دوستی به خاطر اینکه هنوز با دوستش ازدواج نکرده مجبور شد بچه اش را سقط کند . چون هنوز رو کاغذ ثبت نشده که ما تائید میکنیم بودن شما را با هم . . هنوز دیگران برای جسم و تن و روح این دختر تصمیم نگرفتند .
وقتی تعریف کرد که موقع سونوگرافی براش دکتره از قد و قواره بچه تعریف میکرده و وقتی میدیده که موجود کوچکی داره توی دلش تکان میخوره چه حالی بوده . وقتی دکتره گفته که بچه سالمه و داره خوب تغذیه میشه . مبارکه . تعریف کرد : احساس چند روز مادر شدن چقدر خوب بوده و دلش میخواسته هر جور شده بچه را نگه داره و نشده . وقتی گفت که بعد از تزریق چند امپول از شدت درد شب تا صبح سرش را به دیوار می کوبیده و فقط از جنین کوچولوی تو دلش عذر خواهی میکرده که نتونسته مادر خوبی باشه . وقتی که دیدمش و متوجه شدم تو همین مدت کوتاه چقدر فیزیک بدنش تغییر کرده . دوستم داشته مادر میشده و نشده . ودوستش هیچ حسی نسبت به این بچه نداشته و ....
زخمی باغ عدن
جفت من نیمه من
اسم پر شکوهت
را با غرور فریاد بزن ...
چه کسی گفته که تو سفره شب
سهم خورشید من از تو بیشتره ...
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط حوا
|
به به چه هوایی است .
هوای خنک پائیزی . سال پیش این موقع من هنوز باردار بودم و نزدیک زایمانم بود . وقتی صدای خش خش برگها میامد میدونستم که زمان امدن دخترم نزدیک شده. الان دخترو نشسته روی تخت و به زحمت یکی از بولیز های من را میخواد از پا بپوشه. جوجه من خیلی دوستت دارم. . .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط حوا
|
قدیمها چه جوری بچه داری میکردن ؟
دیشب خانم سالمندی برام تعریف کرد که ده تا بچه به دنیا اورده و الان چهار تا بچه داره . یکیشون را فلوس زیاد داده یکی سوخته یکی پرت شده و ...........
از این باب عرض کردم که خیلی ها فکر میکنند مادرهای امروزی سخت میگیرند و این جمله را چند بار تکرار میکنند . قدیمها چه جوری ............
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 9:15 قبل از ظهر توسط حوا
|
صبح زود برای انجام کاری بانکی بیدار شدم . کلی با ادم مسابقه داشتیم برای اینکه زود حاضر بشیم و اول وقت برسیم . کمی هم زود باش زود باش گفتیم و خودمون را رساندیم جلوی در بانک . ساعت کار بانکها در ماه رمضان یک ساعت تغییر کرده و دیر تر باز میشه . اما جالب بود که پشت سر ما صفی طویل درست شد . کارمندان بانک هم پشت میز هاشون نشسته بودند و به ما نگاه میکردند . من هم دائم از پشت شیشه دست تکان میدادم . بعد از یک ساعت معطلی که کل برنامه ریزی ما به هم خورده بود . درب باز شد و ما نمیدونم چرا همه همدیگر را هول دادیم تا بریم داخل ؟ خواستم از برنامه ریزان شهرمون تشکر کنم که خیلی خدمات جالبی ارائه کرده بودند .
و همچنین : با تشکر از خانواده محترم رجبی
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط حوا
|
یک زمانی همه را تب خواندن کوندرا و اندره ژید و پابلو نرودا و ... فرا گرفته بود . بعد پائولو کوئیلو . کریشنا مورتی و سای بابا و ا،َُِشو .حالا من نمیدونم الان چه خبره از این تب و تاب به دورم . یک کتاب فلسفی گذاشتم بالا سرم که فکر نمیکنم تا صد سال دیگه بتونم بخونمش . چند تا از این کتابهایی که راجع به تربیت کودک و تغذیه نوزاد و اینا است را هرازگاهی وقت میکنم میخونم .
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط حوا
|
شباهتی است بسیار میان ما و قوم بنی اسرائیل . هر چند کسانی که در ان قوم ادعای پیامبری میکردند افرادی
ساده بودند . در میان ما نیز بسیارند کسانی که ادعای زهد و تقوا میکنند و ... ولی نمیتوانند ما را نجات دهند . . ما در این سرزمین هزار تو زاده میشویم.
خداوند هم هر بلایی باشد از ما دریغ نمیکند که ما قوم نادان بر خود هر چه ظلم کنیم او صد برابرش را عطا میکند . این کشور نمونه ای که داریم گواه این مدعا است .
ماه رمضان شروع شد ........... دوباره باید صبر کنیم هلال ماه با چشم غیر مسلح دیده شود و .........
