تبليغاتX
حوا سپید
هر چه آگاه تر . گم راه تر
این درسته که من یک انگشتم را به تیغه هم زن دستی روشن داخل کنم ؟

- نه این کار جیزه

اِ نمی دونستم

- فقط بچه بد ها کار های خطر ناک میکنند .

آها . خوب شد گفتی دیگه این کار را نمیکنم

 

اینجانب در یک ثانحه ظمینی  مسدوم شدم .  دکتر جون انگشتم را دوخته . مثل اینکه خیاطی اش خوب بوده . انگشتم داره شبیه قبل میشه .

چقدر خوب شد هنوز انگشت دارم . هنوز تو شوک هستم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

آی ماسکی خدا لغنتت کنه آی انگشتم

انگشت سبابه ام  رفت لای تیغه مخلوط کن . فعلا با بخیه  نگه داشتمش . آی انگشتم . من چه جوری دست تو دماغم کنم .با یک دست خیلی سخته تایپ کنم . خدا کنه انگشتم سالم بمونه .  

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 7:35 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

دیدی  بیوگرافی بعضی ها رو !
او در خانواده ای هنر مند به دنیا آمد . پدرش فلانی از بزرگان موسیقی بود که صاحب سبک  فلان بوده . مادرش  از نواده گان کمال الملک بوده  استاد ملوک السلطنه جد مادری اش بوده که شعر می سروده . دایی اش گارگردان بزرگ کشور ما است که باعث فخر و مباحات است . خاله اش علاقه ای به هنر نداشته و الان سالهاست که برای ناسا کار میکنه. حالا بابای باباش خط نستعلیق را به ثبت رسونده . یکی از عمو ها همان گرافیست مشهور خدادفلانی است و عمه بزرگه شاعری است صاحب سبک که n تا کتاب چاپ کرده . عمه کوچیکه که الهی کوفتش بشه داره در استودیوی دیزنی کار انیمشین میکنه .
حالا این آدم اگر یک خط رو کاغذ بکشه خدایی تحویلش نمیگیرن ؟
نوبت من که رسید آسمون تپید . فکر کنم فقط یکبار برادر کوچیکم رفته بود پاساژ ونک و از فردین خدا بیامرز یک امضا گرفته بود .
هیچ کس از افراد خانواده من و فامیلمون و اجدادم ربطی به هنر و ادبیات نداشتن . چی میشد من راضی بودم بابام کاظم چلیپا بود ولی نقاش بود .
تو یک کتاب که راجع به زنان ایرانی بود یک بیوگرافی از من نوشتن که هر وقت میخونم میگم الهی بمیرم برات غریب


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 


وقتی ما بچه دار میشیم فقط امکان حیات مادی را به  یک انسان دادیم که کار مهم و بزرگی است . اون کسی هم که به دنیا میاد خودش این زندگی را انتخاب میکنه . دیگه این حرفا که ما به پدر و مادر هامون میزدیم که ما را برای چی به دنیا آوردین قدیمی شده . اما اصراف و زیاده روی نفرمایین که بعدا به چه کنم بیافتین . همان یک بچه برای هفت پشتتون کافیه . چنان پوستی میکنه که شما باید بگید چرا  اینو به دنیا آوردم . 

:

حتی اگر منگل باشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 


امروز فهمیدم که دخترو خیلی چیز ها را می فهمه و این منه نفهم هستم که نمیفهمم اون می فهمه .

