|
هر چه آگاه تر . گم راه تر
|
کتاب بادبادک باز را خواندم . دوست داشتم از شیر دره پنج شیر بیشتر توش مینوشت. اما کتابی بود با ابعاد خاص خودش . استعمار فکر و روح، کشوری در حال فرسایش، افغانستان ، فرار، مهاجرت،طالبان و مردم .
برای دخترو شبها شازده کوچولو میخونم و دوست داره .با یک تصویر سازی مختصر و مفید براش جذابیت داره. نمیدونم فکر میکنه دوشنبه ها قراره چه اتفاقی بیافته؟ به همه میگه دوشنبه بیا خونمون .
کامپیوترم همچنان در کنار ارواح و در اون دنیا به سر میبره.
میگه یه خورشید بکش .
حالا باباشو بکش . مامانش . بچه اش
بابا این خورشید بی پدر مادره من چجوری بهت بگم .
امشب این لُپ تاپ ادم دچار معجزه شده و ما از خوشحالی دلمون نمیاد بخوابیم.
دخترو تو پارک با یه دختره دوست شده . بهش گفتم اسمت چیه ؟ میگه: مامان بزرگ
فکر کنم دختره دچار خود بزرگ بینی بود .
من که به دخترو یاد میدم بگه : هر چی شما دوست داری . (آخر پاچه خواری)
یکی نیست بگه مگه مجبوری با این وضع بینیویسی . اما اگر پتج تا انسان خوب تو دنیا یاشه یکیش منم. اگر شیش تا باشه من دیگه نیستم . رو من حساب نکنید .
بابا خب پول ندارم . این کامپیوتر قدیمی من که یه زمانی همه چیزش جدید بود حالا دیگه باید با از بین رفتن یک قطعه اش کلش را عوض کنم . منم دیدم چی بهتر از اینکه برای خودم کلی دامن بدوزم . حالا با پررویی دارم تدارک دوخت لباسهای مختلف را میبینم . .
دلم برای خوندن نوشته های خوبتون تنگ شده . اما این کامپیوتر پسر خواهر جان را نمیشه بیشتر از چند دقیقه اشغال کرد .
من نمردم
کامپیوترم مرده
من مثل مرده ها شدم ؟
کامپیوتر را جمع کردم و چرخ خیاطی را راه انداختم . چند تا لباس و دامن خوشگل دوختم .
چند روزی نیستم . مسافرت با دخترو و عمه اش و مادر بزرگش.
کامپیوترم پکید و با این قرضی ها هم نمیشه زندگی کرد .دیگه حتی با ناز و ادا هم روشن نمیشه . این لپ تاپ ادم رو هم دخترو یک بار انداخته زمین . کلا نسل کامپیوتر ار خونه ما داره ور میافته.
اسم این مطلب را هم همینجوری الکی گذاشتم سروناز .
مواظب خودتون باشید و به همه سلام برسونید .
هی میگم دیگه تو یاهو مسنجر برای دوستهام آف نمیگذارم . این کار را میکنم و خبری ازشون نمیشه .
پیغامها نمیرسه و ترجیحا ایمیل یا تلفن بهترین راه حله .
قصه دوری و غربت نشینی هم واسه خودش داستانیه . ای بخشکی خشکی قاره آسیا که همه درد ها درد بود وقتی درد تو سرد بود و جایی نبود و پناهی جز کنار اون اسکیموها که رنگ خرس و روباه و گوزن و خرگوش و خونه و لباس و دریا و خشکی و همه چیزشون سفید ه. گفتن ما دوست شما ئیم و ما با دهانی باز و ذهنی خسته خودمون را مثل پنگوئنها میندازیم رو یخ های خشک اونها و میگیم: آخیش !
* پ.ن : تخیلات ذهن من گاهی دست و پا گیر میشه ولی خب من تو ذهنم به همه چیز فکر میکنم حتی این چیزایی که این پایین نوشتم :
وقتی دوستم بچه اش را میبره پارک میتونه رو سرسره یخها بچه اش را بگذاره و سر بده . یا اون یکی وقتی برای تعطیلات آخر هفته میره بیرون زیر پاش استخوان دایناسور پیدا میکنه . اسکیمو ها همچنان با سورتمه و سگ از وسط خیابونها و اتوبانها عبور میکنند . وقتی دارن ساندویچ همبرگرشون را گاز میزنن و هات داگها را رو اجاق گذاشتن برای کبابی شدن . خرسهای سفید که عاشق هات داگن سر میرسن و چون اهلی شدن خودشون را مثل گربه لوس میکنن و میمالن به پای دوستم .