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط حوا
|
من هنوز نمیدونم چی بهترینه . نمیدونم چی میخوام . چند وقت پیش دوستی زنگ زد و گفت ساعت ده دقیقه به پنج فلان سیاره از کنار زمین رد میشه که هر چند صد سال یکبار این اتفاق میافته و انرژی های کیهانی مثبت به سمت زمین میان .در این لحظه تمرکز داشته باش و به هر چی میخوای فکر کن . حالا من هول شده بودم نمیدونستم چی خوبه که بهش فکر کنم .یک سری جمله تکراری و خنده دار دارم که همیشه وقتی سال نو میشه میگم همونها را تند تند گفتم و بهش فکر کردم . بعد که اون لحظه تمام شد یادم افتاد وای چه چیزای دیگری تو زندگی برام مهم هستند که یادم میره بخوام . حالا هم هی دارم فکر میکنم که امسال چیکار کنم ! هنوز تکلیفم با خودم مشخص نیست به مثالی ول معطلم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 10:46 قبل از ظهر توسط حوا
|
دیروز آخرین عصر سی و دو سالگی را گذراندم . ادم که از راه رسید دخترو را دادم بغلش و رفتم حمام . ای زیر دوش گریه کردم ای زیر دوش گریه کردم . یه جورایی خیلی خسته ام . ولی من صبرم زیاده . این دوره را باید بگذرانم . سخت ترین و شیرین ترین و تلخ ترین سال عمرم را پشت سر گذاشتم . هیچ چیز حد وسط نداشت . همه چی اخرش بود . خلاصه بعد از مدتها که همیشه حمام هول هولکی میرفتم یک مقدار طول کشید و و با خیال راحت گریه کردم . از حمام امدم بیرون و احساس میکردم بزرگ شدم . غسل شروع سی و سومین سال زندگی . یک نیم ساعتی رو کاناپه خوابم برد . ادم مثل اینکه فهمیده بود حالم عادی نیست. دخترو را بغل کرده بود و با چشمانی گرد

منو نگاه میکرد . از شدت دل درد از خواب بیدار شدم و دیدم پرید شدم . . حالا علت اینهمه عر زدن را فهمیدم . ولی چقدر خوب بود سبک شدم .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط حوا
|
قدیمها وقتی حقوق میگرفتم اولین شرطم با خودم این بود که برم انقلاب و چند تا کتاب بخرم .اصلا هم پشیمون نیستم که الان تعداد کتابها اونقدر زیاد شده که یک کتابخانه اضافه در انباری دارم . ولی چند تا کتاب را بد جور پشیمونم یکی کتاب نقاشی معاصر ایران با نمونه نقاشی از استاد ناصر پلنگی وچند تا از این کتابهای تجلی احساس که نقاشی مثل زهرا رنورد کار داره توش. حیف پول نبود !!!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط حوا
|
دیشب کلی خواب دیدم . یکی اش این بود که رفته بودم رستوران چینی و هیچ رغبتی به خوردن غذاهاشون نداشتم تا اینکه یک غذایی را دیدم شبیه دلمه برگ خودمون از ناچاری خوردم . مزه اش بد نبود . پرسیدم که چه موادی توش به کار رفته گارسون گفت : برگ کاهوی چینی و داخلش جعفری با روده چرخ شده خوک . و من تا صبح حالم بد بود از اینکه همچین آشغالی خوردم . حتی صبحانه هم نمیتونستم بخورم .
خواب بعدی ام راجع به مامان مریم بود که ما میخواستیم برای اخرین بار از هم خدا حافظی کنیم اونم گیر داده بود که نه دایی مریم اومده نمیتونه بیاد . البته کمی به واقعیت نزدیکه ما هر چی کشیدیم از این خانواده بود.
خدمت اون دسته از عزیزانی که ازدواج نکرده اند عرض کنم که حوا ( حوای واقعی را میگم ) اولین گناهش این بود که با ادم ازدواج کرد و این گناه را بین ما مرسوم کرد . اشتباه دوم اون بود که اون سیب را به ادم داد . باید خودش میخورد و تنها میامد زمین . بعد تکثیر سلولی میشد .
حالا شما نباید را ه اون زن را در پیش بگیرید . من را که میبینید شیطان گولم زده . لعنت بر شیطان رجیم . بعد باید گفت تفو بر تو ای چرخ گردون تفو ..........
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط حوا
|
یکبار در یک مهمانی بودیم و همه دوستهای هم سن خودمون بودن . حرف از تفاهم و ... بود . بعد فهمیدیم که اکثریت دارن اعتراف میکنند که هیچ سنخیتی با طرف مقابل ندارند .زوجهای حاضر در میهمانی به چشمان هم خیره میشدند و با خندهای سنگین و پر معنی میگفتند :ما هم همینطور و .... شاید هم دوستهامون به ما از نظر اخلاقی نزدیک هستند و این دلیل شکایت دسته جمعی بود . ولی همین موضوع باعث شد همه کمی ارام بشیم .