کاملا به هر اتفاقی که در پیرامونش رخ میده واکنش نشون میده و درک میکنه که الان مثلا ماما ناراحته . خوشحاله . از این کارم بدش میاد .
دخترو به راحتی از قوه تصمیم گیری استفاده میکنه . چی بگم کلا  فکر کنید یک آدم کوچولو که فقط نمیتونه حرف بزنه همین . و برای من جالبه که یک نوزاد شیر خوار کوچولوی گوگولی مگولی اینقدر بفهمه . . شاید وقتی من هم درکی از کارهای اون پیدا میکنم اون هم همینقدر براش عجیبه که .این زن گنده با این فهم و کمالات چه طور تا حالا نمی فهمید  من میفهمم که الان داره پای مانیتور چه غلطی میکنه و نمیاد با من بازی کنیم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 6:18 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 -  رفتم به بلاگ یک  بنده خدایی سر زدم و با خواندن مطالبش غبطه خوردم به احوالاتش و یک عدد کامنت ترکاندم .بعد پشیمون شدم از چرت و پرتی که نوشتم .  ولی چی ؟ ؟ دیگه  گند رو زدم حالا هی برو بگو منظورم این بود که !!!
خودش میدونه که چرت گفتم .
- تازه گی ها  چشمهام درد میکنه . از اون مدلهایی که نمیتونم به مانیتور و منبع نور نگاه کنم . به همین جهت الان اصلا به مانیتور نگاه نمیکنم و همین طوری دارم تایپ میکنم . .
- دیروز یک نان بربری خریدم 150 تومان بعد یاد بچه گیم افتادم که نان یک تومن بود . یک روز عصر مامان گفته بودم برم نان بخرم . من هم تو کوچه با بچه ها مشغول بازی شدم و دیر وقت یادم افتاد که نان نگرفتم . با برادرم به سرعت با دو چرخه ها مون خودمون را به نانوایی محل رسوندیم  اونهایی که نان نصفه میخواستن احتیاجی نبود تو صف بایستند . اونروز با خرید 4 تانان نصفه ما صاحب 2 تا نان شدیم که بد قول نشیم . هر نان یک تومان و نصفه پنج زار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

چه افتضاحی شده !

ظاهرا تمام مراکز پیش دبستانی دولتی تعطیل شده و بخش خصوصی و غیر انتفاعی فعال شده . این دوره اجباری است .  قیمت یک مرکز پیش دبستانی معمولی بالای سالیانه پانصد هزار تومان و در شهرستانها حداقل 200 هزار تومان .

حالا پیدا کنید پول را در جیب پرتغال فروش!
 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

من یک دختر دایی دارم که برای خودش ماجراهایی داره و برای کل فامیل سوژه است .
این خانم الان 3۸ سالش است و  دکترای شیمی گرفته و باز هم داره درس می خونه  احتمالا در رشته دیگری شروع کرده . در دانشگاه هم تدریس میکنه.
ظاهر قضیه خیلی خوب و نرماله . حالا فکر کنید همچین کسی کامپوتر خریده و موقع خاموش کردن کامپوتر آن را از برق می کشه . اعتماد به نفس زیادی هم داره . ماشین خریده .ولی فکر کنم تا حالا 100 کیلومتر هم باهاش رانندگی نکرده باشه . میگه اگر ببرم دانشگاه بچه ها  رو ماشین خط میکشن و  لاستیکش را پنچر میکنند.
مبایل گرفته. ولی وقتی یک نفر براش اس ام اس اشتباهی میفرسته که عزیزم دوستت دارم تا یک سال نگه میداره که شاید طرف را روزی شناسایی کنه و میگه میخوام بدونم کدوم پُر رویی بوده . حالا از خداشه که کسی باهاش دوست بشه .. این جور که به من گفته و ازش معلومه تا حالا دوست پسر نداشته .کلی باهاش حرف زدم که به راه راست هدایتش کنم وبفهمونم که طبیعیه اگر دختری گرایش به جنس مخالف داشته باشه و .... بقیه ماجرا . اما !!!
خداوند همه ما را هدایت کند . از جمله من و عمه و دختر دایی ام را   .  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

دخترو را خوابوندم . از خوشحالی دارم شبیه خواننده های جدید که با آهنگ اوپس اوپس سرشون را تکان میدن  و انگشت اشاره هر دو دست را به سمت اطراف میچرخونن و دور خودشون میچرخن میرقصم .یک کم شبیه بوقلمونی که بهش زنجبیل و فلفل خورانده باشن . خب حالا تو این فرصت کوتاه  چه جوری زندگی کنم ؟

اول خواندن بلاگ ها که شده درد بی درمون . و مثل معتاد ها هر روز میخونم . بعد یک چای و تلفن و کتاب خواندن  و فکر کردن به ایده های جدیدبرای طرح کتاب . تمرین طراحی و نقاشی برای اون بوم همیشه منتظر که سفید مونده .گوش کردن به سی دی های نصرت خانم جهت تقویت زبان با حواس جمع و جمعوجور خانه و ظرف دیشب مانده شستن و ناهارپختن و لباس شستن و اتو کردن و نه اول جارو برقی واجبتره ................ مگه میشه اینهمه کار در چند دقیقه . به قول گیس طلا مدیریت غیر عادی زمان لازمه .

هاهاهاها ها

اینکه میگن به روی آب بخندی حرف بدیه ؟

مگه چی میشه ؟

الان برم به روی آب بخندم ببینم چی میشه . اگر مردم حلالم کنید .