اینجا من هم به طبع برای اینکه کم نیارم و تو عکسهایی که براشون میفرستم آثاری از حیاط وحش را بخوام نشون بدم میرم یه ببر از مازندران میخرم و میارم تو خونه کلی باهاش عکس میگیرم . بعد بهش یاد میدم که مثل من و دخترو بیاد کنار پنجره و آدمها و ماشینهایی را که رد میشن نگاه کنه تا حوصله اش سر نره . براش کوفته درست میکنم .بهش یاد میدم بگه : آی لاو یو .
- ...
- خب یه نیمرو آب پز کن بخور!!!!!!
پ.ن : راستش این از افاضات خودم بود وقتی داشتم هول هولی کار میکردم و حرف میزدم.
مطلبی را باید تا ظهر مینوشتم و آماده میکردم . دخترو آنچه در توان داشت به کار برد تا من نتونم به قول خودش مشقهام را بنویسم .
از خط خطی کردن دیوار گرفته تا
هر چند لحظه یک بار جیش و پی پی دارم
آب میخوام
منو بغل کن
بیا بوست کنم مامان کوچولو
کارتون بگذار
اینو نمیخوام یکی دیگه
و آخریش که بسیار جالب و جدید بود :
بیا دلم را ماساژ بده . درد میکنه
قصه اصلی را نتونستم اینجا بگذارم چون طولانی بود و صدای خودم هم توش بود ازش خواستم یکبار دیگه قصه بگه چند تا قصه گفت که این یکی برنده کوتاه ترین قصه سال شناخته شد .
"یکی بود، یکی نبود .
غیر از خدا، هیچ کس نبود .
یه،
سیندرلا بود.
اسمش آناستازیا بود.
خب تموم شد قصه ام ."
با تشکر از راهنمایی های دوستان گرامی .
ننه حوا هنوز نمیدونه درست این کار را انجام داده یا نه . این آدرس یه صفحه دیگر را باز میکنه که بعدش باید دانلود بشه .درسته ؟
یه قصه دیگه هم آزمایشی با سایت دوم آپلود کردم . این ماجرای اینه که دخترو به توالت فرنگی میگه توالت گوجه فرنگی .
یکی بود ......
یه دختره بود،
اسمش نوا خانم بود.
گفتش نوا خانم :
گفت:
توالت گوجه فرنگی .
خب،
قصه ام تموم شد .
برای خودم کلی دلیل و برهان داشتم که موندنم تو خونه کنار دخترو کار درستیه و تا وقتی که به من نیاز داشته باشه این کار را میکنم . با کسی داشتم حرف میزدم که تمام معادله های من را بهم ریخت.
انگار که آب یخ روم ریخته باشن . در کمال گیجی و ناباوری جلوی کتابخانه ایستادم ، یه کتاب برداشتمو شروع کردم به ورق زدن. داخل کتاب هر چه نوشته بود برای نویسنده اش بود و من داشتم توی ذهنم کتاب دیگری را مینوشتم و همزمان میخوندم . من با خودم چی کار دارم میکنم ؟
تو را به جان جدت هیچ وقت حقیقت را به کسی که حالش خوبه نگو. بگذار زندگیشو بکنه. الان دلم تا نوک انگشتهای دستم داره شور میزنه.
درسته که من هنوز هم به حرف خودم اعتماد و اعتقاد دارم ولی نمیخوام کبریت به دست بیایی و زوایای تاریک زندگی را برام روشن کنی بگذار گنگ بودن موضوع برام لذت بخش بمونه . هیجانش را ازم نگیر . من هنوزم دوست دارم تو تاریکی راه برم. این کبریت خِرَد را روشن نکن .
موقع رفتن یه جور خونه را بهم ریختیم و موقع برگشتن یه جور دیگه . این شده که الان خونه مثل جنگله.
دیشب دخترو گفت: مامانی گصه بگو ، گصه شرک . تا اومدم شروع کنم خودش گفت یکی بود یکی نبود و..... یه قصه عجیب غریبی تعریف کرد که من شاخ در آورده بودم صداش را ضبط کردم ولی بلد نیستم اینجا بگذارمش . امروز صبح هم که از خواب بیدار شده داره با لهجه تبریزی حرف میزنه . همه حرفهاش را آخرش را با ناز، کشدار ادا میکنه و من موندم که این دیگه چی بود ؟؟؟؟

وقتی برف میاد دیدن این قلب خوشگل وسط کوچه کلی بهم انرژی میده . امروز صبح اومدم جلوی پنجره و غافلگیر شدم . انگار برف میدونه چجوری باید بباره و برای هر کسی به نقشی و نگاری . مثل ابر ها که برای هر کس حرفی دارند.
