تبليغاتX
حوا سپید
هر چه آگاه تر . گم راه تر

نمیدونم چرا فکر میکنم تو زندگی قبلیم تو آب خفه شدم . چند روز پیش یک فیلمی دیدم که موضوعش همین بود . به شدت  احساس همدردی میکردم با هنرپیشه ای که داشت خفه میشد .چند وقته یک چیزهایی را حس میکنم . میبینم . نمیدونم مربوط به گذشته است یا آینده . خدا به خیر کنه . البته شاخک های حسی من به شدت قوی است و  خیلی چیزها رو از قبل میتونم ببینم یا حس کنم .متاسفانه وقتی آدمها به زیرکی بهم دروغ میگن باز می فهمم و این منم که رنج می برم چون طرف مقابل از اینکه دروغی گفته که نفهمیدم لذت میبره . به راحتی میدونم که این عمل چه عکس العملی داره ( مربوط به حس ششم نمیشه )  تنها کاری که نکردم پیش بینی زلزله بوده .

زلزله  خیلی عجیب بود . ما در منطقه ای ییلاقی خارج از تهران بودیم  که پر بود از مرغ و خروس و سگ و کلاغ و اردک و... معمولا میگن حیوانات زودتر از انسان متوجه زلزله میشن . اما دریغ از کوچکترین واکنشی که این حیوانها نشان بدن . این قضیه شایعه آزمایش اتمی را قوت می بخشه . اما شب قبل اخبار اعلام کرده بود که سیاره زهره پشت ماه قرار میگیره . از نظر علمی من نمیدونم چه اتفاقی می افته ولی شاید این یکی از دلایل زلزله  بوده باشه . حالا علت هر چی بود ما که لرزیدیم و ترسیدیم . من در لحظه ای که زلزله شد داشتم چای مینوشیدم و فیلم آخر زمان مل گیبسون را میدیدم درست سر صحنه ای بودم که سر قربانی ها از مقبره ای بلند به پائین می اندازند . اونقدر غرق فیلم بودم که حس کردم با افتادن سر ها به روی پله های مقبره زمین داره می لرزه و با فریا د بقیه متوجه شدم که زلزله است و همه پریدیم تو حیاط . راستی استخر خانه ای که ما توش بودیم روز قبل ترک بزرگی خورده بود و نشست کرده بود .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

یک تکه نخ را گرفتم دستم و با سر انگشتم با هاش بازی می کنم . می پیچونمش . تابش می دم . مثل طناب می شه . برعکس می پیچونم باز می شه . چندین بار این کار را انجام می دم . اما من فقط با یک تکه نخ بازی نمی کردم . داشتم به گذشته هام فکر می کردم به آدمهای خوب و بد زندگیم . به خودم . به این که الان چند سالمه ! چقدر زود می گذره .باورم نمیشه . صدای اذان از مسجد محل هر روز بلند و بلند تر داره پخش میشه . چه کار تکراری است . دلم مثل همیشه میگیره وقتی دعا پخش میکنه . یا د مجالس ترحیم می افتم . اصلا دلم نمیخواد تو مراسم من از این کار ها بکنند . من چند بار عاشق شدم ؟ نمیدونم ! واقعا عاشقشون بودم یا دوستشون داشتم ؟ شاید هم بهشون عادت کرده بودم . چه قدر لذت بخشه مرور بخشی از زندگی که فقط خودت بودی و خودت . لحظه هایی که به خاطر خودت زندگی کردی . خیلی خوبه که وقتی سنت بره بالا به کودکی و جوانی فکر کنی . الان از اون وقتهایی است که شبهای امتحان آرزو میکردم کاش فردا امتحان نداشتم و می شد یه گوشه ای لم بدم به یک گوشه خیره بشم و برم تو رویاهام . اون موقع به این فکر میکردم که٬ بزرگ بشم چه شکلی میشم ؟ چه کاره میشم ٬ شوهرم چه شکلی میشه ؟ بچه ام چه شکلیه ؟ خونه ام چه جوریه ؟ و ....

