|
هر چه آگاه تر . گم راه تر
|
در مورد آوردن کارگر به منزل ......... پیشنهاد خوبی است . حتما امتحان میکنم .
.یکی از شعر های چاپ شده ام را اینجا میگذارم :
دلتنگی ها را نمی توان شماره کرد
که عدد های تلفن را بگیرانی
و کسی جوابت دهد :
های کیستی ! که شبت سرد و بارانی
روزهایت انتهای خورشید
شوق را هم
غربت را هم
انتهای جاده
آخر این کاغذ
که کم مانده
جایی نیست
که جا مانده
بازگشتی نیست
روز
های
رفته
ام .
در مورد شعر نظر بر این دارم که بازی با کلمات و قواعد نوشتن جایگاه خودشون را دارند .اما حس بر جای مانده بعد از خواندن شعر ،درست ترین و ناب ترین ارتباطی است که نویسنده با مخاطب برقرار میکنه .
- با چه ذوقی برای دخترو بلاگ ساخته بودم . متاسفانه در پرشین بلاگ . که نابود شد .
- خواهش میکنم کسی محصولی از مارک اسنوا نخره . ما که بد جوری سرمون کلاه رفت . واقعا جنس مزخرفی داره .
- چند روزی است که دارم سعی میکنم با وجود دخترو به کارهام برسم . فعلا عملیات تمیزی خانه با موفقیت انجام میشه اما هنوز به بخش شخصی نرسیدم . فکر کننم باید شبها بیشتر بیدار بمونم تا بتونم به کارهای مورد علاقه ام برسم .
آدم و حوا از مسافرت برگشتند و سالهای سال به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند.
از بس که کارتون سیندرلا دیدم دوست ندارم به بعدش فکر کنم که چی میشه . تا همین جای قصه خوبه دیگه .
حالا این که الان حوا باید یک کوه لباس بشوره و اتو کنه و .... بماند .
حالا به قسمتهای خوبش فکر میکنم .
دوست داشتن ، عاشق شدن ، عادت کردن ، ......
خشم ، کینه ، نفرت ،.......
لذت ، رنج ، .....
گشنگی ، تشنگی ، خستگی ، ......
زمان همه چیز را پاک میکنه .
این در مورد جامعه هم تعمیم پیدا میکنه .
گاه یک توده انسانی اشتباه بزرگی را مرتکب میشه و سالها باهاش کلنجار میره .گاه یک انسا ن یک اشتباه بزرگ را مرتکب میشه و یک توده انسانی را به درد سر می اندازه .
زمان همه چیز را از بین میبره . توده جدید جایگزین میشه و دوباره .....
ولی خوبه . خیلی خوبه . با وجود اینکه گذشتن از بعضی مسائل ارزشی تا به حال برام سخت بوده . همانقدر هم فکر میکنم نگه داشتن همه لحظات زندگی با همان کیفیت ،
برای همیشه سخته .
دوستی من با مریم چند سال قبل ار س.ا بود؟
دخترو چند سال بعد ار س.ا به دنیا آمد ؟
اون موقع ها که میرفتم نادری شعر مینوشتم چند سال قبل از س.ا بود ؟
موهام چند سال بعد از س. ا دارن سفید میشن ؟
و یک عالمه سوال دیگه که امروز تا وقتی شب بشه از خودم میپرسم .
چقدر زود میگذره . من شهریور سی و دو سال را تمام میکنم . مگه من همش چند سالمه ؟
مردی با یک تپه ریش اومده بود که ماشین لباسشویی را برامون نصب کنه . من هر چی ازش سوال میکردم به سمت چپ با زاویه 45 درجه به خطی که دیوار و کف را به هم وصل میکنه نگاه میکرد و جواب میداد . چند بار خواستم بگم آقا من اونجا نیستم من سمت راست شما هستم . دیدم اینجور نمیشه خیلی بهم بر میخوره کسی از این اداها در بیاره که یعنی خیلی و اینا .اصولا ادب حکم میکنه وقتی کسی باهات حرف میزنه به اون شخص نگاه کنی به معنای اینکه من مخاطب شما هستم . تائید . نه به در و دیوار .این سبک کارا یعنی اینکه طرف به خودش شک داره . اگر کسی واقعا اهل زهد و تقوا باشه میدونه که شرط بر این نیست که تو نبینی و گناه نکنی . تو ببین ولی گناه نکن .
موقعی که خودش به جایی رسید که از من سوال کنه مجبور شد به من نگاه کنه و من هم انتقام گرفتم به همون نقطه در میانه زمین و هوا نگاه کردم و جواب دادم . در ضمن من مانتو و روسری پوشیده بودم . اهل مانتو های تنگ و تحریک آمیز هم نیستم .
بلاگری های عزیز من همچنان به کامنت دونی شما دسترسی ندارم .
جمعه صبحها به عشق برنامه فیتیله از خواب بیدار میشم که روز خوبی را شروع کنم . تنها برنامه ای است که برای بچه ها اصولی ساخته شده . واقعا مجید قناد و سه هنر مندی که برنامه را اجرا میکنند ،از جان و دل مایه میگذارند .
برنامه های دیگه هم دوست دارند برای بچه ها برنامه خوب اجرا کنند ولی فقط ادا در میارند . آدمهای بزرگ دهنشون را کج و کوله میکنند و پستونک میخورند . کیف کوله پشتی می اندازند صداشون را نازک میکنند مخصوصا مجریان زن ،تا با بچه ها ارتباط برقرار کنند. اما در برنامه فیتیله آدم بزرگها جای خودشون هستند و برای بچه ها برنامه اجرا میکنند که این برگ برنده ای است از آن ِ فیتیله ای ها .
- چقدر سرعت اینترنت پایینه . ولی اینا اگر فکر کردن با این کار ها ما به اینترنت نمی آییم .خب کار بدی میکنند . دیگه هم فکر نکنند .
این هندی ها چه بوی بدی میدن
نزدیک خونمون یک زمین بازی و ورزش بود که هر شب بعد از شام میرفتیم پیاده روی چند تا هندی هم بودن که میامدن بدوند . از شانس بد زمینی که ما دوست داشتیم توش پیاده روی کنیم گرد بود و اونا همیشه از روبروی ما میدویدن
.این بود که هر چند دقیقه یکبار حالت تهوععععع میگرفتیم .
یکبار هم تو یک فروشگاه داشتم خرید میکردم یک هندی دستش را برد بالا تا پسرش را صدا کنه . حالا منه بد شانس همون لحظه داشتم از کنارش رد میشدم و صورتم برابر با زیر بغل ایشون قرار گرفت . داشتم کبود میشدم از کمبود هوا.
خدا را شکر که دیگر اونجا زندگی نمیکنیم .
در نظر بگیرید که این آدم اگر اهرم قدرت دستش بود چیزی کمتر از سردار رادان نبود .
مردم ساده ما فکر کردند این هم مثل مسعود جون توبه کرده .
چقدر با مهارت دو رویی میکنند .
این هم نکته ای است
ریا ریا ریا .
از همه شون بدم میاد ..