روی تخت دراز کشیدم و قاب پنجره شد دروازه چشمهام ، با دونه های برف باریدم و باریدم . به هبوط ادم و حوا فکر میکردم . حرفهایی برای گفتن،فقط در همین چند لحظه،از آسمان تا زمین .
علی دایی را می آورند و میبرند و باز هیچ اتفاقی برای فوتبال ایران نخواهد افتاد . فقط امیدوارم افشین قطبی نیاد که سبک برکناریش قابل پیش بینی است .
این اتفاقها تو کشور ما تبدیل به روال عادی شده . ما باید کسی را اسطوره قرار بدیم . بعد حسادت کنیم و نتونیم موقعیتش را تحمل کنیم . اون شخص هم که جزوی از همین اجتماعه به راحتی از موقعیتی که قرار میگیره استفاده شخصی میکنه . بعد آبروش را میبریم و میندازیمش تو سطل آشغال و نوبت نفر بعدی .....میتونست جور دیگری اتفاق بیافته : ما یک ورزشکار جهانی داشتیم و با حفظ آبرو ازش در موقعیت هایی که توانایی اش را داشت استفاده میکردیم که کم نیاره و اون شخص هم اینقدر بلند پرواز نبود و با دور اندیشی خودش را در اوج نگه میداشت .
چرا اینجا همه چیز باید در نوع افتضاحش اتفاق بیافته ؟ این موضوع فقط مربوط به فوتبال نیست در تمام موقعیت های اجتماعی ما قابل تعمیمه .
رفتیم پارک و پا به پای دخترو دویدیم و بازی کردیم ، دخترک بازیش تمومی نداشت و ما خسته و ناتوان می خزیدیم روی زمین و او همچنان شاد و سر حال آواز میخوند و از سرسره بالا و پایین می رفت .
پ.ن : این چند روزه که من و ادم تو خونه بودیم دایم به اینترنت وصل بودیم و دیگه مطمئن شدیم که اعتیاد به کامپیوتر و اینتر نت در ما به طور رسمی شکل گرفته . هر وقت من میام سراغ کامپیوتر ادم میگه : باز رفتی سر منقل ؟
حالا خودش از من بدتره ها ! یه بازی آن لاین پیدا کرده که بیچاره مون کنه باهاش .
با ما نگردین . از ما گفتن . دیدین که حتی جون نداشتیم دنبال بچه بدویم. اونقدر که تنبل شدیم . ولی این حرفها حرفهای پا منقلی نیست . کاملا جدی است و اعتیاد به نت بد چیزی است لامذهب .
خیلی دارم نسبت به مهاجرت فکر میکنم . کشور های مختلف را بررسی میکنم . اما هنوز هیچ اقدامی نکردم . نمیدونم تطبیق پذیری یه فرد با محیط جدید در سن من و ادم چقدر خواهد بود . البته هر فرد به گونه ای متفاوت با قضیه بر خورد میکنه و نمیشه نسخه پیچید و همین پیچیدگی اش مرا پیچونده .
اما تردید ندارم که در حق دخترو بهترین کار همین است که میتونم ادا کنم .
کارتون مورد علاقه اش را گذاشته ، صدای تلویزیون را تا انتها کم کرده و نشسته با دقت نگاه میکنه .
چند روز پیش دیدم روی یک ظرف یه حوله کوچیک انداخته بعد یه کتاب جیبی را گذاشته روش و با دوربین خودش داره ازش عکس میگیره .
این ابتکار های کودکانه اش منو شگفت زده میکنه . گاهی فکر میکنم بچه های این نسل همه چیز را مادر زادی میدونند و چیزی نیست که ما بخواهیم بهشون یاد بدیم .
* امروز سفره هفت سین را جمع کردم . دخترو میگفت که مامانی ببین تبلد خونمون شده . بعد وقتی دیده که خبری نیست میگه امروز تبلد منه . نمیدونم این تولد چیه که بچه ها اینقدر دوستش دارن . اغلب توی مهد کودک و دبستان به دوستاشون الکی میگن که فردا تولدمه . فکر کنم که دخترو هم از اونها باشه . خیلی وروجک شده الان هم به زور خوابوندمش .
وقتی خوابه میتونم بهش فکر کنم . درست نگاهش کنم و نوازشش کنم . دلم براش تنگ شد یهویی
بعد از سه سال رفتم سینما . تابع جمع بودم و فیلم اخراجی های ۲ را دیدم . همیشه به نظر من یک ایده یا داستان وقتی خوبه که ناب و تک باشه . دیدن شماره دوم و سوم و چندم یک ایده میشه آب رو تفاله چای گرفتن و داستان تلخی میشه . تلخ تر از اون چیزی که داره عنوان میشه مثل فروختن وطن و سختی اسارت و .....
