفرما که بد بخت میشه
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 2:3 بعد از ظهر توسط حوا
|