جوان بودم و نادان . خام و سرکش .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

چند روز پش برنامه ای از تلویزیون ما پخش شد که همه را می خنداند . کسانی که ساز میزدند پشت ماکتی نشته بودند که شبیه میز های مسابقات بود . برای اینکه ساز دیده نشه چه کلک هایی میزنند . من نمیدونم چه کسی حالی به حالی میشه از دیدن ساز . یا اینکه به جای گفتن کلمه پستان یا سینه از کلمه عضو شیردهی استفاده میکنند . واقعا  تفکر یک جامعه  باید خیلی مریض باشد که همچین مزخرفاتی را علنی عنوان کند .  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

وقتی دخترو داره  از سینه ام شیر میخوره . بهترین و زیباترین لحظه را برام  میسازه. دستهای تپلش را دوست دارم .من مادر شدم . چه خوب ! دلم میخواهد این لحظه  هیچ وقت تمام نشه . بعد که خوابش میبره . مدتها در سکوت نگاهش میکنم . چقدر این لحظات خواستنی هستند . بعد صدایی مثل گروپپپپپپپپپپپ میشنوی . مرد همسایه داره اسباب کشی میکنه
کارگر داد میزنه :  اول یخشاله بیاریم ؟  .بعد دخترو از خواب بیدار میشه .حالا تو فکرم گوشه یخشال را گرفتم و کمک میکنم . اگر زودتر تمام بشه  من دوباره مادر میشم و دخترو شیر میخواد .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

چهار شنبه مامان آدم اومد خونمون و چشمش به ماهی کوچولوم که توی تنگ داشت بازی میکرد افتاد گفت : وا شما هنوز سفر هفت سین را جمع نکردین . ماهی قشنگم روز پنج شنبه مرد .


-  دیشب رفتم از سوپر خرید کنم . با کفشهای تق تقی راه میرفتم و هر چه میخواستم از قفسه ها بر میداشتم . چند تا ویفر و بیسکوئیت . بعد رفتم چند تا نوار بهداشتی بردارم و صابون . مرد مغازه دار بدو بدو اومد جلو و یک نایلون مشکی داد دستم . گفتم ممنون ،برای چیه ؟ با چشم اشاره ای کرد به سمت نوار بهداشتی که در دستم بود.خیلی بهم برخورد . نمیدونم چرا ما زنها باید به خاطر عادت ماهانه مون به صورت تحمیلی خجالت بکشیم . اینکه بدن من به طور طبیعی هر ماه داره عمل میکنه . اینکه هر ماه باید دل درد داشته باشم . یا شاید برای این که یک زنم . ؟؟؟ نمیدونم ولی من اصلا خجالت نمیکشم . نایلون را کنار صندوق گذاشتم بغل وسایلی که خریده بودم . 
 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

هر وقت مسئله ای پیش بیآید که هضمش سخت باشه . چند روزی صبر میکنم .فکر میکنم . تلاش میکنم که مشکل را در دراز مدت حل کنم . بعد احساس میکنم که کار بزرگی انجام دادم . در شرایط حاضر باید تا به راه افتادن و مستقل شدن دخترو صبر کنم . با یک بچه شیر خوار نمیشه به چیز دیگری غیر از بچه داری فکر کرد . امیدوارم بتونم بعد ازا ین مرحله انیمیشن را شروع کنم . میدونم که باید کلی نرم افزار جدید یاد بگیرم . چند سال تو خونه نشستن حسابی میتونه منو از دنیا دور نگه داره . ولی باید یک نرم افزار پیدا کنم که کار باهاش ساده باشه و تو این مدت بیکار نمونم . الان تو فاصله ای که این جغله میخوابه من همه کار هام را باید انجام بدم .

راستی به خاطر پست قبلیم شرمنده شدم که شما را هم ناراحت کردم ولی باور کنید یک درد دل دوستانه بود . عذر میخوام اگر احوال کسی را به هم ریختم .

میدونم که زندگی همه پر از فراز و نشیبه و ما همه در این دریا غوطه وریم . گاهی دیدن شکل مصائب دیگران برامون جدیده ولی خودمون هم به نوعی در گیر هستیم . البته این نظر منه و امیدوارم همه در آرامش زندگی کنند . حالا فکر نکنید بچه داری اینقدر سخته که من دارم زاری میکنم . معمولا بچه های اول خانواده وقتی صاحب نوزادی میشن پدر بزرگها و مادر بزرگها به ندید بدیدی شون میافته و دائم سر میزنند و کمک میکنند . اما شرایط من فرق داره ومن خیلی تنها تر از این حرفهام . شاید هم خودم دوست ندارم که کسی کمکم کنه . یک مقدار در کمک گرفتن از دیگران سخت گیرم ولی شما نباشید .

