تبليغاتX
حوا سپید
هر چه آگاه تر . گم راه تر
دوستهای خوبم که سراغ کتابم را گرفتید ،باید بگم که اسم کتاب ( باز هم هیچ  ،وسوسه آخر ) است . ولی بعید میدونم که پیدا کنید  .چون این کتاب در سال 79  به چاپ رسیده و هرگز چاپ مجدد نشد . تصمیم داشتم که بلاگی با این نام بسازم و کل مطالب را در آن بیارم . چند تا از شعر هام  را امتحانی نوشتم و متاسفانه تجربه خوبی نبود .از شعر ها  سو استفاده میشد.


در مورد آوردن کارگر به منزل ......... پیشنهاد خوبی است . حتما امتحان میکنم .


 .یکی از شعر های چاپ شده ام  را اینجا میگذارم :


دلتنگی ها را نمی توان شماره کرد
که عدد های تلفن را بگیرانی
و کسی جوابت دهد :

های کیستی ! که شبت سرد و بارانی    
 روزهایت  انتهای خورشید
 
شوق را هم
غربت را هم

انتهای جاده    

     آخر این کاغذ


 که کم مانده  

     جایی نیست
که جا مانده

     بازگشتی نیست


روز

های

 رفته

 ام .
 



 
در  مورد شعر نظر بر این دارم که بازی با کلمات و قواعد نوشتن جایگاه خودشون را دارند .اما حس بر جای مانده  بعد از خواندن شعر ،درست ترین و ناب ترین ارتباطی است که نویسنده با مخاطب برقرار میکنه .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 - وسوسه شدم دوباره بنویسم و کتاب دیگری چاپ کنم . شاید هم عکسهام را چاپ کنم . هنوز انتشارات مورد نظرم را پیدا نکردم .

- با چه ذوقی برای دخترو بلاگ ساخته بودم . متاسفانه در پرشین بلاگ . که نابود شد .

 - خواهش میکنم کسی محصولی از مارک اسنوا نخره . ما که بد جوری سرمون کلاه رفت . واقعا جنس مزخرفی داره .

 - چند روزی است که دارم سعی میکنم  با وجود دخترو به کارهام برسم . فعلا عملیات تمیزی خانه با موفقیت انجام میشه اما هنوز به بخش شخصی نرسیدم . فکر کننم باید شبها بیشتر بیدار بمونم تا بتونم به کارهای مورد علاقه ام برسم .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 برگشتیم . و چشمانمان به حقایق باز شد . چقدر در شهرستانها مردم متفاوت زندگی میکنند . اصلا سبک زندگی در تهران را به هیچ عنوان نمیشه مقایسه کرد  با شیوه زندگی مردم در شهرستانها . (جمله بندی را دارید که !)نمیشه گفت کدام بهتره . هر کدام جای خودش را داره . ولی برای کسی که در تهران به دنیا آمده و بزرگ شده خیلی باید سخت باشه که در شهرسنان زندگی کنه . وضع رانندگی ها که افتضاح بود . . اگر ماشین مدل بالا داشتی که مخصوصا اذیتت میکردن . زندگی حد وسط نداشت . یا خیلی توانمند و دارا یا فقیر  و بی نوا .


 عادت کردن یک نوع سرطان است . .با ریسمانی کاذب وصل هستی به جایی که نمیشناسی .


آدم و حوا از مسافرت برگشتند و سالهای سال به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند.

از بس که کارتون سیندرلا دیدم دوست ندارم به بعدش فکر کنم که چی میشه . تا همین جای قصه خوبه دیگه .

حالا این که الان حوا باید یک کوه لباس بشوره و اتو کنه و .... بماند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

چند روزی بریم سفر .هنوز هیچ کاری نکردم . چمدان بستن یکی از اون کارهایی است که دوست دارم . خیلی لذت بخشه . اما وقتی از سفر بر گردی . ....... یک کوه لباس و ...

حالا به قسمتهای خوبش فکر میکنم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

دوست داشتن ، عاشق شدن ، عادت کردن ، ......

خشم ، کینه ، نفرت ،.......

لذت ، رنج ، .....

گشنگی ، تشنگی ، خستگی ، ......