حالا هم دارم فکر میکنم که چه شکلی بودم چقدر کوچولو . و خاطرات اون دوران را مرور میکنم . الان موضوع بیشتری دارم میتونم به پیری هم فکر کنم .

 


بوی تابستون را دوست دارم . بوی کولر و هندوانه و طالبی منو میبره به بچه گیم . زیر باد کولر دزار بکشی و کتاب داستان بخونی کتاب به من بگو چرا و .... اولین رمانی که خوندم دزیره بود و هیچ وقت فراموش نمیکنم که شروع کتاب چه قدر برام جالب بود . هر بار که کتاب را باز میکردم پاراگراف اول را میخوندم بعد به سراغ بقیه کتاب میر فتم . نزدیک سن بلوغم بودم و هر چیزی که راجع به بلوغ دختران بود برام جلب توجه میکرد . اولین بار که احساس استقلال کردم زمانی بود که با مریم دو تا کاست موسیقی برای خودمون ضبط کردیم . و شب تا صبح اون ها را گوش میدادیم . مدرن تاکینگ و سندرا . خدائیش چه جواد هایی بودیم . بعد من یک کاست داریوش گرفتم ( چکه کن ای ابرک من ) دوستش نداشتم بدم می آمد ازکلمه ابرک . تمام نوار را از کاست کشیدم بیرون و باهاش یک بافته زیبا مثل تور ماهیگیری ساختم و زدم به دیوار اتاقم . مریم خواهرش آلمان بود و هر وقت می امد ما عاشق این بودیم که چمدانش را بو کنیم . بعد ها که بزرگتر شدیم هر بار می رفتیم سرخه یا گلستان تو بعضی بوتیک ها بازم بوی چمدان می آمد . این خاطرات را با آدمهاش دوست دارم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

هر کاری که قرار باشه از شنبه شروع بشه تکلیفش از قبل مشخصه !
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

 


بعید میدونم که برادران عزیز ما که خداوند شعله شهوت را در وجود آنها بیدار ساخته ، تا به حال برای دفع شهوت منتظر مانده بودند که ببینند وزارت کشور چه تصمیمی برای رفع حاجت ایشان می گیرند . خواهران عزیز هم که تا پیدا شدن شوهر هرگز نیازی را احساس نمیکنند خدایی نکرده شیطان در جلدشان نرود . این راه کار برای آقایان و مخصوصا آقایان متاهل است . خواهرانی هم که بیوه هستند یا شوهر نکرده اند باز امکان ندارد نیاز جنسی داشته باشند . باید در جهت رفع نیاز این عده از آقایان قبول حاجت فرمایند. جوابی هم نیست مگر اینکه زنان مجبور به ازدواج موقت نیستند . ولی ما با ید با جسارت این عمل را ترویج کنیم .

واقعا مگر همه برای رفع حاجت ازدواج دائم میکنند؟ خجالت آوره که به جای رفع مشکلات اساسی کشور به چه اراجیفی رو می آورند .آمار میدهند که 5 میلیون زن در سن ازدواج هستند که نیمی بیوه هستند . چون شرایط ازدواج نداریم ازدواج دوم را هم بهتره ترویج کنیم .

گویا پله پله بالا رفتن را یاد نگرفته اند هر چه به مذاق خوش بیاید شده شیوه مملکت داری ما . به جای این حرفها مشکل جوانان را حل کنند که بتونند ازدواج کنند . نیمی ار علت طلاقها مشکلات مالی و اعتیاد بوده . چرا برای این مسئله فکری نمیکنند . همین بچه های طلاق کافی هستند دیگربچه های ازدواج موقت را به جامعه تحمیل نکنید .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

سینمای مهرجویی ایده آل ترین سینمای فعلی برای منه .

پشت در اتاق اسد : حلزون از کوهستان فوجی بالا برو اما نرم و آهسته .