- چرا بخش کامنت های بلاگر فی لتره ؟ من نمیتونم وارد بشم .

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

مادرم .

برترین فرشته روی زمین . زندگی سختی را انتخاب کردی . خدا صبرت دهد . واقعا زندگی کردن با همچو دیوی کار راحتی نیست . فردا میایم به دیدنت . با خواهرانم . هرچند که  فرعون از دیدن ما خوشحال نخواهد شد . ولی برای دیدن آن چشمان کم سویت بی طاقتم . عزیزم

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

خدا نکنه کسی کاری کنه بکنه که جدید باشه از فردا همه اون کار را انجام میدن و اونقدر تکرار میشه که حالت بد بشه .

چند سال پیش برنامه نیم رخ یک برنامه متفاوت بود . تمام عناصر صحنه به شیوه جدیدی اجرا شده بود . تیتراژ متفاوتی داشت و کلا با اصول برنامه سازی تلوزیون ما که فقط گل و بلبل ، مجری ، عزاداری ، اخبار، راز بقا، فوتبال و میز گرد نشان میده فرق داشت . هنوز که هنوزه برنامه هایی که برای نوجوانان ساخته میشه با همان فرم داره اجرا میشه و این دیگه حال بهم زنه . مجری میاد از بین در و تخته و لنگه کفشی که آویزونه را ه میره و عقب و جلو میره . دوربین هم همینطور .شاید فکر میکنند که تو قرآن نوشته شده که باید طبق دستور از این طراحی صحنه و این نوع مجری استفاده کرد . ما بیچاره ها را بگو که داریم برای همچین صدا و سیمایی رو قبض مالیات میدیم .

برنامه طنز که دیگه جای خودش همه به فکر جیب خودشان هستند . کسی به مخاطب حتی فکر نمیکنه .به محض اینکه یک کاری گل میکنه اونقدر از روش کپی میکنند که تفاله اش میمانه واسه ما . یکی میاد پیتزا پیکو میفروشه فردا همه تهران میشه پیکو فروشی . یکی میگه اولین هات داگ واقعی در ایران فردا همه هات داگ ها میشه واقعی .حالا هر وقت صدای محسن نامجو را میشنوم منتظرم که صد ها نامجوی دیگه از فردا بخونند . به جای شقایق نورماندی خواهیم شنید تویی که لای در ماندی .

برای داشتن آلبوم نامجو از ماه ها قبل تا هفته پیش صبر کرده بودم شاید آلبومش با مجوز بیاد به بازار اما نیامد و من هم از یکی از دوستانم گرفتم و کپی کردم . از همین جا از این آدم حلالیت می طلبم . کار از کار گذشته وقتی که دیگه شبکه های تلوزیونی پدر سوخته خارج از ایران این کار را بدون مجوز پخش میکنند . از دست من چه کاری بر می آد . من خیلی رو این موضوع حساسم . به ندرت ممکنه از فیلمهای ایرانی فیلمی را دیده باشم که از رو پرده ضبط شده یا قاچاق بوده . حتی همان نسل سوخته را هم خریده بودم . فیلم این ده نمکی را هم در منزل اقوام روئیت کردم راستش حاضرنبودم این فیلم را ببینم و قِرانی بابتش بپردازم . شنیدم سایتی راه اندازی شده که به شماره حسابی به نام محسن نامجو میشه پول پرداخت کرد . یک کم عجیب بود . من نمیتونم اعتماد کنم . اگر کسی میدونه راهنمایی کنه . کم نبودند آدمهای سودجویی که ازنام آدمهای مشهور سو استفاده کردند . حالا به هر طریقی .....

آقای محسن نامجو شرمنده .

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

سالی که فیلم نسل سوخته داشت فیلم برداری میشد من در تهران نبودم . بنا به موقعیت شغلی در شهری که زادگاه اجدادی ام بود زندگی میکردم . وارد انجمن سینمای جوان شده بودم و هنوز افراد را خوب نمیشناختم شایعه بود که فلانی الان داره تو تهران در یک فیلمی بازی میکنه که نقش مقابل نیکی کریمی است . بعد از کلی پی گیری فهمیدم فیلم نسل سوخته است . بنا به هر دلیلی این فیلم را تا چند روز پیش ندیده بودم . فلانی نقش مهمی تو فیلم داشت اما دریغ از اینکه یک پلان با خانم کریمی بازی کرده باشه . و من می خندیدم و می خندیدم . بنده خدا فلانی بسیار آدم مودب و فهمیده ای است اما از حرف اطرافیان و یاد آوری جملاتی که با اون لهجه شیرین به من میگفتن خنده ام میگیره .