زمان همه چیز را پاک میکنه .

این در مورد جامعه هم تعمیم پیدا میکنه .

گاه یک توده انسانی اشتباه بزرگی را مرتکب میشه و سالها باهاش کلنجار میره .گاه یک انسا ن یک اشتباه بزرگ را مرتکب میشه و یک توده انسانی را به درد سر می اندازه .

زمان همه چیز را از بین میبره . توده جدید جایگزین میشه و دوباره .....

ولی خوبه . خیلی خوبه . با وجود اینکه گذشتن از بعضی مسائل ارزشی تا به حال برام سخت بوده . همانقدر هم فکر میکنم نگه داشتن همه لحظات زندگی با همان کیفیت ،

برای همیشه سخته .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

امروز سالگرد ازدواج من و آدم است . وارد هشتمین سال شدیم . حالا میتونه این عدد مثل یک مقطع مهم  تاریخی برام باشه . قبل از میلاد را میگن :ق.م و............. حالا علامت اختصاری ما هم میشه  س. ا

دوستی من با مریم چند سال قبل ار  س.ا بود؟

دخترو چند سال بعد ار س.ا به دنیا آمد ؟

اون موقع ها که میرفتم نادری شعر مینوشتم چند سال قبل از س.ا بود ؟

موهام چند سال بعد از  س. ا  دارن سفید میشن ؟

و یک عالمه سوال دیگه که امروز تا وقتی شب بشه  از خودم میپرسم .

چقدر زود میگذره . من شهریور سی  و دو سال را تمام میکنم . مگه من همش چند سالمه ؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط حوا   | 


بابا جان تن ماهی لغت اشتباهی است ماهی تن باید گفت . حالا در اکثر تبلیغات هم متاسفانه گفته میشه تن ماهی فلان
من هم از اولش که نمیدونستم یکبار یک استند برای کارخانه کنسرو ماهی ساخته بودم که روش نوشته بودم تن فلان که با تذکر یک عدد انسان شریف متوجه اشتباهم شدم . حالا اشتباه نشه فلان اسم ماهی نیست ها  یعنی ...
بعضی وقتها بازی با کلمات میتونه کار دست آدم بده . منظورم اینه که یک اسم مجهول هر چی میتونه باشه .
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

مردی با یک تپه ریش اومده بود که ماشین لباسشویی را برامون نصب کنه . من هر چی ازش سوال میکردم به سمت چپ با زاویه 45 درجه به خطی که دیوار و کف را به هم وصل میکنه نگاه میکرد و جواب میداد . چند بار خواستم بگم آقا من اونجا نیستم من سمت راست شما هستم . دیدم اینجور نمیشه خیلی بهم بر میخوره کسی از این اداها در بیاره که یعنی خیلی و اینا .اصولا ادب حکم میکنه وقتی کسی باهات حرف میزنه به اون شخص نگاه کنی به معنای اینکه من مخاطب شما هستم . تائید . نه به در و دیوار .این سبک کارا یعنی اینکه طرف به خودش شک داره . اگر کسی واقعا اهل زهد و تقوا باشه میدونه که شرط بر این نیست که تو نبینی و گناه نکنی . تو ببین ولی گناه نکن .

موقعی که خودش به جایی رسید که از من سوال کنه مجبور شد به من نگاه کنه و من هم انتقام گرفتم به همون نقطه در میانه زمین و هوا نگاه کردم و جواب دادم . در ضمن من مانتو و روسری پوشیده بودم . اهل مانتو های تنگ و تحریک آمیز هم نیستم .

بلاگری های عزیز من همچنان به کامنت دونی شما دسترسی ندارم .