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 12:26 بعد از ظهر توسط حوا
|
دیروز دخترو خیلی بی تابی میکرد . فقط جیغ میزد و گریه میکرد . هر چقدر هم اعصابم از فولاد باشه دیگه دست خودم نبود. من هم عصبی شده بودم .احتمالا دندانهای بالا را داره در میاره . خلاصه در حالی که تمامی سلولهای بدنم می لرزیدند خوابیدیم . صبح منو غافلگیر کرد :
این بچه فقط بلد بود با زبونش یک صدایی در بیاره تو مایه های شیشکی . و صبح دیدم که یک دست کوچولو رو موهامه و صورتش را آورد جلو و بوسم کرد . مثل یک رویا بود باورم نمیشد . انگار تمام خستگی ها از بدنم بیرون رفت . دخترو شب خوابیده بود و صبح بوس کردن را بلد بود . نمیدونم واقعا این بچه چیه یه روز آدم را از زندگی پشیمون میکنه .یک روز هزار بار زندگی می بخشه . .
( اونهایی که بچه ندارند توجه کنند : هرگز از حرفهای من و بقیه مادرها و پدرها بالاخره متوجه نمیشید که بچه دار شدن خوبه یا نه . چون هر روز یه چیز میگیم . باید خودتون تجربه کنید . وقتی که حسابی کلافه تون کرد حتما جبران میکنه . )


+
نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط حوا
|
چه تابلوی خوبی شد . با هر سختی و مرارتی بود . داره تمام میشه . تازه فهمیدم که کپی کار کردن هم برای خودش عالمی داره . وقتی ملزم بشی که تصویر را به عینه کار کنی . بهترین دوره کلاس نقاشی را گذراندی. تابلوی بعدی را هم کپی کار میکنم . چون خیلی وقت بود که نقاشی نکرده بودم . و اساس کار داشت فراموشم میشد .
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط حوا
|
دوستی با سفارتخانه یک کشور غربی تماس گرفت و برای بار چندم درخواست دعوتنامه کرد چون هر بار که به سفارت داخلی فرستاده بودند گم شده بود .در عجب و حیرت ماندیم .از اینهمه احترام و متانتی که خرج دادند . آن خانم محترم گفت ممکنه کمی طول بکشه ما را ببخشید . ده دقیقه بعد فکس رسید . به خاطر اون ده دقیقه عذر خواهی هم کرد . ما فقط داشتیم این سی و چند سال زندگیمون را مرور میکردیم که تو این مملکت تباه شد . و هرگز شما از هیچ ارگان دولتی و غیر دولتی همچین برخوردی نمیبینید. .
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 10:21 قبل از ظهر توسط حوا
|
هوا یه جوریه !
دلم میخواست حال و هوای قدیم را داشتم .
زمان دانشگاه .
چهار راه ولی .
کلاس تاریخ هنر دکتر قندی . الهی ! عاشقشم . همه سر کلاسش چرت میزدن .
یا کلاس چاپ اون استاد پدرسوخته که فامیلیشو یادم رفته طرح های منو به زور ازم گرفت بعد دوستی دیده بود که اون کارا چاپ شدن .
استاد عکاسی مون که به من گیر داده بود و الکی میگفت برام آرم بزن بعد منو دعوت کرد به پارک که بگه اسم شرکت و موضوع کار را . از همه چی گفت الا موضوع آرم .
استاد معارف که اگر من سر کلاس نمیرفتم نگران میشد و میگفت خانم حوا نیامد؟ چون هیچ کس حرفهاشو گوش نمیکرد فقط من بودم که میرفتم ردیف اول مینشستم و هر چی میپرسید جواب میدادم .
یه روز که با مریم مثل خولها افه دانشجو هنر ورمون داشته بود و رفتیم از راه آهن عکاسی کنیم . بعد سربازا دنبالمون کردن که دوربینمون را بگیرن .چون عکاسی اونجا ممنوع بود. ما هم با شیوه ای عشوه گرانه اون سربازان شهرستانی بیچاره را اغفال کردیم و در رفتیم .
گاهی وقتها مرور خاطرات میتونه از خود اون لحظه لذت بخش تر باشه . به شرطی که خیلی تو رویا نری و بچه ات گریه زاری نیاندازه و پشیمونت کنه .