جالب اینکه در اریکه ایرانیان ، جماعتی که برای دیدن فیلم آمده بودند با پوششهای عجیبشون بیشتر مشتاق دست و سوت و کف های قابل پیش بینی در بعضی پلانها بودند تا شنیدن شعارهای تکراری.
و من همچنان در میان مردمم احساس غربت میکنم .
پ.ن : جهت رفع هر گونه تفاهم و احتمالا سوتفاهم یاد اوری کنم که من در یک جمع ده نفره بودم که همه مشتاق دیدن این فیلم بودند ، فقط من و ادم که قرار بود این جمع را میهمان کنیم دوست داشتیم فیلم بیضایی را ببینیم که متاسفانه اون ساعت اکران نداشت . در هر صورت دیدنش ضرری نداشت و من در مورد این فیلم نظرم را نوشتم . ممکن بود فیلم خوبی باشه و تا نمیدیدم نمیپذیرفتم حرف دیگران را . وگرنه تمام کسانی که مرا میشناسند میدونند و بر ایشان واضح است که نفرت من از سازنده این فیلم چیزی نیست که کتمان کنم همانطور که دلیلی نمیدیدم رفتنم را پنهان کنم .
سالها پیش وقتی کسی میگفت به تعداد ستاره های آسمان دوستت دارم، معنی این را داشت که یعنی بی نهایت دوستت دارم . و تو سری بالا میکردی و میدیدی که ستا ره ها قابل شمارش نیستند و تو دلت میگفتی : اووووییی اینهمه ...
حالا اگر کسی بگه به تعداد ستاره های آسمون دوستت دارم حتما معنیش چیز دیگری است که محترمانه گفته .
هر بار که به دخترو میخوام بگم کمی مکث میکنم . و بعد میگم به ستاره های نادیده آسمونی دوستت دارم . و دخترو را بعضی شبها میبرم تو حیاط تا همین چند تا ستاره درخشان آسمان تهران را ببینه . که البته بعضی هاش هم قمر های مصنوعی هستند و من به روم نمیارم .
آدم اصرار داشت که با کت و شلوار عیدش یه عکس ازش بگیرم و برای فیس بوکش بگذاره . منم با بد جنسی تمام از زاویه هایی عکس میگرفتم که نور میافتاد رو کراواتش و رنگ تصویر خراب میشد . یا اینکه اندازه نیم تنه را بد انتخاب میکردم و اون هم از رو نمیرفت هی میگفت این نشد یکی دیگه ......![]()
بعد از تعطیلات تصمیم جدی برای دوره های زبان انگلیسی دارم . خسته شدم از این کم سوادی . میخوام دوره های نهضت سواد اموزی بین المللی را بگذرونم .
بدو بدو داریم میریم عید دیدنی و دوان دوان میان خونمون . این اولین عیدی است که خونه هستیم . ظاهرا برای دخترو خیلی جذابه و کیف میکنه . خوشبختانه اغلب اطرافیان هم بچه دارند و این چند روزه کلی بازی کردن . دیده که بچه های دیگه تف میکنند. توجهش به آب دهانش جلب شده . بعد دستش را میکنه تو دهنش و کمی آب دهانش را میاره بیرون و به بچه های دیگه تعارف میکنه . می گیره کف دستش و به نوبت بهشون میگه: بیا آب بخول . همه اه اه کنان فرار میکنند . امروز به من هم تعارف کرده و بهش گفتم که ما همه بزاق دهان داریم و کسی اینو تعارف نمیکنه . واقعا اینو برای اولین بار مثل بچه آدم فهمید و دیگه این کار را نکرد . ولی خب کلاس داره بچه ام تفش را پرت نمیکنه تو دستش میگیره تعارف میکنه .
*سفره هفت سین را روز دوم عید چیدم . روز اول ما خونه پدر ادم هستیم و هیچ وقت خونه نیستیم . شوقی برای دور هم بودن نیست . عصر روز دوم با حسرت شمع های تازه را روشن کردم و چند تا عکس از سفره انداختم . ادم هم طبق معمول که عادت داره روزهای مهم و خوب و شاد زندگیم را خراب کنه این کار را کرد و من هم از قبل عادت دارم که مثلا روز تولد ، سالگرد ازدواج ، عید ، عروسی ، مهمونی. به دنیا اومدن دخترو و..... ادم رفتارش عوض میشه . این عادتها بد چیزی هستند ولی من هم عادت کردم . مهم نیست .