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 ... یک میدان کوچک در محلی قدیمی بود. .  نانوایی  شلوغ بود و من در صف ایستاده بودم .  درخت تنومندی آنجا بود که برای تکیه دادن و منتظر شدن محل مناسبی بود . من هم داشم لذت میبردم از اینکه چقدر محله های قدیمی با صفا هستند . زنبور بزرگی اومد و ویز ویز کرد . اول مثل همه محل نگذاشتم بعد دیدم داره خیلی دنبال من موس موس میکنه . تا اومدم فرار کنم متوجه شدم انگشت سبابه ام داره گیز گیز میکنه .مطمئن بودم که زنبوره نیش زده . محکم دستم را کوبیدم به  تنه درخت تا زنبور را از دستم پرت بشه . بعد ناله کنان از خواب بیدار شدم . انگشتی که تازه بخیه هاش را کشیده بودم داشت گیز گیز میکرد و من محکم کوبیدمش به کنار تخت .
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

هر کدام از ما که بچه دار میشیم یکبار از اول خودمون را مرور میکنیم .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

جمعه صبحها به عشق برنامه فیتیله از خواب بیدار میشم که روز خوبی را شروع کنم . تنها برنامه ای است که برای بچه ها اصولی ساخته شده . واقعا مجید قناد و سه هنر مندی که برنامه را اجرا میکنند ،از جان و دل مایه میگذارند .

برنامه های دیگه هم دوست دارند برای بچه ها برنامه خوب اجرا کنند ولی فقط ادا در میارند . آدمهای بزرگ دهنشون را کج و کوله میکنند و پستونک میخورند . کیف کوله پشتی می اندازند صداشون را نازک میکنند مخصوصا مجریان زن ،تا با بچه ها ارتباط برقرار کنند. اما در برنامه فیتیله آدم بزرگها جای خودشون هستند و برای بچه ها برنامه اجرا میکنند که این برگ برنده ای است از آن ِ فیتیله ای ها .

- چقدر سرعت اینترنت پایینه . ولی اینا اگر فکر کردن با این کار ها ما به اینترنت نمی آییم .خب کار بدی میکنند . دیگه هم فکر نکنند .

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

وای راست میگی

این هندی ها چه بوی بدی میدن

 نزدیک خونمون یک زمین بازی و ورزش بود که هر شب بعد از شام میرفتیم پیاده روی چند تا هندی هم بودن که میامدن بدوند . از شانس بد زمینی که ما دوست داشتیم توش پیاده روی کنیم گرد بود و اونا همیشه از روبروی ما میدویدن

.این بود که هر چند دقیقه یکبار حالت تهوععععع میگرفتیم .

 

یکبار هم تو یک فروشگاه داشتم خرید میکردم یک هندی دستش را برد بالا تا پسرش را صدا کنه . حالا منه بد شانس همون لحظه داشتم از کنارش رد میشدم و صورتم برابر با زیر بغل ایشون قرار گرفت . داشتم کبود میشدم از کمبود هوا.

خدا را شکر که دیگر اونجا زندگی نمیکنیم .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 9:16 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

اسمشون را چی بگذاریم ؟؟؟
بگیم آقایان.
این چند روزه بد جوری هوای مسافرت زده به سرشون
هی بالگرد بازی میکنند.
میرن شمال و ددر ولی اون که امروز میخواست بره  حواس پرت بود هی یک چیزی جا میگذاشت و برمیگشت . دوباره میرفت . خانم میگفت حاجی مایو نیاوردم .دوباره برمیگشتن. . شاید هم سفر دسته جمعی بوده . من نمیدونم ولی این چند روزه  نخ سوزن امروز همش بالگرد بود که به دخترو نشان میدادم و میگفتم مامانی یک وقت فکر نکنی اینا جوجو ان ها !!!! اینا هلی کوفترن   
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

بازم این فرزاد حسنی اومده داره برنامه اجرا میکنه . ای خدا ............

در نظر بگیرید که این آدم اگر اهرم قدرت دستش بود چیزی کمتر از سردار رادان نبود .

مردم ساده ما فکر کردند این هم مثل مسعود جون توبه کرده .

چقدر با مهارت دو رویی میکنند .

این هم نکته ای است

ریا ریا ریا .

از همه شون بدم میاد ..

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

ما در  تهران یک ساعت بزرگ داریم که کنار اتوبان کاشته شده و با زاویه ای است که تقریبا از بعضی زوایا افقی دیده میشود  . این ساعت مخصوص هلی کوپتر ها است . پدر من  جمعه ها ما را برای خوشگذرانی و تفریح کنار این ساعت می برد و مادرم لوبیا پلو را روی گاز پیک نیکی گرم میکند . من خیلی جمعه ها را دوست دارم . این بود انشای من .

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط حوا   |