وای ! از فاجعه خودِ فیلم چی بگم . دو ساعت فیلم ، پر از صحنه های خشونت و بد بختی و بازی هایی که همه عصبی هستند، گویا هر چه عصبی تر باشی جایزه بیشتری از جشنواره میگیری . در یک ساعت دوم که همه فریاد میزنند. چقدر شعار و حرف . راستش بعد از دیدن فیلم تنها تاثیری که روی من گذاشت این بود که آخیش تمام شد . در نهایت یک جمله قرار بود گفته بشه که احتیاجی به این همه آدم کشی نبود .من اسمش را میگذارم حرّافی . تماشاگر حوصله این همه حرفهای پراکنده را نداره . فیلم میم مثل مادر هم همینطور پر بود از آدمهای بد بخت اصلا یک نفر در این دو فیلم خوشبخت نبودن یکی بچه اش لنگه یکی کوره یکی سرطان داره یکی خواجه است یکی دزده یکی تصادف کرده باید دیه بده .تنها آدمهایی که شکمشون سیره دیپلمات های هستند که مورد نفرت کارگردان و تماشاچی هستند . پس سهم روز های خوب کجاست ؟ . خدایش بیامرزد رسول ملاقلی پور را .من همان مهرجویی خودم را دوست دارم .

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

داریم با دخترو آواز تمرین میکنیم . اصلا فکر نمیکردم این جغله ایتقدر استعداد داشته باشه . ردیف های آوازی را از اول شروع کردم به تمرین . چه کیفی میده این فنچ کوچولو هم با من میخونه . البته فقط اصوات را ادا میکنه .

مثل آآآآآآآآآآآآآآآآآآآاااا آ ََََََََََََََََََََََََََََ َ َََ َ َ اااااااِ اِ اِ اِ اِ اِ ا یااااااااااااااااااااااااااوووووووو.

 بچه ام هنوز هشت ماهشه . دیشب از ساعت 1.30 تا 4.30 بیدار بود و گریه میکرد .برای دندان در آوردن چقدر اذیت میشن . اینها هم به سهم خودشون دارن ریاضت میکشن ، از سهمی که در این دنیا دارن یکی هم همین درد است .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

نه قطع A4 مناسب سنگ قبر نیست . یه فکر جدید . یه ایده نو . یک کم خلاقیت داشته باش .بیا بیا از این طرف این راه به دهلیز چپ قلبم میرسه . بیشتر از این نمیتونم نخ بدم خواهش میکنم بفهم . یک کم صداقت داشته باش خودم دیدم که عمه ات ..... . مشکلی نیست بینی ام کمی چکه میکنه . سپاه یونان با اون سیصد نفرش رفته تو چشمم . به صورت نمادین میخوام برم بالای برج آزادی و از اونجا یک سطل زباله اتمی بریزم پائین . اشکالی که نداره . حق مسلم منه ! ماچ ماچ ماچ از لپ دختر خوشگلم که از صبح تا حالا داره جیغ میزنه . داره دندان در میاره و البته که منه فلان فلان شده مادرم و باید همه دردش را سر من خالی کنه . لعنت بر پدر و مادر هر کسی که اینجا آشغال بریزد . صد با ر برای همسایه بالایی بی پدر مینویسم که بفهمه برای کفتر ها جای دیگری نون خشک بریز همه اش میاد تو خونه ما . صد سال پی هنر بگردی نمیتونی درک کنی که یک زن هنر مند چه اسراری را از لا به لای آشغال سبزی میتونه پیدا کنه . سِرالعالمین . یا مقلب القلوب . حاجتنا . دَرکِنا من را پلیز. این مخ تعطیله همه وقت حتی ایام تعطیل .حلقه مفقود شده حیات با یک دسته پرنده وحشی الان ار توی کولر اومدن بیرون و به سمت پنجره حرکت کردن . اینجاست جایی که شانه هایت فرو آیند . بازآی که باز آید هر چی که رفته از کف ای ساغر مینایی.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط حوا   |