برای دیدن این پلان چندین بار بلیط خریدم . چندین بار به امپراطور دروغ گفتم و به بهانه جزوه کپی کردن از خونه اومدم بیرون و رفتم سینما بعد رفتم نادری نشتم و سیگار کشیدم بعد رو به درختی که نزدیک پنجره بود شعری بر گوشه روز نامه نوشتم و اومدم خونه .بعد گفتم دستگاه کپی خراب بود رفتم جایی دیگه . ترافیک بود . ... اگر لازم بود هر دروغی میگفتم که بتونم برم سینما و پری را ببینم . اگر لازم بود هزار بار دیگه فیلمنامه هامون را میخواندم تا متن را از بر کنم.

ابراهیم را در آتش تصور کنم . به اسماعیل فکر کنم و نتونم فرقی میان ایمان ابراهیم و اسماعیل بگذارم . و از خودم بپرسم : ایمان اسماعیل قویتر نبوده ؟

سینمای مهرجویی اگر جوابی برای سوالهایم نداشت . لااقل حس مشترکی بود که من را راضی میکرد . بی صبرانه منتظر دیدن سنتوری بر پرده سینما هستم .

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

کلی مطلب نوشته بودم . پرید .

حوصله و وقت دوباره تایپ کردن را ندارم گاهی این تکنولوژی سبب زجر است نه رفاه

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

دلم یک تحول اساسی می خواهد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

پدر هنوز فکر میکنه که خونه اش قصره٬ خودش امپراطور و ما غلامان و کنیزکان او .

واقعا پیش خودش چی فکر میکنه ؟

والا مقام . اینجانب هنوز سر به سجده پروردگارم نگذاشته ام چه رسد به شما .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

سایه ها اسیر منت آفتاب اند

سایه  بلند

سایه کمرنگ

.......

همه به یک اندازه

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

 

همسایه بالایی می تونه گندش را در آورده باشه از شدت مزاحمت .اما بعدش چیکار میکنه ؟

چه قدر این چند تار موی سپید را دوست دارم .

بعد از اینکه دخترو  به دنیا آمد . انگار به یک بلوغ تازه ای رسیدم .

از اینکه خیلی آدم وابسته ای نیستم به شدت خوشحال و مسرورم .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

کسی یک انتشاراتی خوب سراغ داره ؟

هر بار که کتابی چاپ کردم . پشیمون شدم . یا طرح جلد را خراب می کردن یا متن پر بود از غلط املایی و یا نمی تونستن وارد بازار کتاب و مافیای پخش بشن .

میخوام یک بخش کوچک از شعرای جدیدم را چاپ کنم . همراه با عکسهام

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

 

حوض بی آب

در سوگ خود

 برای تو ٬ گریست

ماه لرزانم

امشب میهمان کدام خانه ای ؟

 

(نتونستم ننویسم  )

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

 

دلم میخواد از شعر هام اینجا بنویسم . اما با تجربه بدی که داشتم این کار را نمیکنم .

میدونی اگر یکی قسمتی از وجودتو برداره و سر و شکلش را عوض کنه و بگه ماله منه چه حالی میشی ؟

شعرهام دخترهای من هستن . قبول دارم که هر کدوم باید مستقل از من با شند . ولی شناسنامه دارند . وقتی هویتشون را میگیرند ناراحت میشم .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

شام میخوام خورش به درست کنم .

دارم زعفران می سابم. خورش باید خوش عطر باشه  . زعفران مثقالی ۱۲ هزار تومان . یعنی این  یک ذره زعفرانی که الان ریخت رو میز قیمتش چند بود ؟ شاید قیمت  چند تا نون سنگگ.

 امروز چقدر تنها بودم !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

اون کار هیجان انگیز این بود که سوژه را در مرکز کادر قرار بدم و نگران نباشم .

نمیدونم چرا این استاد عکاسی ام اینقدر نظرش را تحمیل کرده بود که تا به حال همیشه از قرار گرفتن سوژه در مرکز کادر می ترسیدم .

ماهی سرخ من

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

کافه نادری

.......................

چقدر قدیمی .