* جلوی درب ورودی را دارم پتینه میکنم و از خودم طرح های جدید اختراع کردم. کلی سفالهای قلقلی را رنگ کردم و شبیه تسبیح از دیوار اویزون کردم . داره کم کم خوب میشه . اینه فروشی تعطیل بود و فعلا ورودی بدون اینه است .
نمیدونم چرا دخترو فکر میکنه عید یه جور تولده . همش میگه تبلدت مبارک .
وقت سر خاراندن نیست و ای بسا که چقدر دلم میخواد چند تا فیلم خوب وقتی همه خوابند ببینم .
تو این ساعتها که روی استراحت ضربدر قرمز میکشم ، تجربه های خوبی دارم .
دخترکم کنارمه . صبح از اینکه دو تا لیوان چای میریختم تا با هم بخوریم احساس شعف میکردم لیوانها را چسبونده بودم به هم . یکی کمرنگ برای دخترم . یکی پر رنگ برای خودم . اومده برای تشکر بوسم کنه چنان صورتش را با فشار به من میچسبونه که آب بینی اش می مونه رو صورتم . از بودنش در کنارم خوشحالم . همین الان هم داره از سر و کولم بالا میره و صفحه کیبرد در حال رقص بین دستان من و دخترو است و تایپ کردن و نوشتن بلاگ در این شرایط برای هر روز فکر کنم فقط از پر رویی مثل من بر میاد .
اما ...
همونقدر هم دلم تنهایی میخواد . برای یک لحظه تنها بودن و فکر کردن باید انتخاب های عجیبی داشته باشم متناسب با شرایطم . مثلا ظرف شستن و جلوی سینک بودن یعنی پشت به همه چی و مهلتی برای فکر هام که با حباب و کف از سوراخهای شش گانه سینک جاری بشن و برن به جریان زندگیشون ادامه بدن . فکر های من همه جا پخش میشه . غصه هام و شادی هام . اینده ام و گذشته ام . با اب همراه با روغن و پس مانده های چسبیده به لیوان و بشقاب و قابلمه عبور میکنند از حفره ای تنگ برای زندگی جدید . درست مثل زایش و من هر بار دردی را تجربه میکنم . این درد زایش زنانه است و من یک زن . افرینش حباب هایی که با دو انگشت سبابه و شصت میسازم . باز عبور از حفره ای تنگ و فرزندانم . هر یک اسمی دارند . می ایند و میروند .
و من هر روز چنین ام ....
این چند روز مانده به عید انگار که زندگی را زدن رو دور تند . هر چی قبلش بی خیال هستم و میگم که من اصلا حوصله عید را ندارم و کاری نمیکنم ولی نمیشه . بدو بدو تمام کار ها را هم با پر رویی انجام میدم . از سبزه گذاشتن گرفته تا خونه تکانی کامل و خرید لباس برای دخترو و مراسم تخم مرغ رنگ کنی وگندم بو داده چهر شنبه سوری و..... اینکه حالا امسال چه رنگی بچینم سفره را و چند تا سین دارم . روز اخر واقعا اون منم که همراه با توپ سال جدید منفجر میشم .
این کامپیوتره هم بازی داره و هیچ اعتباری نیست که عیدانه ای داشته باشم اینجا . ولی سال نو را به همه شما تبریک میگم مخصوصا اونهایی که حتی یکبار میان و میگن وب خوبی داری به منم سر بزن . الهیییی . اولها حرصم میگرفت از دیدن همچین نظر هایی ولی بعدا دوستشون داشتم و همین باعث شد یه تبریک مخصوص براشون بنویسم .
رفتم ارایشگاه موهام را مثلا یه تغییری بدم . مش کردم بعد دیدم اصلا دوست ندارم . روش رنگ کردم. خب چه کاری بود. این اخرین باری است که همچین تغییر بزرگی در موهام ایجاد کردم.
تایپ با این کامپیوتر عذابی جان فرسا است . کامپیوتر خودم درست نمیشه.
مدتها است که اتوبوسها پولی شده و کسی بلیط نمیخره . چند روز پیش دیدم مرد بلیط فروش داخل کیوسک نشسته بود و داشت قران میخوند ، بلند بلند و خودش را به سمت عقب و جلو ارام حرکت میداد. می بینی ،برای رسیدن به خدا راه زیاده یکی همین بلیط فروشی . یاد فیلم مارمولک افتادم که داشت راه های رسیدن به خدا را بررسی میکرد تا ارائه بده .