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 9:58 قبل از ظهر توسط حوا
|
وقتی دخترو به دنیا امد هر چی فکر می کردم متوجه نمیشدم که تو کتابها و فیلمها چی چی میگن که عاطفه مادری و اینا وجود داره . یک روز به دوستم گفتم : میدونی ! میخوام یک اعترافی بکنم . من هیچ احساس مادری ندارم .اصلا نمیدونم یعنی چی ؟ هی دارم به خودم تلقین میکنم که من مادرشدم . باید خیلی دوستش داشته باشم . خب این هم یک آدمه داره زندگی میکنه دیگه . .بعد کلی خندیدیم به اینکه غریزه مادری دروغ بوده و برای تبلیغ و ترویج و ازدیاد نسل بشر این معرکه را راه انداختند . تا اینکه یک شب داشتم به دخترو شیر میدادم و قتی بهش نگاه کردم دیدم بهم نگاه کرد و لبخند زد . بند دلم پاره شد از ذوق .از اون روز به بعد من صاحب غریزه مادری شدم و به خوبی و خوشی سالهای سال با هم زندگی کردیم . (اینکه بازم شبیه داستانها شد ! حالا واقعا غریزه مادری حقیقت داره ؟)
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط حوا
|
با جدیتی بی نظیر پدر صاحب شرکتی که ازش ماشین لباسشویی خریدم را درآوردم تا ماشین را تعویض کنند . هر روز یک بهانه میارن . ولی من هم کم نمیارم . اصولا اگر کسی کاری داره که احتیاج به پی گیری داره بسپارد به من . نزدیک یک ماه میشه که به شرکت مربوطه دارم زنگ میزنم . هنوز نمیدونن که با چه سریشی طرف هستند. البته اونها هم دارن با جدیتی توصیف نشدنی من را سر میدوونند. فردا قراره برای آخرین بار بازرس شرکت بیاد و برد برق ماشین را امتحان کنه . خیلی لرزش و صدا داره .
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 2:59 بعد از ظهر توسط حوا
|
قربون حواس جمع
یک ربع ساعت با دوستم حرف زدم .قرار شد فایلی را براش ایمیل کنم . بعد از کلی سرو کله رفتن با فایل که تونستم حجمش را بیارم پایین . کلی با دخترو سرو کله زدیم که بخوابه تا ماما بتونه با خیال راحت بیاد پای اینترنت و شاید یک سری هم به بلاگ بزنه . بعد حالا از اونجایی که امروز بنده نه حواسم جمعه نه زوزگار سر بساز داره . حالا حالاها نمیشد که وصل بشم . بعد از اینکه کلی کارت و شبکه هوشمند چک کردم وصل شدم . خب حالا 3 ساعت صبر کن تا صفحه یاهو بیاد . آها ! راستی ایمیل دوستم چی بود ؟؟؟؟
قطع میشوم. الو سلام ایمیلت چی بود ؟ .. @
ممنون الان میفرستم .
دیری دیری ری خب حالا که ایمیل را فرستادم بیام به وبلاگم یک سر بزنم . بعد از نوشتن پست و ارسال آن پیغام میاد که شبکه مشکل داره و کل نوشته هام پرید . سه ساعت بعد . دوستم زنگ میزنه چرا ایمیلت نرسید ؟
باکسم را نگاه میکنم میبینم به آدرس yahho.com
فرستادم . دوباره میفرستم .. دخترو هم که نیم ساعت بیشتر نخوابید .
قبلا ها خیلی این مسایل ناراحتم میکرد که چرا کارام پیش نمیره ولی الان هر چی فکر میکنم نمیدونم چرا مثل سیب زمینی شدم . اصلا انگار هیچ چی مهم نیست ..
چند روز پیش که تابلو را شروع نکرده بودم آدم از سر کار اومد و دیدم چه زیبا نقش آفرینی کرده جورابش را ایندفعه پرت نکرده گوشه اتاق بلکه جایی نزدیک تر پیدا کرده گوشه بالایی بوم . اگر قبلا ها بود کلی بهم برمیخورد . ولی جالبه که خوشم اومد و از این شاهکار عکس هم گرفتم به همه هم تعریف کردم .
+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط حوا
|
رفتم کلی رنگ و قلم مو و از این چیزا خریدم چه کیفی داد . نزدیک دو سالی میشد که روی بوم کار نکرده بودم .بوم قبلی هم مدتها بود سفید مونده بود .حال و هوای من عوض شده . خیلی خوب شد که این کار را قبول کردم .حتی اگر مجبور بشم بچه بغل کار کنم یک خط صاف توی کار نداشته باشم .
ولی خوبه .
+
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط حوا
|
دخترو سرما خورده . اغلب شبها تب داره . کوچولوی ماما !
با پررویی تمام سفارش یک تابلوی نقاشی را گرفتم . به قول آدم باید اول تاکید می کردم که ممکنه جای دست بچه هم روی سفارش به سلیقه نقاش اضافه بشه . (به دلیل کنجکاوی دخترو .)
+
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط حوا
|