فکر کنم دیگه دارم پیر میشم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

 

 

دلم میخواد یک کار هیجان انگیز انجام بدم . گاهی اوقات تکراری بودن شب و روز حوصله آدم را سر می بره  .خب چه کاری ؟

حتی نمیدونم چی هیجان انگیزه !

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط حوا   | 

 

هنر هنرمند نه چیزی به هنر اضافه میکنه نه کم . ماهیت هنر مستقله .

کسانی را که ما هنر مند میشناسیم به نظر من تونستن فقط اون چیزی که در درونشون بوده و حس کردن را به درستی نشان بدن و همین کافیه .

یک اثر هنری میتونه زیبا یی ها و بدی ها را به نمایش بگذاره که از درون هنرمند بیرون آمده .

اگر اثری زیبا باشه تحسین برانگیزه و اگر اثری زیبا نباشه همیشه بحث برانگیز بوده .

هنرمندبا خلق اثری با بار منفی  ، فقط خودش را تخلیه کرده و میتونه خودش آدم خوبی باشه فقط این بدی را دیده یا حس کرده همانطور که خالق یک اثر زیبا حسی از زیبایی را بیان کرده . البته از نگاه روانشناسانه خیلی فرقه میان کشلوفسکی و تیم برتون . یا از کارگردانهای خودمون اگر بگیم مسعود کیمیایی و داریوش مهرجویی . بیشتر وارد این قضیه نمیشم .

در مورد هنر پیشه گان شخصا معتقدم که باز همانی را بازی میکنند که هستند و متاسفانه یا خوشبختانه به هیچ عنوان نه از هنر بازیگری خوشم میاد نه از بازیگران شاید به این دلیل که همیشه از نزدیک باهاشون برخورد داشتم و به دلایل شخصی این نوع هنر را نمی پذیرم .

قهرمانی سایپا و سوم شدن پرسپولیس بعد از مدتها باعث شد دوباره فوتبال ایران را دنبال کنم.

امروز آدم کتاب تائو تی چینگ را برام از نشر چشمه خریده . ممنون

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

یک سرچ گوگلی انجام دادم برای حوا .

چقدر بلاگ بود که توش پر بود از آدم و حوا . ظاهرا سوژه خیلی تکراریه . باید یک فکر ی بکنم . حالا شب آدم بیاد بینم چه نظری داره راجع به اسم خودش . اول به نظرم رسید حوا بدون برگ بعد گفتم ممکنه مورد سو استفاده قرار بگیره به همین دلیل گفتم خواهرم حفظ عفاف برای تو بهترین گوهر است . این بود که شد  حوا با لباس .

پ.ن :حالا یک چند روزی طول میکشه تا این بلاگ جا بیافته . کمی صبر بایدت .

خیلی دارم سعی میکنم از شعر هام چیزی اینجا ننویسم که لو نرم .

دوباره پ.ن : تصمیم شد  آدم همان آدم بموند . منم همان حوا .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

من این بلاگ را به آدم نشون دادم . نمیتونستم یواشکی بنویسم . اون هم خیلی خوشحال شد و به من تبریک گفت . نتونستم ازش پنهان نگه دارم . آدم  عزیز میخوام اینجا اعتراف کنم که بعد از ۷ سال زندگی مشترک هر روز بیشتر دوستت دارم . حالا که  هر دو انگیزه ای مشترک برای ادامه این زندگی داریم باید سعی کنیم که دخترمون زندگی را به درستی لمس کنه . دستانت را دوست دارم و میبوسم .  حوا  

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

اینبار که آمدی . برایم آب و باد و خاک وآتش آوردی . قدومت پر خیر باد دخترم .
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط حوا   | 

برای زندگی سگ دو نمیزنم . ولی برای زنده بودن همه سگها را میزنم . به خاطر تو هیچ کاری با سگها ندارم . اما سگ پا کوتاه همسایه چقدر زیبا است . هاپ هاپ . بیا لوسی بیا . آفرین سگ کوچولو . دیگه رو دیوار ما جیش نکن .
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط حوا   |